۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

سرزمینم

آفتابی در برابر و شمعی پشت سر
سرزمینم به تمامی تنها مشتی خاک است
سرزمینم با دستانی خالی
که رنگ باخته اند
از حدت آفتاب
سرزمینم
با دشتهای خالی از نوای نی و سم ستوران
با ابرهای سیاه
و ابروان گره کرده
دیگر آبا هست ستاره ای
که خبرش باشد از شب کوچه؟
کوچه را آب دادیم
درخت کاشتیم
نبود اما
آفتابی نبود
پنهان بود خورشید
در مهی کبود و غضبناک
بر بام شهر
اینک این سرزمین من ست
بی هیچ صدایی
به دور از هر کور سویی
و حتی آرزویی
در این فکرم من
که آیا هنوز
انار طعم انار دارد
و آیا هنوز هستند
مردان جوانی که سیب سرخی تعارفم کنند
آه طعم گس انجیر!
کجاست
ظهرهای تابستان و
عصرهای قلیان
عطر نان داغ و
بوسه های مخفیانه
سرزمین غمگین من !
اکنون در آخرین ثانیه هایم
در این اندیشه ام
که کجاست
آنکه قرار بود بیاید و دستانش نشانه بود
آری
پس کجاست؟
راحله کافی

هیچ نظری موجود نیست: