آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگهای پی در پی آن روز تاریخی! برای خوردن شام با هم نشسته بودند. در کنار میز یکی از سگهای چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت: من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد. در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید، بلند شد و گفت: دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت: دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال کرد!
۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
FRIENDS VS. PERSIAN FRIENDS
FRIENDS: Never ask for food.
PERSIAN FRIENDS: Are the reason you have food.
FRIENDS: Will say "hello."
PERSIAN FRIENDS: Will give you a big hug and a kiss.
FRIENDS: Call your parents Mr. and Mrs.
PERSIAN FRIENDS: Call your parents Mom and DaD
FRIENDS: Have never seen you cry.
PERSIAN FRIENDS: Cry with you.
FRIENDS: Will eat at your dinner table and Leave.
PERSIAN FRIENDS: Will spend hours there, talking, laughing and just being together.
FRIENDS: Borrow your stuff for a few days then give it back.
PERSIAN FRIENDS: Keep your stuff so long they forget it's yours.
FRIENDS: know a few things about you.
PERSIAN FRIENDS: Could write a book about your
FRIENDS: Will leave you behind if that's what the crowd is doing.
PERSIAN FRIENDS: Will kick the whole crowds' ass that left you.
FRIENDS: Would knock on your door.
PERSIAN FRIENDS: Walk right in and say, I'm home
FRIENDS: Are for a while.
PERSIAN FRIENDS: Are for life.
FRIENDS: Will ignore this.
PERSIAN FRIENDS: Will forward this
گوگل، گاگول و گوگولی
سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
قضیه: دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی کشور برای غنی سازی هرچه بیشتر کشور دستور فیلتر شدن سایت گوگل را صادر و فعلا گوگل در بخش هایی از کشور فیلتر شده است. دلایل قضیه: فیلتر شدن گوگل، برخلاف اتفاقات دیگر که در ایران رخ می دهد، دلایلی دارد.
اول: به گفته رئیس جمهور در ایران آزادی کامل و مطلق وجود دارد. دوم: دولت می خواهد با فساد مبارزه کند و گوگل یکی از موتورهای جستجوگر برای تحقیقات علمی است و معمولا محققین آدمهای فاسدی هستند.سوم: دولت می خواهد با تورم مبارزه کند و مردم وقتی وارد گوگل می شوند، وقت شان گرفته می شود و وقت هم طلاست، بنابراین گوگل یکی از عوامل اصلی افزایش قیمت هاست. چهارم: برای نجات فلسطینی ها باید در این کشور رفراندوم برگزار شود و مهم ترین مانع برگزاری رفراندوم، گوگل است.پنجم: چون دولت ما مدیریت علمی می کند و برای مدیریت علمی باید اطلاعات کافی داشت و گوگل یکی از مهم ترین موانع اطلاع رسانی در جهان است. ششم: چون سرنوشت عراق برای ما خیلی مهم است و باید آمریکایی ها از عراق بروند و مهم ترین گروهی که مانع خروج آمریکا از عراق شده است، مدیران گوگل هستند.هفتم: چون اراذل و اوباش باید دستگیر شده و به مجازات اعمال کثیف خود برسند، در حالی که وقتی ناجا می خواهد اراذل را جمع آوری کند، آنها از طریق نقشه گوگل راه فرار پیدا می کنند. هشتم: چون دولت می خواهد جلوی فرار نخبگان را بگیرد و نخبگان به این دلیل فرار می کنند که از طریق گوگل متوجه می شوند که بیرون از ایران کشورهای دیگری نیز وجود دارد.نهم: چون دولت می خواهد نیروگاه بوشهر را راه بیندازد و برای این کار نیاز به همکاری روس ها دارد و یکی از بنیانگذاران گوگل روس است و اگر گوگل در ایران متوقف شود، مشکل ایران با روسیه حل می شود و نیروگاه بوشهر راه می افتد. دهم: چون وجود گوگل باعث می شود که عده ای از مردم در ایران احساس کنند زنده اند و زندگی جریان دارد و وقتی چنین احساسی می کنند، ممکن است دولت تضعیف شود.یازدهم: چون ماه رمضان است و بعضی از کاربران اینترنتی برای استفاده از گوگل ممکن است بروند ته چاه و سرشان را زیر آب کنند و از این طریق روزه شان باطل شود. دوازدهم: چون کاریکاتوریست های سوئدی و دانمارکی و فرانسوی و غیره به اسلام اهانت کردند و علت اینکه به اسلام اهانت کردند این بود که وقتی می خواستند ببینند اسلام چیست، از گوگل استفاده کردند و عکس های احمدی نژاد را دیدند و طبیعتا به اسلام توهین کردند. سیزدهم: انرژی هسته ای حق مسلم ملت ایران است و فیلتر شدن گوگل مشکل خاصی برای تولید انرژی هسته ای ایجاد نمی کند.چهاردهم: بسیاری از جاسوسان برای نفوذ در ایران تمام اطلاعات مربوط به کشور را از گوگل به دست می آورند، در حالی که اگر آنها اطلاعاتی در گوگل پیدا نکنند، نمی توانند در ایران جاسوسی کنند. برای همین بهتر است گوگل در جاهایی که جاسوسان هستند، از جمله آمریکا و انگلیس بسته شود، و چون نمی توان گوگل را در آنجا بست، در ایران آن را می بندیم. پانزدهم: بهترین راه برای جلوگیری از نفوذ دشمن در ایران جلوگیری از آموزش زبان انگلیسی توسط مردم ایران است، اما این کار چند سال طول می کشد و باید یکی دو نسل از بین برود تا به این هدف مقدس دست پیدا کنیم، در حالی که فیلتر کردن گوگل یک روزه انجام می شود، پس بهتر است فعلا این کار را بکنیم تا بعدا به قله های پیشرفت برسیم.
نتیجه گیری اخلاقی: اصولا در ایران هر اتفاقی ممکن است بیفتد، تعجب نکنید.
اول: به گفته رئیس جمهور در ایران آزادی کامل و مطلق وجود دارد. دوم: دولت می خواهد با فساد مبارزه کند و گوگل یکی از موتورهای جستجوگر برای تحقیقات علمی است و معمولا محققین آدمهای فاسدی هستند.سوم: دولت می خواهد با تورم مبارزه کند و مردم وقتی وارد گوگل می شوند، وقت شان گرفته می شود و وقت هم طلاست، بنابراین گوگل یکی از عوامل اصلی افزایش قیمت هاست. چهارم: برای نجات فلسطینی ها باید در این کشور رفراندوم برگزار شود و مهم ترین مانع برگزاری رفراندوم، گوگل است.پنجم: چون دولت ما مدیریت علمی می کند و برای مدیریت علمی باید اطلاعات کافی داشت و گوگل یکی از مهم ترین موانع اطلاع رسانی در جهان است. ششم: چون سرنوشت عراق برای ما خیلی مهم است و باید آمریکایی ها از عراق بروند و مهم ترین گروهی که مانع خروج آمریکا از عراق شده است، مدیران گوگل هستند.هفتم: چون اراذل و اوباش باید دستگیر شده و به مجازات اعمال کثیف خود برسند، در حالی که وقتی ناجا می خواهد اراذل را جمع آوری کند، آنها از طریق نقشه گوگل راه فرار پیدا می کنند. هشتم: چون دولت می خواهد جلوی فرار نخبگان را بگیرد و نخبگان به این دلیل فرار می کنند که از طریق گوگل متوجه می شوند که بیرون از ایران کشورهای دیگری نیز وجود دارد.نهم: چون دولت می خواهد نیروگاه بوشهر را راه بیندازد و برای این کار نیاز به همکاری روس ها دارد و یکی از بنیانگذاران گوگل روس است و اگر گوگل در ایران متوقف شود، مشکل ایران با روسیه حل می شود و نیروگاه بوشهر راه می افتد. دهم: چون وجود گوگل باعث می شود که عده ای از مردم در ایران احساس کنند زنده اند و زندگی جریان دارد و وقتی چنین احساسی می کنند، ممکن است دولت تضعیف شود.یازدهم: چون ماه رمضان است و بعضی از کاربران اینترنتی برای استفاده از گوگل ممکن است بروند ته چاه و سرشان را زیر آب کنند و از این طریق روزه شان باطل شود. دوازدهم: چون کاریکاتوریست های سوئدی و دانمارکی و فرانسوی و غیره به اسلام اهانت کردند و علت اینکه به اسلام اهانت کردند این بود که وقتی می خواستند ببینند اسلام چیست، از گوگل استفاده کردند و عکس های احمدی نژاد را دیدند و طبیعتا به اسلام توهین کردند. سیزدهم: انرژی هسته ای حق مسلم ملت ایران است و فیلتر شدن گوگل مشکل خاصی برای تولید انرژی هسته ای ایجاد نمی کند.چهاردهم: بسیاری از جاسوسان برای نفوذ در ایران تمام اطلاعات مربوط به کشور را از گوگل به دست می آورند، در حالی که اگر آنها اطلاعاتی در گوگل پیدا نکنند، نمی توانند در ایران جاسوسی کنند. برای همین بهتر است گوگل در جاهایی که جاسوسان هستند، از جمله آمریکا و انگلیس بسته شود، و چون نمی توان گوگل را در آنجا بست، در ایران آن را می بندیم. پانزدهم: بهترین راه برای جلوگیری از نفوذ دشمن در ایران جلوگیری از آموزش زبان انگلیسی توسط مردم ایران است، اما این کار چند سال طول می کشد و باید یکی دو نسل از بین برود تا به این هدف مقدس دست پیدا کنیم، در حالی که فیلتر کردن گوگل یک روزه انجام می شود، پس بهتر است فعلا این کار را بکنیم تا بعدا به قله های پیشرفت برسیم.
نتیجه گیری اخلاقی: اصولا در ایران هر اتفاقی ممکن است بیفتد، تعجب نکنید.
Driving in some cities
One hand on wheel, one hand out of window:
Chicago
.
One hand on wheel, one hand on horn:
New York
One hand on wheel, one hand on horn:
New York
.
One hand on wheel, one hand on newspaper, foot solidly on accelerator:
Boston
One hand on wheel, one hand on newspaper, foot solidly on accelerator:
Boston
.
Both hands on wheel, eyes shut, both feet on brake, quivering in terror:
Ohio
Both hands on wheel, eyes shut, both feet on brake, quivering in terror:
Ohio
.
Both hands in air, gesturing, both feet on accelerator, head turned to talk to someone in back
Both hands in air, gesturing, both feet on accelerator, head turned to talk to someone in back
seat: California
.
One hand on horn, one hand greeting, one ear on cell phone, one ear listening to loud music, foot on accelerator, eyes on female pedestrians, conversation with someone in next car:
Welcome to Iran
One hand on horn, one hand greeting, one ear on cell phone, one ear listening to loud music, foot on accelerator, eyes on female pedestrians, conversation with someone in next car:
Welcome to Iran
ای محمود! ای کلمبیا! ای سقراط! ای گالیله!
سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
به نظر می رسد که احمدی نژاد وقتی از ایران بیرون می رفت، گفته است: به من یک فرصت دیگه بدین، خودم می رم و خودم درست می کنم. آنها نگاهش کردند. احمدی نژاد گفت: مگه همه تون نمی گید من خرابش کردم، خب، خودم قول می دم درستش کنم. فقط یک فرصت. و آنها گفتند: فقط یک فرصت. این یک شکل خوشبینانه و دلخوشکنک قضیه است. یک شکل دیگرش هم این است که رفته است تا چند ماه دیگر فرصت به دست بیاورد. به نظرم دومی ناممکن و اولی خوش بینانه است. هر جوری فکر می کنم سه تا راه بیشتر جلوی پای مردم و نیروهای سیاسی نیست: مقامات کشور: احمدی نژاد را ساکت کنند، و فضای داخلی را برای تغییرات باز کنندمخالفان داخلی و خارجی: یک جنبش صلح در داخل برای متوقف کردن غنی سازی از یک سو و یک جنبش ضد جنگ برای ممانعت از تهاجم آمریکا از سوی دیگر.میانه روهای قدرتمند: ایجاد فشار بر مجلس برای تصویب طرح عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور، احمدی نژاد مصداق بارز و مشخص « عدم کفایت سیاسی» یک رئیس جمهور است. شاید او می توانست یک مدیر کل خوب در وزارت راه یا فرماندار خوبی برای شهر آوج باشد، اما تمام سخنرانی ها و برنامه هایش مصادیق بارز عدم کفایت سیاسی است. به نظر می رسد این باید شعار محوری یک جنبش اجتماعی باشد. باز من شعار دادم؟ دانشگاه کلمبیا رودرروی احمدی نژادقضیه قمر و عقرب همچنان ادامه دارد. انگار صدای دنبکی که دو سال پیش احمدی نژاد در نیویورک به صدا درآورد، امسال در این شهر پخش شده است. سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا که به دعوت رئیس این دانشگاه صورت گرفت، انجام گرفت. قبل از سخنرانی، لی بولینگر، رئیس دانشگاه کلمبیا، شدیدا از وضع حقوق بشر در ایران انتقاد کرد و از احمدی نژاد خواست به سووالاتی که در این مورد وجود دارد، پاسخ دهد. رئیس دانشگاه کلمبیا که در مقابل دانشجویان و خبرنگاران متعددی سخنرانی می کرد و این سخنرانی از شبکه های مختلف بطور مستقیم پخش می شد، به نامه اکبر گنجی که به امضای 300 روشنفکر بزرگ جهان رسیده است، اشاره کرد و از احمدی نژاد خواست به سووالات پاسخ دهد. دانشگاه کلمبیا همان دانشگاهی است که « کیان تاجبخش» که تا هفته پیش زندانی بود، از آنجا فارغ التحصیل شده است. در اطراف دانشگاه تعدادی دانشجو برای اعتراض جمع شدند و پلاکاردهایی علیه احمدی نژاد در دست گرفتند. لی بورینگر، رئیس دانشگاه کلمبیا در جملات معرفی میهمان، از طرز عمل دولت ایران نسبت به حقوق بشر زنان و همجنسگرایان انتقاد کرد. و خطاب به محمود احمدینژاد گفت: «شما نشانههای یک دیکتاتور کوچولو و سنگدل را در خود دارید» وی به احمدی نژاد گفت: « تصویری که شما از رئیس جمهور ایران نشان می دهید، شدیدا تحریک کننده و بطور خطرناکی بیسواد است و علت اظهارات شما در مورد هولوکاست بیسوادی شماست.» احمدی نژاد هم که فکر می کرد دانشگاه کلمبیا هم شبیه دانشگاه آزاد رودهن است، به گزارش سیانان، در حالی که ناله می کرد، درباره جملات معرفی رئیس دانشگاه گفت: « در ایران از میهمانان بهتر پذیرایی میشود.» آگاهان توضیح دادند که لابد در ایران اگر یک دیکتاتور هم میهمان باشد، ما به او می گوئیم دموکرات و اصولا میهمان حبیب خداست، چه دیکتاتور باشد، چه حسن نصرالله. ک. گودرزی کارشناس بخش فیزیک کلمبیا گفت که رئیس این دانشگاه با فشاری به قدرت ده آتمسفر از بالا تا پائین محمود خان آبیاری کرده است. احمدی نژاد پس از سخنرانی اش به سووالات پاسخ گفت. وی در مورد افزایش اعدام ها و برخورد با زنان و همجنسگرایان سیاست دولت نهم در پاسخگویی به مشکلات جاری را در پیش گرفت و گفت: « ما در ایران همجنسگرا نداریم.» به دنبال این جمله حاضرین در جلسه خندیدند. وی می خواست بگوید ما در ایران زن هم نداریم که یکی از مشاورینش گفت: محمود! اینا در جریان هستند، نگو! وی در پاسخ به این سووال که آیا شما می خواهید اسرائیل را محو کنید، گفت: « ما دنبال برگزاری رفراندوم در فلسطین هستیم.» همچنین احمدی نژاد در پاسخ به سووال مربوط به افزایش اعدام ها ضمن رعایت کلیه اصول و قواعد صداقت و راستگوئی و غیره اعلام کرد: « احکام اعدام در مورد قاچاقچیان مواد مخدراجرا شده است.» احمدی نژاد در پایان از دانشجویان این دانشگاه دعوت کرد که برای سخنرانی به ایران بیایند، وی اشاره ای به سرنوشت کیان تاجبخش از دانشجویان کلمبیا که برای سخنرانی به ایران آمده بود، نکرد.
صلح صلح، تا پیروزیدر عرض یک هفته همه چیز عوض شد. همه تندروها میانه رو شدند، همه طرفداران جنگ صلح طلب شدند، آبادگران هم قرار است حزب سبز تشکیل بدهند و از حقوق همجنسگرایان دفاع کنند. متکی گفت: « تحکیم صلح در دستور کار دیپلماسی ایران است.» نیم ساعت بعد، وزیر دفاع گفت: « دست دوستی به سوی کشورهای اسلامی دراز می کنیم.» دو ساعت بعد هم سخنگوی وزارت خارجه گفت: « استفاده از سلاح هسته ای با موازین اسلامی و اخلاقی مغایر است.» محمد جواد لاریجانی هم بطوری غیرمترقبه اعلام کرد: « مسیر قطعنامه مسیر بسیار بدی است که ادامه آن معقول نیست.» محمود هسته ای نیز رسما اعلام کرد: « ایران به سوی جنگ نمی رود» وی البته بطور غیرمستقیم اعتراف کرد که به دنبال بمب اتم است، وی گفت: « دنبال کنندگان بمب اتم عقب افتاده های دنیا هستند.» آگاهان این جمله را اعترافی ضمنی دانستند که احمدی نژاد اولین بار پذیرفته است که دنبال تولید بمب اتم است.
بحران اسرائیل و ایرانچشم غره ها، دندان تیز کردن ها، قرقر کردن ها با اندکی اشارات نامعقول در سمت راست صحنه دیده شد. هوای اسرائیل ابری متمایل به بارش تند بود. دیک چنی از اسرائیل خواست جنگ با ایران را آغاز کند. از طرفی قضیه اینقدر خودمانی شده است که وزیر خارجه اسرائیل، شخصا در تظاهرات علیه احمدی نژاد قرار است شرکت کند. تا به حال چنین چیزی سابقه نداشته است. وزیر دفاع اسرائیل هم دندان هایش را نشان داد و گفت: « ممکن است به زودی جنگی با یکی از همسایگان که با اسرائیل مرز مشترک ندارد، رخ دهد.» در مقابل برخی مقامات ایرانی هم سه تا آس رو کردند و گفتند: « ایران هزار موشک آماده شلیک به اسرائیل دارد.» اما جعفری، فرمانده سپاه دستش را رو نکرد و گفت: « به صلاح دشمن است که از تهدید نظامی دست بردارد.»
دیکتاتوری حزبی در آمریکامن در این روزها به این نتیجه رسیدم که اصولا سیاست یعنی اینکه شما هر مزخرفی را در هر جایی خواستید می توانید بگوئید و هیچ کسی هم نمی تواند بگوید که مزخرف نگو، چون برای یک چهره سیاسی گفتن هیچ مزخرفی ممنوع نیست، شما می توانید رسما اعلام کنید که در سوئیس دیکتاتوری بانکی حاکم است و فرانسوی ها چون عربی حرف نمی زنند نژاد پرست هستند. طبیعی است که وقتی چنین چیزی گفتید عده ای با شما مخالف می شوند، که در هر حال عده ای با شما مخالف می شوند، عده ای هم با شما موافقت می کنند که این موضوع نشان می دهد حماقت هیچ محدودیت جغرافیایی و تاریخی ندارد. محمود گالیور، جهانگرد ایرانی و رئیس جمهور کنونی در گفتگو با شبکه 13 تلویزیون آمریکا گفت: « دولتمردان آمریکا ظرفیت شنیدن حرف درست را ندارند.» وی در حالی که فراموش کرده بود با مردمی حرف می زند که در آمریکا زندگی می کنند، گفت: « او در این مصاحبه با چارلی رز مجری این شبکه افزود: در آمریکا دیکتاتوری حزبی حاکم است و هیچ رئیس جمهور غیر حزبی در این کشور نمی تواند بر سرکار بیاید ولی در ایران مسئولان از سوی مردم انتخاب می شوند.» وی که دو روز قبل گفته بود « ماهواره به آن شکل در ایران ممنوع نیست.» گفت: « هیچ کشوری قادر نیست به رابطه ایران و دنیا آسیب برساند.» آگاهان توضیح دادند خود احمدی نژاد به تنهایی برای به هم ریختن رابطه ایران و جهان کافی است و نیاز به کشور خاصی نیست.
ای محمود! ای سقراط! ای گالیله! ای انشتیندسته گل های احمدی نژاد در همین 24 ساعت گذشته برای یک عمر کافی است، من فکر کنم با این سخنرانی دانشگاه کلمبیا، آمریکایی ها نه تنها به او اجازه رفتن به برج های دوقلو را بدهند، بلکه برای یک تور استندآپ کمدی شش ماه از او دعوت کنند تا در همه شهرهای آمریکا سخنرانی کند. احمدی نژاد در کمال شعور و اختیار دیشب در جمع ایرانیان گفت: « ما ایرانیان چهارصد سال قبل از گالیله موضوع گردش زمین را می دانستیم.» وی به جمع ایرانیان حاضر در جلسه گفت: « ایران به قله های هسته ای دست یافت.» وی همچنین وضع رهبری در ایران را با صداقت تمام توضیح داد و گفت: « ملت ایران یک خانواده است و ما رئیس نداریم.» احمدی نژاد که در حال حاضر به عنوان یکی از معیارهای اندیشه بشر معاصر مطرح است، به جهان امید داد که: « ما می توانیم از جنگها، تهدیدها، خونریزی ها و کینه ورزی ها جلوگیری کنیم.»
فرانسه دست به معامله با ایران نمی زندنیکولا سارکوزی اعلام کرد: « معاملات تجاری فرانسه با ایران متوقف می شود.» او که بطور عجیبی به نظر باهوش می آمد، گفت: « استفاده از « زور» چیزی است که مقامات ایرانی می خواهند.» با این حال نگفت که آیا فرانسه می خواهد براساس خواست ایران رفتار کند یا نه.
آزادی مطبوعات بی نظیر استمصطفی ملکیان، عضو سابق سردبیری کیهان و معاون فعلی وزارت ارشاد گفت: « فضاي روزنامهها و مطبوعات كشور در زمان حاضر از تمام دوران پس از انقلاب آزادتر است و در هيچ برههاي اين حجم از انتقاد آزاد از دولت را نداشتيم.» وی در حالی که معلوم نبود از این موضوع ناراحت است یا خوشحال است، گفت: « مطبوعات ايران اكنون بيشتر نقش احزاب را بازي ميكنند و به جاي دفاع از حقوق مردم و حتي حقوق صنفي خودشان بيشتر درگير مسائل گروهي هستند.» ملکیان گفت: « در اين روزها شاهد اين هستيم كه برخي افراد كه آنها هم وابستگي سياسي دارند از فضاي فعاليت رسانههاي كشور انتقاد ميكنند و ميگويند مطبوعات ما وضع خوبي ندارند و نميتوانند فعاليت آزاد داشته باشند، من هر چه فكر كردم متوجه نشدم كه منظورشان چيست زيرا مدعيان اين سخنان نمونه مشخصي براي ادعاي خود ذكر نميكنند تا مشخص شود.» وی که از توقیف شش روزنامه و دستگیری پنج روزنامه نگار و شکایت وزارتخانه خودش و ریاست جمهوری از روزنامه ها و وب سایت های اینترنتی خبر نداشت، وضع کنونی را قابل ستایش، بی نظیر، غیرقابل تصور، اعجاب انگیز و غیره دانست و در حالی که خودش می گاف داد و می خندید و عجب مرد هنرمندی هم بود، گفت: « من خودم 25 سال در مطبوعات مختلف كار كردهام و به جرأت ميتوانم بگويم وضع كنوني مطبوعات ايران از تمام دوران بعد از انقلاب بهتر و آزادتر است البته سال اول پس از انقلاب استثنا بود و چون ضابطهاي وجود نداشت خود مردم هم ناراضي بودند.» ملکیان گفت: « از نظر توقيف مطبوعات كمترين ميزان توقيف و تذكر را در مدت 2 سال گذشته داشتهايم و من نميدانم دوستاني كه اين سخنان را مطرح ميكنند دنبال چه هدفي هستند، البته نميشود از خط قرمزها گذشت، خط قرمزهايي كه قانون تعيين كرده است و اين خط قرمزها در تمام كشورهاي مدعي آزادي هم وجود دارد به عنوان نمونه در اروپا هيچ رسانه حق انتقاد از هولوكاست را ندارد.» ملکیان به موضوع مهمی اشاره کرد که تا به حال هیچ کس به آن پی نبرده بود. او گفت: « محدوديت قانون، محدوديت خوشايند و خواسته مردم است و اگر مطبوعات اين قوانين را رعايت كنند هيچ مشكلي براي آنها ايجاد نميشود.»
حزب مشارکت و عدم کفایت سیاسیهیچ راه دیگری ندارد. این کار باید یک سال قبل می شد، الآن هم به اندازه کافی دیر شده است. راه بیرون رفتن از این وضع ایجاد فشار برای طرح « عدم کفایت سیاسی» احمدی نژاد در مجلس است. هر کسی هم اعم از زنان و دانشجویان و کارگران و معلمان و روزنامه نگاران و روحانیون هم اعتراض دارند، این راه قانونی قضیه است. حزب مشارکت اعلام کرد: « احمدی نژاد کارنامه ای برای ارائه به مردم ندارد.» نشریه بیزینس مانیتور در مورد وضع اقتصادی کشور نوشت که: « کسری بودجه ایران 3 برابر می شود.» تابش نیز اعلام کرد: « عدم کفایت احمدی نژاد، شعاری برای وحدت.» آش هم اینقدر شور بود که وفاداران هم به بی وفایی طرف یقین کردند. دبیرکل جمعیت وفاداران انقلاب اسلامی گفت: « دولت خاتمی برای احزاب اصولگرا بهتر از دولت احمدی نژاد بود.» البته باهنر در پاسخ به اعتراض نمایندگان نسبت به دولت مصالح آینده نمایندگان را تلویحا مورد اشاره قرار داد و گفت: « فرصتی برای سووال از وزرا نیست.» البته دیروز مجلس به فوریت های الحاق اینترنت به قانون مطبوعات رای نداد. افروغ گفت: « این لایحه برای دفاع از خبرگزاری ها نیست.» شهبازخانی گفت: « چرا اعضای هیات نظارت، دولتی هستند؟»
صدای رعب آور در گورستانیواش یواش منتظر باشید که اعلام شود که 24 نفر به دلیل صدور صدا در توالت خانه شان دستگیر و در اعتراف تلویزیونی شرکت کردند. در قزوین 13 نفر به اتهام ایجاد صدای رعب آور در گورستان دستگیر شدند. در اصفهان نیز، دیشب شش نفر با سه دستگاه موتورسیکلت، در حالی که یکی از آنان مسلح به کلاشینکف بود، به مغازه و خانه آقای .... شلیک کرده و دو نفر عابر پیاده در این اقدام مجروح شدند. نیروی انتظامی هیچ کدام از آنها را دستگیر نکرد، ولی 13 نفر دیگر را دستگیر کرد.
صلح صلح، تا پیروزیدر عرض یک هفته همه چیز عوض شد. همه تندروها میانه رو شدند، همه طرفداران جنگ صلح طلب شدند، آبادگران هم قرار است حزب سبز تشکیل بدهند و از حقوق همجنسگرایان دفاع کنند. متکی گفت: « تحکیم صلح در دستور کار دیپلماسی ایران است.» نیم ساعت بعد، وزیر دفاع گفت: « دست دوستی به سوی کشورهای اسلامی دراز می کنیم.» دو ساعت بعد هم سخنگوی وزارت خارجه گفت: « استفاده از سلاح هسته ای با موازین اسلامی و اخلاقی مغایر است.» محمد جواد لاریجانی هم بطوری غیرمترقبه اعلام کرد: « مسیر قطعنامه مسیر بسیار بدی است که ادامه آن معقول نیست.» محمود هسته ای نیز رسما اعلام کرد: « ایران به سوی جنگ نمی رود» وی البته بطور غیرمستقیم اعتراف کرد که به دنبال بمب اتم است، وی گفت: « دنبال کنندگان بمب اتم عقب افتاده های دنیا هستند.» آگاهان این جمله را اعترافی ضمنی دانستند که احمدی نژاد اولین بار پذیرفته است که دنبال تولید بمب اتم است.
بحران اسرائیل و ایرانچشم غره ها، دندان تیز کردن ها، قرقر کردن ها با اندکی اشارات نامعقول در سمت راست صحنه دیده شد. هوای اسرائیل ابری متمایل به بارش تند بود. دیک چنی از اسرائیل خواست جنگ با ایران را آغاز کند. از طرفی قضیه اینقدر خودمانی شده است که وزیر خارجه اسرائیل، شخصا در تظاهرات علیه احمدی نژاد قرار است شرکت کند. تا به حال چنین چیزی سابقه نداشته است. وزیر دفاع اسرائیل هم دندان هایش را نشان داد و گفت: « ممکن است به زودی جنگی با یکی از همسایگان که با اسرائیل مرز مشترک ندارد، رخ دهد.» در مقابل برخی مقامات ایرانی هم سه تا آس رو کردند و گفتند: « ایران هزار موشک آماده شلیک به اسرائیل دارد.» اما جعفری، فرمانده سپاه دستش را رو نکرد و گفت: « به صلاح دشمن است که از تهدید نظامی دست بردارد.»
دیکتاتوری حزبی در آمریکامن در این روزها به این نتیجه رسیدم که اصولا سیاست یعنی اینکه شما هر مزخرفی را در هر جایی خواستید می توانید بگوئید و هیچ کسی هم نمی تواند بگوید که مزخرف نگو، چون برای یک چهره سیاسی گفتن هیچ مزخرفی ممنوع نیست، شما می توانید رسما اعلام کنید که در سوئیس دیکتاتوری بانکی حاکم است و فرانسوی ها چون عربی حرف نمی زنند نژاد پرست هستند. طبیعی است که وقتی چنین چیزی گفتید عده ای با شما مخالف می شوند، که در هر حال عده ای با شما مخالف می شوند، عده ای هم با شما موافقت می کنند که این موضوع نشان می دهد حماقت هیچ محدودیت جغرافیایی و تاریخی ندارد. محمود گالیور، جهانگرد ایرانی و رئیس جمهور کنونی در گفتگو با شبکه 13 تلویزیون آمریکا گفت: « دولتمردان آمریکا ظرفیت شنیدن حرف درست را ندارند.» وی در حالی که فراموش کرده بود با مردمی حرف می زند که در آمریکا زندگی می کنند، گفت: « او در این مصاحبه با چارلی رز مجری این شبکه افزود: در آمریکا دیکتاتوری حزبی حاکم است و هیچ رئیس جمهور غیر حزبی در این کشور نمی تواند بر سرکار بیاید ولی در ایران مسئولان از سوی مردم انتخاب می شوند.» وی که دو روز قبل گفته بود « ماهواره به آن شکل در ایران ممنوع نیست.» گفت: « هیچ کشوری قادر نیست به رابطه ایران و دنیا آسیب برساند.» آگاهان توضیح دادند خود احمدی نژاد به تنهایی برای به هم ریختن رابطه ایران و جهان کافی است و نیاز به کشور خاصی نیست.
ای محمود! ای سقراط! ای گالیله! ای انشتیندسته گل های احمدی نژاد در همین 24 ساعت گذشته برای یک عمر کافی است، من فکر کنم با این سخنرانی دانشگاه کلمبیا، آمریکایی ها نه تنها به او اجازه رفتن به برج های دوقلو را بدهند، بلکه برای یک تور استندآپ کمدی شش ماه از او دعوت کنند تا در همه شهرهای آمریکا سخنرانی کند. احمدی نژاد در کمال شعور و اختیار دیشب در جمع ایرانیان گفت: « ما ایرانیان چهارصد سال قبل از گالیله موضوع گردش زمین را می دانستیم.» وی به جمع ایرانیان حاضر در جلسه گفت: « ایران به قله های هسته ای دست یافت.» وی همچنین وضع رهبری در ایران را با صداقت تمام توضیح داد و گفت: « ملت ایران یک خانواده است و ما رئیس نداریم.» احمدی نژاد که در حال حاضر به عنوان یکی از معیارهای اندیشه بشر معاصر مطرح است، به جهان امید داد که: « ما می توانیم از جنگها، تهدیدها، خونریزی ها و کینه ورزی ها جلوگیری کنیم.»
فرانسه دست به معامله با ایران نمی زندنیکولا سارکوزی اعلام کرد: « معاملات تجاری فرانسه با ایران متوقف می شود.» او که بطور عجیبی به نظر باهوش می آمد، گفت: « استفاده از « زور» چیزی است که مقامات ایرانی می خواهند.» با این حال نگفت که آیا فرانسه می خواهد براساس خواست ایران رفتار کند یا نه.
آزادی مطبوعات بی نظیر استمصطفی ملکیان، عضو سابق سردبیری کیهان و معاون فعلی وزارت ارشاد گفت: « فضاي روزنامهها و مطبوعات كشور در زمان حاضر از تمام دوران پس از انقلاب آزادتر است و در هيچ برههاي اين حجم از انتقاد آزاد از دولت را نداشتيم.» وی در حالی که معلوم نبود از این موضوع ناراحت است یا خوشحال است، گفت: « مطبوعات ايران اكنون بيشتر نقش احزاب را بازي ميكنند و به جاي دفاع از حقوق مردم و حتي حقوق صنفي خودشان بيشتر درگير مسائل گروهي هستند.» ملکیان گفت: « در اين روزها شاهد اين هستيم كه برخي افراد كه آنها هم وابستگي سياسي دارند از فضاي فعاليت رسانههاي كشور انتقاد ميكنند و ميگويند مطبوعات ما وضع خوبي ندارند و نميتوانند فعاليت آزاد داشته باشند، من هر چه فكر كردم متوجه نشدم كه منظورشان چيست زيرا مدعيان اين سخنان نمونه مشخصي براي ادعاي خود ذكر نميكنند تا مشخص شود.» وی که از توقیف شش روزنامه و دستگیری پنج روزنامه نگار و شکایت وزارتخانه خودش و ریاست جمهوری از روزنامه ها و وب سایت های اینترنتی خبر نداشت، وضع کنونی را قابل ستایش، بی نظیر، غیرقابل تصور، اعجاب انگیز و غیره دانست و در حالی که خودش می گاف داد و می خندید و عجب مرد هنرمندی هم بود، گفت: « من خودم 25 سال در مطبوعات مختلف كار كردهام و به جرأت ميتوانم بگويم وضع كنوني مطبوعات ايران از تمام دوران بعد از انقلاب بهتر و آزادتر است البته سال اول پس از انقلاب استثنا بود و چون ضابطهاي وجود نداشت خود مردم هم ناراضي بودند.» ملکیان گفت: « از نظر توقيف مطبوعات كمترين ميزان توقيف و تذكر را در مدت 2 سال گذشته داشتهايم و من نميدانم دوستاني كه اين سخنان را مطرح ميكنند دنبال چه هدفي هستند، البته نميشود از خط قرمزها گذشت، خط قرمزهايي كه قانون تعيين كرده است و اين خط قرمزها در تمام كشورهاي مدعي آزادي هم وجود دارد به عنوان نمونه در اروپا هيچ رسانه حق انتقاد از هولوكاست را ندارد.» ملکیان به موضوع مهمی اشاره کرد که تا به حال هیچ کس به آن پی نبرده بود. او گفت: « محدوديت قانون، محدوديت خوشايند و خواسته مردم است و اگر مطبوعات اين قوانين را رعايت كنند هيچ مشكلي براي آنها ايجاد نميشود.»
حزب مشارکت و عدم کفایت سیاسیهیچ راه دیگری ندارد. این کار باید یک سال قبل می شد، الآن هم به اندازه کافی دیر شده است. راه بیرون رفتن از این وضع ایجاد فشار برای طرح « عدم کفایت سیاسی» احمدی نژاد در مجلس است. هر کسی هم اعم از زنان و دانشجویان و کارگران و معلمان و روزنامه نگاران و روحانیون هم اعتراض دارند، این راه قانونی قضیه است. حزب مشارکت اعلام کرد: « احمدی نژاد کارنامه ای برای ارائه به مردم ندارد.» نشریه بیزینس مانیتور در مورد وضع اقتصادی کشور نوشت که: « کسری بودجه ایران 3 برابر می شود.» تابش نیز اعلام کرد: « عدم کفایت احمدی نژاد، شعاری برای وحدت.» آش هم اینقدر شور بود که وفاداران هم به بی وفایی طرف یقین کردند. دبیرکل جمعیت وفاداران انقلاب اسلامی گفت: « دولت خاتمی برای احزاب اصولگرا بهتر از دولت احمدی نژاد بود.» البته باهنر در پاسخ به اعتراض نمایندگان نسبت به دولت مصالح آینده نمایندگان را تلویحا مورد اشاره قرار داد و گفت: « فرصتی برای سووال از وزرا نیست.» البته دیروز مجلس به فوریت های الحاق اینترنت به قانون مطبوعات رای نداد. افروغ گفت: « این لایحه برای دفاع از خبرگزاری ها نیست.» شهبازخانی گفت: « چرا اعضای هیات نظارت، دولتی هستند؟»
صدای رعب آور در گورستانیواش یواش منتظر باشید که اعلام شود که 24 نفر به دلیل صدور صدا در توالت خانه شان دستگیر و در اعتراف تلویزیونی شرکت کردند. در قزوین 13 نفر به اتهام ایجاد صدای رعب آور در گورستان دستگیر شدند. در اصفهان نیز، دیشب شش نفر با سه دستگاه موتورسیکلت، در حالی که یکی از آنان مسلح به کلاشینکف بود، به مغازه و خانه آقای .... شلیک کرده و دو نفر عابر پیاده در این اقدام مجروح شدند. نیروی انتظامی هیچ کدام از آنها را دستگیر نکرد، ولی 13 نفر دیگر را دستگیر کرد.
شايد كه عمل كنيم
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد تحصیلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1. اخلاق به عنوان اصل پايه
2. وحدت
3. مسئوليت پذيري
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.
ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.
اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد:
اتفاقي براي شما نميافتد،
گربه شما نميميرد،
از محل كارتان اخراج نميشويد،
هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود
و مريض هم نخواهيد شد.
اما اگر ميهن خود را دوست داريد،
اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و عمل كنند
- Powerd By www.Sare.ir - All Rights Reserved.
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد تحصیلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1. اخلاق به عنوان اصل پايه
2. وحدت
3. مسئوليت پذيري
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.
ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم.
اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد:
اتفاقي براي شما نميافتد،
گربه شما نميميرد،
از محل كارتان اخراج نميشويد،
هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود
و مريض هم نخواهيد شد.
اما اگر ميهن خود را دوست داريد،
اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و عمل كنند
- Powerd By www.Sare.ir - All Rights Reserved.
علم و صنعت و کلمبیا و کوشکک
سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
با توجه به دیدار دیروز صبح احمدی نژاد با دانشجویان علم و صنعت که پشت درهای قفل شده برگزار و گزارش آن در ابعاد وسیع منتشر شد، و دیدارهای قبلی وی از جاهای دیگر، گروه تشریفات ریاست جمهوری بطور خلاصه، دستورالعمل و خلاصه گزارش دیدارهای زیر را منتشر کردند.
محمود به علم و صنعت می رودوسایل لازم: قفل، زنجیر برای بستن درها، اتوبوس برای آوردن دانشجویان بسیجی، کارت ویژه برای جلوگیری از آمدن دانشجویان، پوستر برای در دست گرفتن، یک رئیس دانشگاه برای توصیف سجایای رئیس جمهور، تعطیل کردن دانشگاه برای جلوگیری از ورود دانشجویان، استفاده از چند کامیون نیروی انتظامی برای بیان حقایق به دانشجویان بسیجی، دستبند برای ایجاد همبستگی میان اطلاعات و دانشجویان مخالف، گاز اشک آور برای جلوگیری از سووالات نامربوط، خبرنگار نخودی به تعداد کافی، مقدار زیادی اخم و تکان دادن دست برای تهدید دشمنان. جملات صادره: « خائنین را بزودی معرفی می کنیم... تا آخرین قدم ایستاده ایم و با آمریکا مذاکره نمی کنیم... پیروزی هسته ای ما صد برابر بزرگتر از ملی شدن نفت است... آنها جاسوس اند... آمریکا نابود شده است و دارد آخرین دست و پای خود را می زند... دانشگاه را هم اصلاح می کنیم... در ایران که به اهداف مان رسیدیم اما باید اول جهان را نجات می دهیم... در نیویورک برای ما 50 محافظ می گذاشتند و با ده ماشین می رفتیم و مردم برای ما دست تکان می دادند و تا مرا می دیدند می گفتند محمود محمود محمود... ما و رهبری با هم می نشینیم و به ریش اینها دوتایی آی می خندیم.»
محمود به کلمبیا می رودوسایل لازم: دسته گل، هشتاد دوربین فیلمبرداری و دویست میکروفون، کارت ویژه برای بردن همراهان در سالن، کت و شلوار تمیز، یک گروه محافظ آمریکایی برای حفاظت از دست مردم، یک رئیس دانشگاه که به او می گوید دیکتاتور حقیر، مقداری لبخند در مقابل حملات دشمن، مقداری دروغ برای پاسخ دادن به سووالات دانشجویان، تلاش برای نشان دادن یک چهره آرام، مقداری گردن کج، جملات صادره: « ما در ایران از میهمانان پذیرایی می کنیم، در ایران به همه اجازه می دهیم حرف شان را بزنند... دانشجویان ایرانی خودشان قدرت تشخیص دارند و کاملا آزادند.... زنان ایرانی آزادند... ما قصدی برای نفوذ در جهان نداریم ... در ایران آزادی کامل وجود دارد... در ایران مسوولان ما بدون هیچ محافظی به میان مردم می روند... من رهبری را نمی شناسم، تا حالا ایشان را ندیدم.»
محمود به روستای کوشکک می رودوسایل لازم: عروسک برای بچه ها، دوچرخه کودکان، واکمن برای نوجوانان، پوستر برای در دست گرفتن جمعیت، شکلات برای پذیرایی، پاکت نامه، سکه برای مردم مهربان که الحمدالله دانشجو نیستند، مقداری محافظ برای حفاظت از مردم، عینک دودی برای اینکه رئیس جمهور موقع وعده دادن چشمش توی چشم مردم نیافتد، وام به مقدار کافی، مقداری معاون وزیر و مسوول محلی، تعداد زیادی عکاس و تعداد کمی خبرنگار، یک صندوق از بودجه جاری برای حل مشکلات سریع، تعدادی کودک برای عکاسی در بغل رئیس جمهور، لباس محلی، مقداری طناب برای جلوگیری از ورود بزغاله به صحنه، جملات صادره: « چهل درصد بودجه امسال را به روستائیان می دهیم.... تمام وعده های قبلی عمل شده و فقط سه تا مانده که آنها هم بخاطر دولت های قبلی عمل نشده... الآن مردم جهان منتظر هستند که شما بروید و آنها را نجات دهید... در نیویورک برای ما 150 تا محافظ گذاشتند و دویست تا ماشین بود که با آن ما را می بردند، همه شان مشکی بود، و این بخاطر من نبود، بخاطر خدا بود... اگر بودجه کم است 45 درصد بودجه کشور را به روستائیان می دهیم... بوش افتاده بود روی دست و پای من و التماس می کرد و با همان لهجه خودش می گفت مامود بیا دست بردار، ما بدبختیم، من گفتم این ملت ماست که شما را ول نمی کند... کی خسته است، دشمن... بعضی عناصر دولتهای قبلی همین دیروز گفتند بودجه روستاها فقط 40 درصد باشد، ولی من همین الآن می گویم که 50 درصد بودجه را به روستائیان بدهند.... همانطور که رهبر فرمودند من خیلی خوبم.» محمود به ماناگوآ می رودوسایل لازم: صد نفر همراه، حداقل بیست وزیر، تعدادی قرارداد آماده برای دادن نفت به میزان مورد نیاز، تراکتور به میزان کافی، سی نفر محافظ مسلح به هشتاد دستگاه عینک دودی، دسته گل محمدی و عطر مشهدی، تعدادی کتاب چاپ شده در مورد سیمون بولیوار و چه گوارا و مارکس به زبان فارسی که توسط دولت هر کدام در ده نسخه چاپ شده است، قرآن به تعداد کافی برای خوردن به کمر دشمن، تعدادی صندوق قرمز، تعداد پنجاه خبرنگار و دو عدد عکاس مطمئن، مقدار زیادی لبخند، مقدار زیادی شگفتی از دیدن پیشرفت های نیکاراگوئه، به مقدار کافی پسر یتیم برای عکاسی در کنار رئیس جمهور. جملات صادره: « ای مرگ بر آمریکا، ای نفرین به آمریکا، درود بر امام خمینی که به ما سوسیالیسم را آموخت و درود بر مارکس که به شما اسلام را نشان داد.... ملت ما پشت سر شما ایستاده است... ما بیست درصد بودجه مان را به آمریکای لاتین تخصیص دادیم، کاش شما هم در آسیا بودید... ما که در نیویورک بودیم حتی یک محافظ هم برای ما نگذاشتند و چند بار ما را ترور کردند و حتی اجازه نمی دادند با اتوبوس برویم، فقط مسیرهای طولانی را پیاده می رفتیم... ما می خواهیم کنار شما بایستیم تا شما رهبری جهان را در دست بگیرید... امروز ما و شما باید دست به دست هم بدهیم تا جلوی آمریکا بایستیم، شما جلوتر هستید، شما بایستید ما برای شما تراکتور می فرستیم... امروز رهبری ایران در تمام جهان حضور دارد و از شما هم بازدید می کند. »
نتیجه گیری اخلاقی: صداقت خیلی مهم است، بخصوص قبل از انتخابات. نتیجه گیری فلسفی: مهم ترین اشتباه دولت های قبلی این بود که اینقدر احمق بودند که فکر می کردند دروغ گفتن حدی دارد.نتیجه گیری مردمی: وقتی برای دیدار مردم می روید سعی کنید سراغ مردمی بروید که یا با شما هستند، یا هنوز شما را نمی شناسند. نتیجه گیری دانشجویی: دانشجوی خوب را با اتوبوس می آورند، دانشجوی بد را با مینی بوس می برند.
محمود به علم و صنعت می رودوسایل لازم: قفل، زنجیر برای بستن درها، اتوبوس برای آوردن دانشجویان بسیجی، کارت ویژه برای جلوگیری از آمدن دانشجویان، پوستر برای در دست گرفتن، یک رئیس دانشگاه برای توصیف سجایای رئیس جمهور، تعطیل کردن دانشگاه برای جلوگیری از ورود دانشجویان، استفاده از چند کامیون نیروی انتظامی برای بیان حقایق به دانشجویان بسیجی، دستبند برای ایجاد همبستگی میان اطلاعات و دانشجویان مخالف، گاز اشک آور برای جلوگیری از سووالات نامربوط، خبرنگار نخودی به تعداد کافی، مقدار زیادی اخم و تکان دادن دست برای تهدید دشمنان. جملات صادره: « خائنین را بزودی معرفی می کنیم... تا آخرین قدم ایستاده ایم و با آمریکا مذاکره نمی کنیم... پیروزی هسته ای ما صد برابر بزرگتر از ملی شدن نفت است... آنها جاسوس اند... آمریکا نابود شده است و دارد آخرین دست و پای خود را می زند... دانشگاه را هم اصلاح می کنیم... در ایران که به اهداف مان رسیدیم اما باید اول جهان را نجات می دهیم... در نیویورک برای ما 50 محافظ می گذاشتند و با ده ماشین می رفتیم و مردم برای ما دست تکان می دادند و تا مرا می دیدند می گفتند محمود محمود محمود... ما و رهبری با هم می نشینیم و به ریش اینها دوتایی آی می خندیم.»
محمود به کلمبیا می رودوسایل لازم: دسته گل، هشتاد دوربین فیلمبرداری و دویست میکروفون، کارت ویژه برای بردن همراهان در سالن، کت و شلوار تمیز، یک گروه محافظ آمریکایی برای حفاظت از دست مردم، یک رئیس دانشگاه که به او می گوید دیکتاتور حقیر، مقداری لبخند در مقابل حملات دشمن، مقداری دروغ برای پاسخ دادن به سووالات دانشجویان، تلاش برای نشان دادن یک چهره آرام، مقداری گردن کج، جملات صادره: « ما در ایران از میهمانان پذیرایی می کنیم، در ایران به همه اجازه می دهیم حرف شان را بزنند... دانشجویان ایرانی خودشان قدرت تشخیص دارند و کاملا آزادند.... زنان ایرانی آزادند... ما قصدی برای نفوذ در جهان نداریم ... در ایران آزادی کامل وجود دارد... در ایران مسوولان ما بدون هیچ محافظی به میان مردم می روند... من رهبری را نمی شناسم، تا حالا ایشان را ندیدم.»
محمود به روستای کوشکک می رودوسایل لازم: عروسک برای بچه ها، دوچرخه کودکان، واکمن برای نوجوانان، پوستر برای در دست گرفتن جمعیت، شکلات برای پذیرایی، پاکت نامه، سکه برای مردم مهربان که الحمدالله دانشجو نیستند، مقداری محافظ برای حفاظت از مردم، عینک دودی برای اینکه رئیس جمهور موقع وعده دادن چشمش توی چشم مردم نیافتد، وام به مقدار کافی، مقداری معاون وزیر و مسوول محلی، تعداد زیادی عکاس و تعداد کمی خبرنگار، یک صندوق از بودجه جاری برای حل مشکلات سریع، تعدادی کودک برای عکاسی در بغل رئیس جمهور، لباس محلی، مقداری طناب برای جلوگیری از ورود بزغاله به صحنه، جملات صادره: « چهل درصد بودجه امسال را به روستائیان می دهیم.... تمام وعده های قبلی عمل شده و فقط سه تا مانده که آنها هم بخاطر دولت های قبلی عمل نشده... الآن مردم جهان منتظر هستند که شما بروید و آنها را نجات دهید... در نیویورک برای ما 150 تا محافظ گذاشتند و دویست تا ماشین بود که با آن ما را می بردند، همه شان مشکی بود، و این بخاطر من نبود، بخاطر خدا بود... اگر بودجه کم است 45 درصد بودجه کشور را به روستائیان می دهیم... بوش افتاده بود روی دست و پای من و التماس می کرد و با همان لهجه خودش می گفت مامود بیا دست بردار، ما بدبختیم، من گفتم این ملت ماست که شما را ول نمی کند... کی خسته است، دشمن... بعضی عناصر دولتهای قبلی همین دیروز گفتند بودجه روستاها فقط 40 درصد باشد، ولی من همین الآن می گویم که 50 درصد بودجه را به روستائیان بدهند.... همانطور که رهبر فرمودند من خیلی خوبم.» محمود به ماناگوآ می رودوسایل لازم: صد نفر همراه، حداقل بیست وزیر، تعدادی قرارداد آماده برای دادن نفت به میزان مورد نیاز، تراکتور به میزان کافی، سی نفر محافظ مسلح به هشتاد دستگاه عینک دودی، دسته گل محمدی و عطر مشهدی، تعدادی کتاب چاپ شده در مورد سیمون بولیوار و چه گوارا و مارکس به زبان فارسی که توسط دولت هر کدام در ده نسخه چاپ شده است، قرآن به تعداد کافی برای خوردن به کمر دشمن، تعدادی صندوق قرمز، تعداد پنجاه خبرنگار و دو عدد عکاس مطمئن، مقدار زیادی لبخند، مقدار زیادی شگفتی از دیدن پیشرفت های نیکاراگوئه، به مقدار کافی پسر یتیم برای عکاسی در کنار رئیس جمهور. جملات صادره: « ای مرگ بر آمریکا، ای نفرین به آمریکا، درود بر امام خمینی که به ما سوسیالیسم را آموخت و درود بر مارکس که به شما اسلام را نشان داد.... ملت ما پشت سر شما ایستاده است... ما بیست درصد بودجه مان را به آمریکای لاتین تخصیص دادیم، کاش شما هم در آسیا بودید... ما که در نیویورک بودیم حتی یک محافظ هم برای ما نگذاشتند و چند بار ما را ترور کردند و حتی اجازه نمی دادند با اتوبوس برویم، فقط مسیرهای طولانی را پیاده می رفتیم... ما می خواهیم کنار شما بایستیم تا شما رهبری جهان را در دست بگیرید... امروز ما و شما باید دست به دست هم بدهیم تا جلوی آمریکا بایستیم، شما جلوتر هستید، شما بایستید ما برای شما تراکتور می فرستیم... امروز رهبری ایران در تمام جهان حضور دارد و از شما هم بازدید می کند. »
نتیجه گیری اخلاقی: صداقت خیلی مهم است، بخصوص قبل از انتخابات. نتیجه گیری فلسفی: مهم ترین اشتباه دولت های قبلی این بود که اینقدر احمق بودند که فکر می کردند دروغ گفتن حدی دارد.نتیجه گیری مردمی: وقتی برای دیدار مردم می روید سعی کنید سراغ مردمی بروید که یا با شما هستند، یا هنوز شما را نمی شناسند. نتیجه گیری دانشجویی: دانشجوی خوب را با اتوبوس می آورند، دانشجوی بد را با مینی بوس می برند.
بزغاله گرایان و گوساله گرایان
سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
غلامرضا کرد زنگنه، رئیس سازمان خصوصی سازی کشور گفت: « ایران امسال با گسترش واگذاری بسیاری از فعالیت های دولتی به بخش خصوصی، مقام نخست خصوصی سازی را در دنیا به دست می آورد.» وی اعلام کرد که دولت در سال آینده موارد زیر را خصوصی می کند: اول: تصمیم گیری در مورد بودجه و سیاست خارجی و اقتصاد خصوصی شده و رئیس جمهور خودش در زمان بین سفرها آنها را بطور خصوصی انجام می دهد.دوم: برای گسترش اصل 44 به اصل 4444 دولت برگزاری انتخابات را بطور خصوصی انجام می دهد که امیدواریم بخش خصوصی رئیس جمهور وقتی تمایل پیدا کرد، هم در مورد انتخاب کنندگان و هم در مورد انتخاب شوندگان بخش خصوصی تصمیم بگیرد، که در این مورد با کلیه فقها و حقوقدانان بخش خصوصی هماهنگی های کامل شده است. سوم: قرار است از سال آینده تصمیم گیری و انتشار مطبوعات توسط بخش خصوصی وزیر ارشاد که یکی از مطمئن ترین بخش های خصوصی فرهنگی است انجام شده و بخش خصوصی کیهان نیز در اجرای مفاد اصل 44 در این مورد نقش مهمی ایفا کند.چهارم: از سال آینده، قوه قضائیه به بخش خصوصی فاضی مرتضوی سپرده می شود که در عین حال هم استقلال قاضی و هم اصل 44 همزمان اجرا شود.وی توضیح داد که دولت در حال بررسی سایر موارد برای خصوصی تر شدن دولت است و این موارد بعدا اعلام می شود.
خزانه سه قفلهطهماسب مظاهری رئیس کل بانک مرکزی گفت: « خزانه بانک مرکزی را سه قفله کردم.» آگاهان گفتند: چه خوب! وی ادامه داد: و کلید را دادم دست رئیس جمهور. آگاهان گفتند: پس برای چی قفل کردی؟
بزغاله گرایان و گوساله گرایانبه نظر من سفر خراسان احمدی نژاد یک نقطه عطف سیاسی در جامعه ایران است؛ اگر تا دیروز جناح های سیاسی به « چپ» و « راست» یا « اصلاح طلب» و « محافظه کار» تعریف می شد یا بطور محترمانه گاهی از اصطلاحات « اصلاح طلب» در مقابل « اصولگرایان» استفاده می گشت، از دیروز می توان جناح های سیاسی را به یک نام جدید خوانده، اصطلاح « بزغاله گرایان» را برای منتقدان دولت و « گوساله گرایان» را برای طرفداران دولت انتخاب کرد. همزمان با سفر احمدی نژاد به خراسان، وزیر ارتباطات اعلام کرد: « خبرهای خوش فضائی ایران در راه است» خبرنگاران ما دربدر به دنبال این خبرها رفتند، اولین خبر ویژه فضایی که توجه خبرنگاران را جلب کرد این خبر بود که « در جریان دستگیری 441 نفر در عملیات دو شب گذشته نیروی انتظامی تهران، در رابطه با مواد مخدر، که این عملیات علیه خرده فروشان صورت گرفت، 53315 وسیله استعمال مواد مخدر، 70 دستگاه ماهواره، 107 قبضه قمه و قداره، 2 قبضه اسلحه، 73 عدد فشنگ، 121 لیتر و 31 بطری و 2 قوطی مشروب به دست آمد.» به عبارت دیگر هر دستگیر شده، بیش از صد وسیله استعمال مواد مخدر داشت، ولی مواد مخدر نداشت، در عوض فقط یک هفتم مصرف کنندگان مواد مخدر از ماهواره استفاده می کردند، که با توجه به اینکه نیمی از مردم ایران از ماهواره استفاده می کنند، نشان می دهد، یکی از راههای کاهش مصرف مواد مخدر، دیدن ماهواره های خارجی و یکی از راههای جلوگیری از دیدن ماهواره، استعمال مواد مخدر است. همچنین بر اساس این آمار معلوم می شود که این فقط 25 درصد این عناصر خطرناک، از چاقو و قمه استفاده می کردند و فقط دو نفر از آنان سلاح گرم داشتند، در حالی که پلیس برای دستگیر کردن این افراد که اسلحه ندارند، از صدها قبضه اسلحه استفاده کرده است. یکی دیگر از مهم ترین نتایج آماری این خبر فضایی این است که فقط سی درصد معتادان مواد الکلی مصرف می کردند.» البته این خبر خوش فضایی با یک خبر خوش فضایی دیگر که توسط وزیر ارتباطات مطرح شد، کامل می شود.
ماهواره کیلویی به فروش می رسدوزیر ارتباطات گفت: « ایران بزودی چند ماهواره پرتاب خواهد کرد.»آگاهان پرسیدند: دقیقا چند ماهواره پرتاب خواهید کرد؟ وی گفت: تعداد آن زیاد است، دقیقا نشمردم، توی سالنی که آنها را چیده بودند، چیزهای دیگری مثل قفسه و میز و کامپیوتر و سطل و این جور چیزها بود که من نتوانستم خوب بشمرم، ولی تعداد آنها خیلی زیاد است. مردم می توانند واقعا خوشحال باشند. آگاهان پرسیدند: اصولا تعداد ماهواره هایی که می خواهید پرتاب کنید چند تایی می شود؟وزیر گفت: ما همین حالا « چند ماهواره در دست ساخت داریم.» که یک دستی به سروگوش شان بکشیم و سیم کشی آنها را بررسی کنیم و دو سه تا مشکل کوچک آنها را برطرف کنیم، همه را پرتاب می کنیم، واقعا مردم می توانند خوشحال باشند، چون خبرهای خوش هسته ای در راه است. آگاهان پرسیدند: ماهواره های در دست ساخت کجا ساخته می شود و اصولا چند تاست؟ و چه زمانی ساخت آن تمام می شود؟وزیر گفت: من در جریان این جزئیات نیستم، الآن تلفن رئیس جمهورهم اشغال است و من نمی توانم دقیقا بگویم چند تا ماهواره در حال ساخت است. ولی می دانم که خیلی زیاد است، واقعا در این مدت بچه هایی که ماهواره می ساختند، کمرشان درد گرفت. آنها بدون هیچ چشمداشت مالی این کار عظیم را برای ملت انجام دادند و پروژه طاقت فرسایی بود، بخصوص که این بچه ها از یک طرف باید غنی سازی می کردند، از یک طرف باید نانو کار می کردند، از این طرف هم ماهواره، سه تا کار با هم خیلی به آنها فشار آورد. آگاهان پرسیدند: ساخت این ماهواره ها کی تمام می شود؟وزیر گفت: تقریبا بین یک هفته تا نه سال دیگر ساخت ماهواره ها تمام می شود و امیدوارم مردم جشن بزرگ این خبر خوش را بگیرند که امام زمان هم از ماهواره های ما راضی باشد، چون واقعا این پیشرفت علمی بزرگی است.
جنس خوب و رقیب بدباهنر اعلام کرد که « جنس» اقلیت و اکثریت مجلس هشتم عوض نمی شود. وی گفت: در این مدت « جنس» خوبی بود و به نظرم از همین باید استفاده شود، فقط رقیب بد نباید از این جنس خوب استفاده کند.
خزانه سه قفلهطهماسب مظاهری رئیس کل بانک مرکزی گفت: « خزانه بانک مرکزی را سه قفله کردم.» آگاهان گفتند: چه خوب! وی ادامه داد: و کلید را دادم دست رئیس جمهور. آگاهان گفتند: پس برای چی قفل کردی؟
بزغاله گرایان و گوساله گرایانبه نظر من سفر خراسان احمدی نژاد یک نقطه عطف سیاسی در جامعه ایران است؛ اگر تا دیروز جناح های سیاسی به « چپ» و « راست» یا « اصلاح طلب» و « محافظه کار» تعریف می شد یا بطور محترمانه گاهی از اصطلاحات « اصلاح طلب» در مقابل « اصولگرایان» استفاده می گشت، از دیروز می توان جناح های سیاسی را به یک نام جدید خوانده، اصطلاح « بزغاله گرایان» را برای منتقدان دولت و « گوساله گرایان» را برای طرفداران دولت انتخاب کرد. همزمان با سفر احمدی نژاد به خراسان، وزیر ارتباطات اعلام کرد: « خبرهای خوش فضائی ایران در راه است» خبرنگاران ما دربدر به دنبال این خبرها رفتند، اولین خبر ویژه فضایی که توجه خبرنگاران را جلب کرد این خبر بود که « در جریان دستگیری 441 نفر در عملیات دو شب گذشته نیروی انتظامی تهران، در رابطه با مواد مخدر، که این عملیات علیه خرده فروشان صورت گرفت، 53315 وسیله استعمال مواد مخدر، 70 دستگاه ماهواره، 107 قبضه قمه و قداره، 2 قبضه اسلحه، 73 عدد فشنگ، 121 لیتر و 31 بطری و 2 قوطی مشروب به دست آمد.» به عبارت دیگر هر دستگیر شده، بیش از صد وسیله استعمال مواد مخدر داشت، ولی مواد مخدر نداشت، در عوض فقط یک هفتم مصرف کنندگان مواد مخدر از ماهواره استفاده می کردند، که با توجه به اینکه نیمی از مردم ایران از ماهواره استفاده می کنند، نشان می دهد، یکی از راههای کاهش مصرف مواد مخدر، دیدن ماهواره های خارجی و یکی از راههای جلوگیری از دیدن ماهواره، استعمال مواد مخدر است. همچنین بر اساس این آمار معلوم می شود که این فقط 25 درصد این عناصر خطرناک، از چاقو و قمه استفاده می کردند و فقط دو نفر از آنان سلاح گرم داشتند، در حالی که پلیس برای دستگیر کردن این افراد که اسلحه ندارند، از صدها قبضه اسلحه استفاده کرده است. یکی دیگر از مهم ترین نتایج آماری این خبر فضایی این است که فقط سی درصد معتادان مواد الکلی مصرف می کردند.» البته این خبر خوش فضایی با یک خبر خوش فضایی دیگر که توسط وزیر ارتباطات مطرح شد، کامل می شود.
ماهواره کیلویی به فروش می رسدوزیر ارتباطات گفت: « ایران بزودی چند ماهواره پرتاب خواهد کرد.»آگاهان پرسیدند: دقیقا چند ماهواره پرتاب خواهید کرد؟ وی گفت: تعداد آن زیاد است، دقیقا نشمردم، توی سالنی که آنها را چیده بودند، چیزهای دیگری مثل قفسه و میز و کامپیوتر و سطل و این جور چیزها بود که من نتوانستم خوب بشمرم، ولی تعداد آنها خیلی زیاد است. مردم می توانند واقعا خوشحال باشند. آگاهان پرسیدند: اصولا تعداد ماهواره هایی که می خواهید پرتاب کنید چند تایی می شود؟وزیر گفت: ما همین حالا « چند ماهواره در دست ساخت داریم.» که یک دستی به سروگوش شان بکشیم و سیم کشی آنها را بررسی کنیم و دو سه تا مشکل کوچک آنها را برطرف کنیم، همه را پرتاب می کنیم، واقعا مردم می توانند خوشحال باشند، چون خبرهای خوش هسته ای در راه است. آگاهان پرسیدند: ماهواره های در دست ساخت کجا ساخته می شود و اصولا چند تاست؟ و چه زمانی ساخت آن تمام می شود؟وزیر گفت: من در جریان این جزئیات نیستم، الآن تلفن رئیس جمهورهم اشغال است و من نمی توانم دقیقا بگویم چند تا ماهواره در حال ساخت است. ولی می دانم که خیلی زیاد است، واقعا در این مدت بچه هایی که ماهواره می ساختند، کمرشان درد گرفت. آنها بدون هیچ چشمداشت مالی این کار عظیم را برای ملت انجام دادند و پروژه طاقت فرسایی بود، بخصوص که این بچه ها از یک طرف باید غنی سازی می کردند، از یک طرف باید نانو کار می کردند، از این طرف هم ماهواره، سه تا کار با هم خیلی به آنها فشار آورد. آگاهان پرسیدند: ساخت این ماهواره ها کی تمام می شود؟وزیر گفت: تقریبا بین یک هفته تا نه سال دیگر ساخت ماهواره ها تمام می شود و امیدوارم مردم جشن بزرگ این خبر خوش را بگیرند که امام زمان هم از ماهواره های ما راضی باشد، چون واقعا این پیشرفت علمی بزرگی است.
جنس خوب و رقیب بدباهنر اعلام کرد که « جنس» اقلیت و اکثریت مجلس هشتم عوض نمی شود. وی گفت: در این مدت « جنس» خوبی بود و به نظرم از همین باید استفاده شود، فقط رقیب بد نباید از این جنس خوب استفاده کند.
خنده دارها
سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
در راستای این که گفته اند، خنده بر هر درد بی درمان دواست و با توجه به اینکه رئیس جمهور در یک سخنرانی افشاگرانه و دلگرم کننده اظهار داشت که « با رهبری می نشینیم و به طرح های هسته ای مخالفان می خندیم.» نمایشنامه بی ربط زیر برای خنده بیشتر خوانندگان نوشته و تقدیم شد.
مکان: یک بیت. زمان: یک غروب پائیزی. بازیگران: مرد جوان و مرد پیر
مرد جوان وارد می شود، مرد پیر از جای خود بلند می شود. مرد جوان دراز می کشد و پای او را می بوسد، بعد در حال نشسته دست او را می بوسد و بعد روی صندلی کنارش می نشیند...
مرد پیر: چه خبر از سفری که رفتید؟ مرد جوان: سفر بسیار موفقی بود، رفتیم در یک سالن بزرگ، رئیس دانشگاه آنها یک صهیونیست بود، به ما گفت دیکتاتور کوچک، ما هم ساکت ایستادیم، ملت هم شروع کردند به خندیدن به ما، آی خندیدیم. مردپیر و مرد جوان با هم می خندند، مرد پیر: وای! چقدر خنده دار، پس حسابی خندیدید؟
مرد جوان: بله، بعد رفتیم یک سری ملاقات دبیرکل سازمان ملل، برگشت به ما گفت اگر غنی سازی را متوقف نکنید اینها شما را بمباران می کنند، آقا! اینقدر خنده ام گرفت، اینقدر خندیدیم! مردپیر، در حال خنده شدید: جدا گفت بمباران؟ وای چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند!مرد جوان: بله، تازه وقتی رسیدیم اینجا، صبح که شد عبدالله زنگ زد که اگر شما غنی سازی را متوقف نکنید، آمریکایی ها حمله می کنند، حالا من از بس خنده ام گرفته نمی توانم جوابش را بدهم. گفتم گوشی... مردپیر با خنده: جدا می گی؟ عبدالله؟ گفت حمله؟ وای! چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند.
مرد جوان: بعد هم که پوتین آمد،( اسم پوتین که می آید جفت شان به خنده می افتند) اسمش پوتینه! چقدر خنده دار! مردپیر: من وقتی دیدمش داشتم از خنده می مردم، به من گفت، اگر شما غنی سازی را متوقف نکنید آمریکا حمله می کند و از ما هیچ کاری ساخته نیست... حالا من می خوام نخندم مگه می شه... پاش رو که گذاشت بیرون من دلم رو گرفتم و زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند مرد جوان: باز شما که خبر داشتی و می خندیدی! من که خبر هم نداشتم، به بچه ها گفتم هر وقت پوتین اومد بیرون به من خبر بدین، زنگ زدن که اومد بیرون، گوشی از دستم افتاد، اینقدر خندیدم، اینقدر خندیدم، تا این الهام اومد تو
مردپیر: الهام؟ وای! چقدر خنده داره؟ دو تایی با هم می خندند... مرد جوان: خانومش نوشته بود لاریجانی بهترین کاری که می تونست بکنه استعفا بود، حالا من رو بگین، علی آقا جلوم وایستاده، منم زیر زیر دارم مقاله فاطی خانوم رو می خونم و دارم از خنده می میرم، دو تایی با هم می خندند... وای، مردم از خنده...
مرد جوان: بعد از اون لاوروف اومد پیش من، گفت عربستان سعودی یک طرح جدید کنسرسیوم داره، گفتم چی؟ گفت، کنسرسیوم، گفتم: کنسر... چندم؟ گفت سی ام؟ حالا منو می گین دارم از خنده می میرم مردپیر از خنده روی زمین افتاده است، گفت کنسرسیوم؟ می فهمی کنسر سی ام. دو تایی با هم می خندند...مرد جوان: گفتم کنسرسیومش رو بخورم.... می خنددمردپیر در حال خنده: چی بخوری؟ می خنددمرد جوان: کنسرسیوم؟ می خندد، بهش گفتم: کیلو چنده؟ مترجم گفت، ترجمه کنم؟ گفتم آره، داشت ترجمه می کرد و من فقط نگاه می کردم که لاوروف نمی فهمید، من داشتم از خنده می ترکیدم... مردپیر: چی شد؟ اونم خنده اش گرفت؟ و خودش می خندد، وای لاوروف... کیلو چنده؟ می خندد
مرد جوان: نخندید، گفتم حالا اگر قبول نکنیم، چی می شه، گفت، قطعنامه صادر می کنن... آقا، گفت قطعنامه، من دیدم جلوی خودم رو از خنده نمی تونم بگیرم.... مردپیراز خنده روی زمین ولو شده است: محمود! خدا خفه ات نکنه، تو گوله نمکی! دارم از خنده می میرم، اون وقت اون چی گفت؟مرد جوان: گفت، قطعنامه صادر می کنند و یک ماه دیگه، حمله... می خندد... حمله.... می کنند... مردپیر در حال خنده شدید: حمله چی؟ نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد، تو رو خدا بقیه اش رو بگو، چقدر خنده داره...
مرد جوان: این روسی ها نقشه شون رو هم دزدیده بودند، دیدم 2500 نقطه رو علامت گذاشته، داشت از ترس می مرد، حالا من نگاه به نقشه می کنم و دارم از خنده منفجر می شم... مردپیر می خندد: حالا چرا 2500 نقطه، می گفتی می کردن 3000 نقطه که سر راست می شد، وای! چقدر خنده داره، سه هزار نقطه، با چی می خوان بزنن، با تفنگ بادی؟مرد جوان: تفنگ بادی؟ وای! مردم مردم مردم از خنده، اشک از چشمانش جاری است و دارد می خندد، گفتم... می خندد... گفتم 2500 نقطه بزنن چی می شه؟ گفت، همه کشورتون از بین می ره، همه جا. داشتم از خنده می مردم، گفتم: خدا رو هم می تونن بزنن؟ و می خندد...
مردپیر جلوی خنده خودش را نمی تواند بگیرد: می خندد، می خواستی بگی اصلا ما 2500 نقطه، وای! مردم از خنده! ما اصلا 2500 نقطه نداریم که بزنن، وای مردم از خنده... دو تایی روی هم می افتند... تو چطوری می تونی جلوی خنده خودت رو بگیری؟ مرد جوان: من.... می خندد... نمی تونم... بهش گفتم، اگر تمام کشور از بین بره چی می شه؟ خیره شد به من، نمی فهمید من چی می گم، دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، حالا من دارم از خنده می میرم یارو عصبانی شد...
مردپیر: تو رو خدا بگو عصبانی شد چی کار کرد؟ خیلی خندیدی؟ مرد جوان: من می پیچیدم به خودم، یارو گفت، تمام مراکز هسته ای رو می زنن، خنده ام گرفت...مردپیر: ما که مراکز هسته ای نداریم، وای! خنده داره! چی رو می زنن، قاه قاه می خندد... مرد جوان: گفتم لاوروف تو که می دونی ما چیزی نداریم، چی رو می زنن؟ گفت: تمام اون منطقه می زنن یه عده از ایرانی ها رو می کشند، قاه قاه خندیدم، گفتم: خب، بکشن، دوباره بچه دار می شیم... فکر کردی تموم می شه
مردپیر می خندد: ولی خوب فکری کردی، فکر کن، چقدر خنده داره، اونها می آن 2500 نقطه رو می زنن که انرژی هسته ای ما رو از بین ببرن، در حالی که ما اصلا انرژی هسته ای نداریم، وای! چقدر اونها احمق اند، چقدر می خندیم، بعد به جاش بیست هزار نفر می میرن، بعد ملت بچه دار می شن.... می خندد... هی اون ها می کشند، هی ما بچه دار می شیم، خیلی خنده داره...
مرد جوان: حالا اینها رو ولش کنید... سفر ارمنستان.... وای! خنده بازار بود.... مردپیر: ارمنستان چرا رفتی؟ لابد خیلی خنده دار بود؟ مرد جوان: نمی خواستم برم، باورتون نمی شه اگر بگم چطوری رفتم از خنده می میرین. خیلی خنده بود.....مرد پیر: پس بگو که دارم از خنده می میرم...مرد جوان: من همین طوری داشتم نقشه نگاه می کردم، چشمم افتاد به ارمنستان، یادم افتاد به اینکه ارمنستان و آذربایجان سر کشتار یک و نیم میلیون نفر دعوا دارند، آقا من یه دفعه خنده ام گرفت...
مرد پیر از خنده او می خندد: بعدش چی شد؟ مرد جوان: بعدش فکر کردم دو روزه قول می دم، بعد وقتی اونها حسابی پذیرایی کردن، سر قبر کشته ها نمی رم، جاخالی دادم... عصر داشتیم برمی گشتیم، من داشتم از خنده می مردم...مرد پیر می خندد: من هرچی فکر کردم شما می خوای چه کنی نفهمیدم، حالا نتیجه اش چی شد؟
مرد جوان: حال شون گرفته شد... با خنده... اولا ارمنی ها فکر می کردن ما کشته مرده اونهاییم، دیدن نه، ما یه کمکی بهشون کردیم و قبل از اینکه رابطه مون با آذربایجان به هم بخوره در رفتیم، آی حال شون گرفته شد.... می خندد پیر مرد خنده اش گرفته است: تو چطوری این کاررو کردی؟ آذربایجان چی شد؟ با خنده می پرسد: حتما اونها هم ضایع شدند؟
مرد جوان: خنده اش همینه، هم با اونها به هم زدیم، هم با اینها.... وای! دارم از خنده می میرم مرد پیر: واقعا خنده داره.....مرد پیر و مرد جوان در حالی که دارند می خندند، نمایش تمام می شود...
مکان: یک بیت. زمان: یک غروب پائیزی. بازیگران: مرد جوان و مرد پیر
مرد جوان وارد می شود، مرد پیر از جای خود بلند می شود. مرد جوان دراز می کشد و پای او را می بوسد، بعد در حال نشسته دست او را می بوسد و بعد روی صندلی کنارش می نشیند...
مرد پیر: چه خبر از سفری که رفتید؟ مرد جوان: سفر بسیار موفقی بود، رفتیم در یک سالن بزرگ، رئیس دانشگاه آنها یک صهیونیست بود، به ما گفت دیکتاتور کوچک، ما هم ساکت ایستادیم، ملت هم شروع کردند به خندیدن به ما، آی خندیدیم. مردپیر و مرد جوان با هم می خندند، مرد پیر: وای! چقدر خنده دار، پس حسابی خندیدید؟
مرد جوان: بله، بعد رفتیم یک سری ملاقات دبیرکل سازمان ملل، برگشت به ما گفت اگر غنی سازی را متوقف نکنید اینها شما را بمباران می کنند، آقا! اینقدر خنده ام گرفت، اینقدر خندیدیم! مردپیر، در حال خنده شدید: جدا گفت بمباران؟ وای چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند!مرد جوان: بله، تازه وقتی رسیدیم اینجا، صبح که شد عبدالله زنگ زد که اگر شما غنی سازی را متوقف نکنید، آمریکایی ها حمله می کنند، حالا من از بس خنده ام گرفته نمی توانم جوابش را بدهم. گفتم گوشی... مردپیر با خنده: جدا می گی؟ عبدالله؟ گفت حمله؟ وای! چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند.
مرد جوان: بعد هم که پوتین آمد،( اسم پوتین که می آید جفت شان به خنده می افتند) اسمش پوتینه! چقدر خنده دار! مردپیر: من وقتی دیدمش داشتم از خنده می مردم، به من گفت، اگر شما غنی سازی را متوقف نکنید آمریکا حمله می کند و از ما هیچ کاری ساخته نیست... حالا من می خوام نخندم مگه می شه... پاش رو که گذاشت بیرون من دلم رو گرفتم و زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند مرد جوان: باز شما که خبر داشتی و می خندیدی! من که خبر هم نداشتم، به بچه ها گفتم هر وقت پوتین اومد بیرون به من خبر بدین، زنگ زدن که اومد بیرون، گوشی از دستم افتاد، اینقدر خندیدم، اینقدر خندیدم، تا این الهام اومد تو
مردپیر: الهام؟ وای! چقدر خنده داره؟ دو تایی با هم می خندند... مرد جوان: خانومش نوشته بود لاریجانی بهترین کاری که می تونست بکنه استعفا بود، حالا من رو بگین، علی آقا جلوم وایستاده، منم زیر زیر دارم مقاله فاطی خانوم رو می خونم و دارم از خنده می میرم، دو تایی با هم می خندند... وای، مردم از خنده...
مرد جوان: بعد از اون لاوروف اومد پیش من، گفت عربستان سعودی یک طرح جدید کنسرسیوم داره، گفتم چی؟ گفت، کنسرسیوم، گفتم: کنسر... چندم؟ گفت سی ام؟ حالا منو می گین دارم از خنده می میرم مردپیر از خنده روی زمین افتاده است، گفت کنسرسیوم؟ می فهمی کنسر سی ام. دو تایی با هم می خندند...مرد جوان: گفتم کنسرسیومش رو بخورم.... می خنددمردپیر در حال خنده: چی بخوری؟ می خنددمرد جوان: کنسرسیوم؟ می خندد، بهش گفتم: کیلو چنده؟ مترجم گفت، ترجمه کنم؟ گفتم آره، داشت ترجمه می کرد و من فقط نگاه می کردم که لاوروف نمی فهمید، من داشتم از خنده می ترکیدم... مردپیر: چی شد؟ اونم خنده اش گرفت؟ و خودش می خندد، وای لاوروف... کیلو چنده؟ می خندد
مرد جوان: نخندید، گفتم حالا اگر قبول نکنیم، چی می شه، گفت، قطعنامه صادر می کنن... آقا، گفت قطعنامه، من دیدم جلوی خودم رو از خنده نمی تونم بگیرم.... مردپیراز خنده روی زمین ولو شده است: محمود! خدا خفه ات نکنه، تو گوله نمکی! دارم از خنده می میرم، اون وقت اون چی گفت؟مرد جوان: گفت، قطعنامه صادر می کنند و یک ماه دیگه، حمله... می خندد... حمله.... می کنند... مردپیر در حال خنده شدید: حمله چی؟ نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد، تو رو خدا بقیه اش رو بگو، چقدر خنده داره...
مرد جوان: این روسی ها نقشه شون رو هم دزدیده بودند، دیدم 2500 نقطه رو علامت گذاشته، داشت از ترس می مرد، حالا من نگاه به نقشه می کنم و دارم از خنده منفجر می شم... مردپیر می خندد: حالا چرا 2500 نقطه، می گفتی می کردن 3000 نقطه که سر راست می شد، وای! چقدر خنده داره، سه هزار نقطه، با چی می خوان بزنن، با تفنگ بادی؟مرد جوان: تفنگ بادی؟ وای! مردم مردم مردم از خنده، اشک از چشمانش جاری است و دارد می خندد، گفتم... می خندد... گفتم 2500 نقطه بزنن چی می شه؟ گفت، همه کشورتون از بین می ره، همه جا. داشتم از خنده می مردم، گفتم: خدا رو هم می تونن بزنن؟ و می خندد...
مردپیر جلوی خنده خودش را نمی تواند بگیرد: می خندد، می خواستی بگی اصلا ما 2500 نقطه، وای! مردم از خنده! ما اصلا 2500 نقطه نداریم که بزنن، وای مردم از خنده... دو تایی روی هم می افتند... تو چطوری می تونی جلوی خنده خودت رو بگیری؟ مرد جوان: من.... می خندد... نمی تونم... بهش گفتم، اگر تمام کشور از بین بره چی می شه؟ خیره شد به من، نمی فهمید من چی می گم، دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، حالا من دارم از خنده می میرم یارو عصبانی شد...
مردپیر: تو رو خدا بگو عصبانی شد چی کار کرد؟ خیلی خندیدی؟ مرد جوان: من می پیچیدم به خودم، یارو گفت، تمام مراکز هسته ای رو می زنن، خنده ام گرفت...مردپیر: ما که مراکز هسته ای نداریم، وای! خنده داره! چی رو می زنن، قاه قاه می خندد... مرد جوان: گفتم لاوروف تو که می دونی ما چیزی نداریم، چی رو می زنن؟ گفت: تمام اون منطقه می زنن یه عده از ایرانی ها رو می کشند، قاه قاه خندیدم، گفتم: خب، بکشن، دوباره بچه دار می شیم... فکر کردی تموم می شه
مردپیر می خندد: ولی خوب فکری کردی، فکر کن، چقدر خنده داره، اونها می آن 2500 نقطه رو می زنن که انرژی هسته ای ما رو از بین ببرن، در حالی که ما اصلا انرژی هسته ای نداریم، وای! چقدر اونها احمق اند، چقدر می خندیم، بعد به جاش بیست هزار نفر می میرن، بعد ملت بچه دار می شن.... می خندد... هی اون ها می کشند، هی ما بچه دار می شیم، خیلی خنده داره...
مرد جوان: حالا اینها رو ولش کنید... سفر ارمنستان.... وای! خنده بازار بود.... مردپیر: ارمنستان چرا رفتی؟ لابد خیلی خنده دار بود؟ مرد جوان: نمی خواستم برم، باورتون نمی شه اگر بگم چطوری رفتم از خنده می میرین. خیلی خنده بود.....مرد پیر: پس بگو که دارم از خنده می میرم...مرد جوان: من همین طوری داشتم نقشه نگاه می کردم، چشمم افتاد به ارمنستان، یادم افتاد به اینکه ارمنستان و آذربایجان سر کشتار یک و نیم میلیون نفر دعوا دارند، آقا من یه دفعه خنده ام گرفت...
مرد پیر از خنده او می خندد: بعدش چی شد؟ مرد جوان: بعدش فکر کردم دو روزه قول می دم، بعد وقتی اونها حسابی پذیرایی کردن، سر قبر کشته ها نمی رم، جاخالی دادم... عصر داشتیم برمی گشتیم، من داشتم از خنده می مردم...مرد پیر می خندد: من هرچی فکر کردم شما می خوای چه کنی نفهمیدم، حالا نتیجه اش چی شد؟
مرد جوان: حال شون گرفته شد... با خنده... اولا ارمنی ها فکر می کردن ما کشته مرده اونهاییم، دیدن نه، ما یه کمکی بهشون کردیم و قبل از اینکه رابطه مون با آذربایجان به هم بخوره در رفتیم، آی حال شون گرفته شد.... می خندد پیر مرد خنده اش گرفته است: تو چطوری این کاررو کردی؟ آذربایجان چی شد؟ با خنده می پرسد: حتما اونها هم ضایع شدند؟
مرد جوان: خنده اش همینه، هم با اونها به هم زدیم، هم با اینها.... وای! دارم از خنده می میرم مرد پیر: واقعا خنده داره.....مرد پیر و مرد جوان در حالی که دارند می خندند، نمایش تمام می شود...
چهار سگ600میلیون تومانی از احمدی نژاد محافظت می کنند
چهار سگ در تیم حفاظتی دکتر محمود احمدی نژاد –رئیس جمهوری ایران- به منظور تشخیص بمب و مواد منفجره به کار گرفته شده اند که هر یک به قیمت 150 میلیون تومان از کشور آلمان خریداری شده اند.
این سگ ها که از باهوش ترین و اصیل ترین نژاد سگ های آلمانی به شمار می آیند، پیش از بازدید رئیس جمهور از نمایشگاه ها، همایش ها و یا اماکنی که به منظور سخنرانی یا بازدید در آن ها حضور می یابد، مستقر می شوند، منطقه ی مورد بازدید را کاملا کنترل می کنند و پس از اعلام وضعیت سفید، رئیس جمهور در محل حاضر می شود.
هر یک از این 4 سگ بالغ بر 150 میلیون تومان خریداری شده اند که در مجموع رقم 600 میلیون تومان به خرید آن ها اختصاص یافته است.
روز چهار شنبه ی گذشته (23/8/86) همزمان با بازدید دکتر احمدی نژاد –رئیس جمهوری اسلامی ایران- از نمایشگاه مطبوعات، این سگ ها در محل نمایشگاه رها شدند تا به انجام عملیاتی که نزد تیم حفاظتی و خبرنگاران به عنوان «چک و خنثی» معروف است بپردازند که البته خنثی کردن را باید از وظایف آن ها حذف کرد.
این عملیات در روز چهار شنبه از ساعت 12 ظهر آغاز شد و به گفته نمایندگان رسانه ها در غرفه های نمایشگاه با توهین آمیز ترین رفتارها از سوی تیم حفاظتی رئیس جمهور همراه بود.
با وجود این که خریداری و به کار گیری سگ ها به منظور هرچه سریع تر انجام شدن عملیات «چک و خنثی» انجام شده است این عملیات تا ساعت 14:30 به طول انجامید. ابتدا قرار شد در هر غرفه تنها یک نفر به عنوان متصدی و مسئول آن حضور داشته باشد، اما پس از مدتی تیم حفاظتی به این نتیجه رسیدند که مسئولان غرفه ها را هم از نمایشگاه بیرون کنند.
تمامی نمایندگان غرفه ها در ساعات یاد شده ناچار بودند پشت درها بایستند یا در پارک لاله قدم بزنند. اما این انتظار در ساعت 14:30 نیز پایان نیافت؛ چرا که رئیس جمهور با چهار ساعت تأخیر به نمایشگاه آمد و بازدید ایشان هم چندان به طول نینجامید.
آن چه باعث شد بازدید ایشان از نمایشگاه کوتاه و مختصر شود انفجار در سایت هسته ای پارچین واقع در شرق تهران بود؛ که البته خبر آن در رسانه های داخلی بازتابی نیافت.
نکته ای که برای حاضران جای پرسش داشت این بود که با وجود سگ هایی که عملیات کنترل محل را انجام می دادند چرا بازهم از گیت های دستی و کنترل منطقه به وسیله نیروهای انسانی استفاده می شد. صرف 600 میلیون تومان برای خریداری این سگ ها و دست آخر استفاده از نیروی انسانی برای اطمینان نهایی از امنیت منطقه ی مورد بازدید، باعث تعجب بسیاری از ناظران بود.
از سویی دیگر باوجود اعتقادات جمهوری اسلامی ایران و همچنین بسیاری از بازدیدکنندگان نمایشگاه، مبنی بر نجس بودن سگ، حضور این حیوان در چنین اماکنی موجب اعتراض عده ای شده بود که این اقدام را نیز با شعارهای ساده زیستی، عدالت طلبی و مبارزه با تجمل گرایی رئیس جمهور در تعارض می دانستند.
یک مقام آگاه که خود مدیر مسئول یکی از روزنامه های کثیرالانتشار کشور و وابسته به دولت است در پاسخ به اعتراض فردی که حضور سگ ها و همچین رفتار تیم حفاظتی احمدی نژاد را توهین آمیز توصیف می کرد گفت: «این تصمیم تیم حفاظتی است که مدیریت آن خارج از اختیارات رئیس جمهوری است.»
پیش از این پیشنهاد به کارگیری سگ در تیم حفاظتی دکتر حدادعادل –رئیس مجلس شورای اسلامی- نیز مطرح شده بود که حدادعادل با آن به شدت مخالفت کرد.
همچنین تا کنون به کارگیری سگ در تیم های حفاظتی روسای قوا و حتی مقام رهبری نیز مرسوم نبوده است.
پیش از این نیز خبری مبنی بر خریداری عینک های آفتابی به قیمتی بیش از نیم میلیون تومان برای محافظان احمدی نژاد منتشر شد که پس از انتشار وسیع این خبر و آگاهی بخشی از افکار عمومی، رئیس جمهور تصمیم گرفت خریداری کنندگان این عینک ها را جریمه و توبیخ کند.
دکتر احمدی نژاد در آغاز ورود خود به ساختمان ریاست جمهوری دستور داد فرش های نهاد ریاست جمهوری را که در دوره سیدمحمد خاتمی خریداری شده بود جمع کرده و به موزه بفرستند و حتی اصرار داشت به جای آن که در ساختمان نهاد ریاست جمهوری مستقر شود در همان خانه خود در نارمک زندگی کند.
این سگ ها که از باهوش ترین و اصیل ترین نژاد سگ های آلمانی به شمار می آیند، پیش از بازدید رئیس جمهور از نمایشگاه ها، همایش ها و یا اماکنی که به منظور سخنرانی یا بازدید در آن ها حضور می یابد، مستقر می شوند، منطقه ی مورد بازدید را کاملا کنترل می کنند و پس از اعلام وضعیت سفید، رئیس جمهور در محل حاضر می شود.
هر یک از این 4 سگ بالغ بر 150 میلیون تومان خریداری شده اند که در مجموع رقم 600 میلیون تومان به خرید آن ها اختصاص یافته است.
روز چهار شنبه ی گذشته (23/8/86) همزمان با بازدید دکتر احمدی نژاد –رئیس جمهوری اسلامی ایران- از نمایشگاه مطبوعات، این سگ ها در محل نمایشگاه رها شدند تا به انجام عملیاتی که نزد تیم حفاظتی و خبرنگاران به عنوان «چک و خنثی» معروف است بپردازند که البته خنثی کردن را باید از وظایف آن ها حذف کرد.
این عملیات در روز چهار شنبه از ساعت 12 ظهر آغاز شد و به گفته نمایندگان رسانه ها در غرفه های نمایشگاه با توهین آمیز ترین رفتارها از سوی تیم حفاظتی رئیس جمهور همراه بود.
با وجود این که خریداری و به کار گیری سگ ها به منظور هرچه سریع تر انجام شدن عملیات «چک و خنثی» انجام شده است این عملیات تا ساعت 14:30 به طول انجامید. ابتدا قرار شد در هر غرفه تنها یک نفر به عنوان متصدی و مسئول آن حضور داشته باشد، اما پس از مدتی تیم حفاظتی به این نتیجه رسیدند که مسئولان غرفه ها را هم از نمایشگاه بیرون کنند.
تمامی نمایندگان غرفه ها در ساعات یاد شده ناچار بودند پشت درها بایستند یا در پارک لاله قدم بزنند. اما این انتظار در ساعت 14:30 نیز پایان نیافت؛ چرا که رئیس جمهور با چهار ساعت تأخیر به نمایشگاه آمد و بازدید ایشان هم چندان به طول نینجامید.
آن چه باعث شد بازدید ایشان از نمایشگاه کوتاه و مختصر شود انفجار در سایت هسته ای پارچین واقع در شرق تهران بود؛ که البته خبر آن در رسانه های داخلی بازتابی نیافت.
نکته ای که برای حاضران جای پرسش داشت این بود که با وجود سگ هایی که عملیات کنترل محل را انجام می دادند چرا بازهم از گیت های دستی و کنترل منطقه به وسیله نیروهای انسانی استفاده می شد. صرف 600 میلیون تومان برای خریداری این سگ ها و دست آخر استفاده از نیروی انسانی برای اطمینان نهایی از امنیت منطقه ی مورد بازدید، باعث تعجب بسیاری از ناظران بود.
از سویی دیگر باوجود اعتقادات جمهوری اسلامی ایران و همچنین بسیاری از بازدیدکنندگان نمایشگاه، مبنی بر نجس بودن سگ، حضور این حیوان در چنین اماکنی موجب اعتراض عده ای شده بود که این اقدام را نیز با شعارهای ساده زیستی، عدالت طلبی و مبارزه با تجمل گرایی رئیس جمهور در تعارض می دانستند.
یک مقام آگاه که خود مدیر مسئول یکی از روزنامه های کثیرالانتشار کشور و وابسته به دولت است در پاسخ به اعتراض فردی که حضور سگ ها و همچین رفتار تیم حفاظتی احمدی نژاد را توهین آمیز توصیف می کرد گفت: «این تصمیم تیم حفاظتی است که مدیریت آن خارج از اختیارات رئیس جمهوری است.»
پیش از این پیشنهاد به کارگیری سگ در تیم حفاظتی دکتر حدادعادل –رئیس مجلس شورای اسلامی- نیز مطرح شده بود که حدادعادل با آن به شدت مخالفت کرد.
همچنین تا کنون به کارگیری سگ در تیم های حفاظتی روسای قوا و حتی مقام رهبری نیز مرسوم نبوده است.
پیش از این نیز خبری مبنی بر خریداری عینک های آفتابی به قیمتی بیش از نیم میلیون تومان برای محافظان احمدی نژاد منتشر شد که پس از انتشار وسیع این خبر و آگاهی بخشی از افکار عمومی، رئیس جمهور تصمیم گرفت خریداری کنندگان این عینک ها را جریمه و توبیخ کند.
دکتر احمدی نژاد در آغاز ورود خود به ساختمان ریاست جمهوری دستور داد فرش های نهاد ریاست جمهوری را که در دوره سیدمحمد خاتمی خریداری شده بود جمع کرده و به موزه بفرستند و حتی اصرار داشت به جای آن که در ساختمان نهاد ریاست جمهوری مستقر شود در همان خانه خود در نارمک زندگی کند.
منبع: وبلاگ ایستگاه
۱۳۸۷ آبان ۲۸, سهشنبه
دولت نهم
رییس جمهور :
با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف میشود !
فرار مغزها و سرمایهها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !
امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم !
بر خلاف نظر بقیه ، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه ، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ میکنند !!!
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند !
بر خلاف دولتهای قبلی ما در انتخابات شوراها ، بیطرف عمل کردیم !
این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد !
۴۲ روزنامه علیه دولت مینویسند !
یک زن -اشاره به فاطمه رجبی- پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد میگیرید ؟
در کشور ما طی این دو ساله معجزهی اقتصادی رخ داده !
گوجهفرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانهی ما ۱۲۰۰ تومان است !
رشد تورم ۲۳ درصدی -گفتهی مرکز پژوهشهای مجلس- دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است !
من نگفتم نفت را سر سفرهها می آورم !!
سخنگوی دولت :
مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمیکنند ، چون بر خلاف دولتهای دیگر به دولت نهم اعتماد دارند !
وزیر کشور :
مردمی که کارت سوختشان گم شده یا به دستشان نرسیده ، فعلا برای تهیهی سوخت کارت سوخت دوستان و آشنایانشان را قرض بگیرند !
وزیر آموزش و پرورش :
برای نزدیک شدن به استانداردهای جهانی بهتر است زمان کلاسهای درسی را از ۳۰ دقیقه به ۵۷ دقیقه ارتقا دهیم ! ( توضیح : زمان کلاسهای درس از دوران دبستان ما تا حالا ۹۰ دقیقه بوده است . )
وزیر مخابرات :
( یک روز بعد از این که گفت کپی سیم کارت از نظر علمی غیرممکن است ) بله ، شده ولی سعی میکنیم هر چه زودتر این معضل را حل و فصل کنیم .
وزير راه:
اگر تا سه ماه دیگر در جادهها چالهچوله پیدا کردید زنگ بزنید به ما جایزه بگیرید ! ( یک سال پیش بود ، و تا امروز هم کسی زنگ نزده است ! )
وزیر مسکن :
سکوت ! ( هر وقت خبرنگارها را میبیند ، انگشتش را روی بینیاش میگذارد که : هیس !! )
وزیر رفاه :
جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است ! ( یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر میبرند !)
و آخر اين كه :
همهی کارتهای سوخت بین مردم توزیع شده است و فقط حدود 1.5 میلیون کارت باقی مانده .
با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف میشود !
فرار مغزها و سرمایهها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !
امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم !
بر خلاف نظر بقیه ، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه ، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ میکنند !!!
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند !
بر خلاف دولتهای قبلی ما در انتخابات شوراها ، بیطرف عمل کردیم !
این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد !
۴۲ روزنامه علیه دولت مینویسند !
یک زن -اشاره به فاطمه رجبی- پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد میگیرید ؟
در کشور ما طی این دو ساله معجزهی اقتصادی رخ داده !
گوجهفرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانهی ما ۱۲۰۰ تومان است !
رشد تورم ۲۳ درصدی -گفتهی مرکز پژوهشهای مجلس- دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است !
من نگفتم نفت را سر سفرهها می آورم !!
سخنگوی دولت :
مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمیکنند ، چون بر خلاف دولتهای دیگر به دولت نهم اعتماد دارند !
وزیر کشور :
مردمی که کارت سوختشان گم شده یا به دستشان نرسیده ، فعلا برای تهیهی سوخت کارت سوخت دوستان و آشنایانشان را قرض بگیرند !
وزیر آموزش و پرورش :
برای نزدیک شدن به استانداردهای جهانی بهتر است زمان کلاسهای درسی را از ۳۰ دقیقه به ۵۷ دقیقه ارتقا دهیم ! ( توضیح : زمان کلاسهای درس از دوران دبستان ما تا حالا ۹۰ دقیقه بوده است . )
وزیر مخابرات :
( یک روز بعد از این که گفت کپی سیم کارت از نظر علمی غیرممکن است ) بله ، شده ولی سعی میکنیم هر چه زودتر این معضل را حل و فصل کنیم .
وزير راه:
اگر تا سه ماه دیگر در جادهها چالهچوله پیدا کردید زنگ بزنید به ما جایزه بگیرید ! ( یک سال پیش بود ، و تا امروز هم کسی زنگ نزده است ! )
وزیر مسکن :
سکوت ! ( هر وقت خبرنگارها را میبیند ، انگشتش را روی بینیاش میگذارد که : هیس !! )
وزیر رفاه :
جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است ! ( یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر میبرند !)
و آخر اين كه :
همهی کارتهای سوخت بین مردم توزیع شده است و فقط حدود 1.5 میلیون کارت باقی مانده .
اولين مردمان جهان
اولين مردمان جهان كه نخ به سكه میبستند و در داخل تلفنهای عمومی میانداختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه توانستند از كارتهای اعتباری تلفنهای عمومی استفاده كنند، بدون آنكه اعتبار آن كم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه نوشابههای تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه در اولین صادرات به كشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاك رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه كشف كردند دروغگویی و ریا و كلكبازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا كه همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجرهها را هم باز میكنند!
اولین مردمانی كه در گروه كمتوسعهترین كشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار میكنند ولی چیزی در 500 سال اخیر برای دنیا نداشتهاند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه توانستند از كارتهای اعتباری تلفنهای عمومی استفاده كنند، بدون آنكه اعتبار آن كم شود، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه نوشابههای تقلبی ساختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه در اولین صادرات به كشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاك رنگی فروختند، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه كشف كردند دروغگویی و ریا و كلكبازی برای موفقیت ضروری است، ایرانیان بودند!
اولین مردمان دنیا كه همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان ایرانیان بودند، چون همزمان با روشن کردن بخاری، پنجرهها را هم باز میكنند!
اولین مردمانی كه در گروه كمتوسعهترین كشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند ، ایرانیان بودند!
اولین مردمانی كه فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار میكنند ولی چیزی در 500 سال اخیر برای دنیا نداشتهاند ، ایرانیان بودند!
عكسي كه 30 سال سانسور شد!

نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با 11 میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی آیت الله خمینی در 25 خرداد 60:" 35 میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه." کنار زده شد. 7 تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.
درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله 2 ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری(بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این بود: "مردم انقلاب نکردند تا من وشما بر آنها حکومت کنیم . اگر قرار بود با چماق و زورگویی بتوانند حکومت کنند قبل از شما آریامهر بود.حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که 8 درصد به 80 درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمیکنید."( روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۲ فروردین ۱۳۶۰- انقلاب اسلامی، ۸آذر ۱۳۵۹)
نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، 24 شهریور 1361، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:"بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو ميكنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."(خاطرات آیت الله منتظری،ج۱،ص۴۸۵)
قطب زاده دردادگاه پرسيده بود:"روشنفکران و روحانيانی که بنيادگذار انقلاب بودند کجا هستند؟ آيا حتی يک تن از آنها در کاری هست؟ اينها که امروز بر کارند در جريان انقلاب چه می کردند؟"(ایستاده بر آرمان،ص ۲۷)
پی نوشت۱: آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال 61 به دلیل قاچاق 3.75 پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به 3 سال زندان محکوم شد.( پس از بحران،خاطرات هاشمی رفسنجانی،صص ۳۵۹،۴۱۱،۴۱۹) با پادرمیانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میدهد.
تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است
ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.
بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.
بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودمتا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.
بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.
بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودمتا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.
آقای منوچهر متکی را که می شناسید؟
ایشان وزیر امورخارجه دولت مهرورز آقای احمدی نژاد می باشند. البته گرچه آقای متکی وزیر محترم امورخارجه می باشند اما ایشان از بدو ورودشان به این وزارتخانه به تحول و بازنگری ای در این وزارتخانه پرداخته اند و موفق شده اند نام این وزارتخانه و عملکردش را کمی متحول نمایند و این وزارتخانه را از امور خارجه به وزارت رفاقت و امور خارجه تبدیل نمایند!
امروزه این وزارتخانه در مدت کوتاهی به چندان موفقیت چشمگیری دست یافته که توانسته کل بستگان و دوستان آقای متکی و دیگر معاونان آن وزارتخانه را گرد هم بیاورد، شاید بسیاری از این اخبار و اطلاعات را شما جسته و گریخته تا کنون خوانده باشید اما سعی می شود در این مقال با هم نگاهی دقیق تر به این موضوع بیاندازیم :
همسر آقای متکی خانم طاهره نظری مهر که دکتر داروساز و از کارمندان سازمان بهزیستی کل کشور بوده اند بدون اینکه تخصصی در حوزه امور خارجه داشته باشند ناگهان به وزارت امورخارجه به عنوان مشاور وزیر منتقل شدند ایشان که در بهزیستی داروسازبخش توانبخشی بودند با بیست و هشت سال سابقه کاری این روزها مشاور شده اند تا بتوانند چند وقت دیگر بازنشست بشوند و از حقوق و مزایای بازنشستگی یک مدیر کل ارشد استفاده کنند .
همسر آقای شیخ عطار نیز خانم فریبا نمازی که پیش از این ناظم دبیرستان دخترانه امام سجاد در منطقه هفت تهران بوده اند به محض اینکه همسرشان قائم مقام وزارت امور خارجه شدند به این وزارتخانه منتقل شدند و مدیر و معلم و ناظم مدرسه را نیز با خود آوردند به وزارت امورخارجه تا دور هم باشند و حالا این خانمها در آنجا چه می کنند خدا عالم است !؟
خانم متکی که البته بسیار جویای نام نیز هست علاوه بر نظارت بر انتصابات و نقل و انتقلات به عنوان مثال دو ماه پیش که سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي سمیناری را با نام " زنان نخبه مسلمان " در نظر داشت برگزار نماید مبلغ هفتادو پنج میلیون تومان را به دبیرخانه سمینار از بودجه وزارت امورخارجه اهدا نمودند تا از وی در سمینار به عنوان یک زن موفق و نخبه نامبرده شود! . از دیگر شاهکارهای آقای متکی و خانواده محترمشان اینکه در اسفند سال 1386 هنگامی که آقای متکی در یک هیات دیپلماتیک قصد عزیمت به کشور سوریه و لبنان را داشتند این افراد نیز حضور داشتند :
خانم طاهره نظری مهر- همسر آقای متکی به عنوان کارشناس زنان خانم معصومه متکی - دختر آقای متکی ( دانشجوی فیزیک دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) به عنوان کارشناس قراردادهای عمرانی آقای حمیدرضا متکی - پسر آقای متکی (از تحصیلات ایشان اطلاعی در دست نیست) به عنوان مدیر هماهنگ کننده هیات اعزامی ، البته لازم به یادآوری نیست که همه این افراد و هیات باهواپیمای تشریفاتی دولت ایران به سوریه و لبنان رفتند ، همان هواپیمایی که در زمان دولت آقای خاتمی خریداری شد وجنجالهایی برپا کرد و دولت آقای احمدی نژاد به محض آمدن گفته بود آنرا فراموش کنید ما احتیاجی به این هواپیمای طاغوتی نداریم !
یک نکته جالب دیگر چندی پیش وزیر امورخارجه سوئیس به ایران سفر نموده بود که همگان مطلعید درسومین شب حضور ایشان در رستوران باغ گیلاس وزارت امورخارجه ضیافت شامی برگزار نموده بود که هیات سوئیسی با جمعیت پانزده نفر و تیم ایرانی با تعداد بیش از هفتاد نفر در آن ضیافت بودند که در میان آنها بازمیتوانیم به همسر و فرزندان آقای متکی باجناقهای ایشان و بسیار جالب تر شوهر خاله آقای متکی هم اشاره کنیم . اما حالا که صحبت فامیلهای آقای متکی شد لازم است که باجناقهای آقای متکی هم اشاره نمائیم :
آقای متکی مفتخر به داشتن چهار باجناق هستند که به محض به وزارت رسیدن آقای مجتبی مردانی باجناق بزرگتر را سر کنسول جمهوری اسلامی در حیدر آباد می نمایند و آقای علی صمد لکی زاده را که قبلا درجه دار سپاه پاسداران بودند با مدرک سیکل به عنوان معاون اداره مجمع شیمیایی و خلع سلاح وزارت خارجه منصوب کردند و آقای علی حلمی باجناق دیگر را مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در لندن نمودند و دیگری را آقای حمید میرزایی مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در بمبئی هند نمودند . البته لطف ایشان فقط شامل حال باجناقها نشده ایشان دو برادر خانم گل و ناز هم البته دارند ! ، که از قضا آنها هم تا قبل از به وزارت رسیدن ایشان بیکار بودند که با آمدن آقای متکی به وزارت امورخارجه شکر خدا این معضل نیز برطرف گردیده آقای جواد نظری مهر رایزن امور کار سفارت ایران در بحرین گردیدند و آقا وحید هم مسئول امور دانشجویی در سفارت ایران در مالزی
. آقا منوچهر خان وزیر خود نیز از اعضای کانون فارغ التحصیلان شبه قاره هند می باشند که البته قبل از دوران وزارت دبیر کل این تشکل سیاسی بوده اند ایشان با وزارت رسیدن البته استعفاء دادند از این سمت اما از آنجا که خیلی دلشان برای دوستان هم تشکلی و هم حزبی شان تنگ می شده و طاقت دوری آنها را نداشته تصمیم میگیرد حالا که خودشان نمی توانند در آنجا باشند دوستانشان را به وزارتخانه بیاورند اینجا بود که این اقدامات احساسی و عاطفی را انجام می دهند :
آقای سید مهدی نبی زاده از دوستان دوران تحصیلشان را که در همان کانون هم بودند ومهندس فارغ التحصیل از شهر بنگلور می باشند را که در وزارت ارتباطات و در شرکت مخابرات به عنوان کارپرداز مشغول بودند را به وزارت امورخارجه منتقل و به عنوان معاون اداری و مالی انتصاب می نمایند اما بعد از گذشت 20 ماه مهدی خان دلشان را این معاونت می زند و فیلشان هوس هندوستان می کند اینجا بود که آقا منوچهر ایشان را به عنوان سفیرجمهوری اسلامی،در هندوستان منصوب می نمایند ، مهدی خان البته در آن 20 ماه معاونت اداری و مالی خود به نحو حریصانه ای به ماموریت های موقت پرداخت و از کلیه سفارت خانه ها و سر کنسول گری های جمهوری اسلامی، دیدن کرده و در همین گذر به بیش از 100 کشور سفر کردند .
آقای مجتبی کولیوند که ایشان نیز کارمند عادی شرکت مخابرات و دانشجوی دانشگاه پونه و نیز عضو همان کانون بودند به عنوان مدیر کل ابنیه و اموال وزارت امورخارجه انتخاب شده وی پس از 2 سال و سفرهای متعدد به خارج از کشور به آقا منوچهر می گوید من را هم سفیر کنید اما به علت نمی دانیم چه چون با سفارت او مخالفت شد ایشان هم قهر کرده و از وزارت خارجه رفت منتها دیگر به شرکت مخابرات برنگشت و هم اکنون مشغول برجسازی در تهران هست .
آقای ماشاالله شاکری هم که فارغ التحصیل دانشگاه دهلی می باشد و قبل از وزارت دوستشان منوچهر خان در سازمان کشتیرانی کارمند روابط عمومی بودند رابر اساس شایستگی های که حتما داشته به عنوان سفیر جمهوری اسلامی در پاکستان منصوب می نمایند .
آقای حیدر رضا ضابط که ایرانی الاصل و متولد هندوستان بوده اند و قبل از وزارت آقا منوچهر درآستان قدس خادم حرم امام رضا بودند را به عنوان کارشناس سیاسی وزارت خارجه در سفارت ایران دراسلام آباد انتصاب می نمایند .
البته آقای سید علی حسینی هم که معرف حضور همه می باشد دیگر سخنگوی وزارت امورخارجه ایشان هم از دانشجویان عضو کانون دانشجویان شبه قاره هند بوده اند
.قصه شایسته سالاری آقای متکی بسیار طولانی شد پس بگذارید مابقی را فهرست وار با هم از نظر بگذرانیم:
مهدی محتشمی ،رئیس اداره انبیه ساختمان وزارت خارجه .ایشان قبلا کارمند عادی سازمان بهزیستی بودند که بازنشسته شده بودند و البته توسط متکی خان خدمت او بمدت نامعلوم تمدید می شود .
آقای خسرو رضازاده کارشناس سفارت جمهوری اسلامی در نیجریه می باشند ایشان نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد.
آقای مسعود زمانی سر کنسول ایران در کراچی می باشند ، ایشان نیز از دانشجویان فارغ التحصیل هند می باشند .
آقای فرقانی از کارشناسان ابنیه و اموال سفیر ایران در ترکمنستان می باشند ، وی هم ولایتی آقای متکی و از اعضای کانون می باشند .
آقای محمود بابایی رییس اداره اقتصادی وزارت امور خارجه می باشند ایشان نیز فارغ التحصیل هند و تا قبل از این سمت در خیابان امیر آباد تهران آژانس املاک داشتند .
عباس کاشفی دیپلمه ای که در وزارت خارجه کارمند عادی بودند و دوست فرزند آقای متکی می باشند ایشان هم اکنون رییس اداره خدمات وزارت امورخارجه می باشند .
آقای یدالله صمدی رییس اداره امور مالی وزارت خارجه که با وجود گذشت 2 سال از بازنشستگی وی به عنوان رییس اداره امور مالی منصوب شد ایشان از بستگان آقای متکی می باشند .
آقای حمیدی زارع علیرغم اینکه ماموریت وی به عنوان سر کنسول در نخجوان تمام شده بود از همان جا به عنوان سفیر به باکو عازم شد وی نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است.
آقای محمد مهدی آخوند زاده که از نمایندگی ایران در آژانس انرژی اتمی به سفارت ایران در آلمان ارتقاء یافت نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است همچنین آقای مصطفی آخوند زاده برادر مهدی آخوند زاده علیرغم اینکه باز نشسته شده بود نیز به عنوان سر کنسول در شهر اکتاو قزاقستان منصوب شده .
آقای مصطفی اعلایی سفیر ایران در کوبا می باشد ایشان نیز فارغ التحصیل هند و از دوستان آقای متکی است.آقای مهدی نژاد به سمت رییس تشریفات در سفارت ایران در دهلی نو منصوب شد وی نیز فارغ التحصیل هند و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد
امروزه این وزارتخانه در مدت کوتاهی به چندان موفقیت چشمگیری دست یافته که توانسته کل بستگان و دوستان آقای متکی و دیگر معاونان آن وزارتخانه را گرد هم بیاورد، شاید بسیاری از این اخبار و اطلاعات را شما جسته و گریخته تا کنون خوانده باشید اما سعی می شود در این مقال با هم نگاهی دقیق تر به این موضوع بیاندازیم :
همسر آقای متکی خانم طاهره نظری مهر که دکتر داروساز و از کارمندان سازمان بهزیستی کل کشور بوده اند بدون اینکه تخصصی در حوزه امور خارجه داشته باشند ناگهان به وزارت امورخارجه به عنوان مشاور وزیر منتقل شدند ایشان که در بهزیستی داروسازبخش توانبخشی بودند با بیست و هشت سال سابقه کاری این روزها مشاور شده اند تا بتوانند چند وقت دیگر بازنشست بشوند و از حقوق و مزایای بازنشستگی یک مدیر کل ارشد استفاده کنند .
همسر آقای شیخ عطار نیز خانم فریبا نمازی که پیش از این ناظم دبیرستان دخترانه امام سجاد در منطقه هفت تهران بوده اند به محض اینکه همسرشان قائم مقام وزارت امور خارجه شدند به این وزارتخانه منتقل شدند و مدیر و معلم و ناظم مدرسه را نیز با خود آوردند به وزارت امورخارجه تا دور هم باشند و حالا این خانمها در آنجا چه می کنند خدا عالم است !؟
خانم متکی که البته بسیار جویای نام نیز هست علاوه بر نظارت بر انتصابات و نقل و انتقلات به عنوان مثال دو ماه پیش که سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي سمیناری را با نام " زنان نخبه مسلمان " در نظر داشت برگزار نماید مبلغ هفتادو پنج میلیون تومان را به دبیرخانه سمینار از بودجه وزارت امورخارجه اهدا نمودند تا از وی در سمینار به عنوان یک زن موفق و نخبه نامبرده شود! . از دیگر شاهکارهای آقای متکی و خانواده محترمشان اینکه در اسفند سال 1386 هنگامی که آقای متکی در یک هیات دیپلماتیک قصد عزیمت به کشور سوریه و لبنان را داشتند این افراد نیز حضور داشتند :
خانم طاهره نظری مهر- همسر آقای متکی به عنوان کارشناس زنان خانم معصومه متکی - دختر آقای متکی ( دانشجوی فیزیک دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز) به عنوان کارشناس قراردادهای عمرانی آقای حمیدرضا متکی - پسر آقای متکی (از تحصیلات ایشان اطلاعی در دست نیست) به عنوان مدیر هماهنگ کننده هیات اعزامی ، البته لازم به یادآوری نیست که همه این افراد و هیات باهواپیمای تشریفاتی دولت ایران به سوریه و لبنان رفتند ، همان هواپیمایی که در زمان دولت آقای خاتمی خریداری شد وجنجالهایی برپا کرد و دولت آقای احمدی نژاد به محض آمدن گفته بود آنرا فراموش کنید ما احتیاجی به این هواپیمای طاغوتی نداریم !
یک نکته جالب دیگر چندی پیش وزیر امورخارجه سوئیس به ایران سفر نموده بود که همگان مطلعید درسومین شب حضور ایشان در رستوران باغ گیلاس وزارت امورخارجه ضیافت شامی برگزار نموده بود که هیات سوئیسی با جمعیت پانزده نفر و تیم ایرانی با تعداد بیش از هفتاد نفر در آن ضیافت بودند که در میان آنها بازمیتوانیم به همسر و فرزندان آقای متکی باجناقهای ایشان و بسیار جالب تر شوهر خاله آقای متکی هم اشاره کنیم . اما حالا که صحبت فامیلهای آقای متکی شد لازم است که باجناقهای آقای متکی هم اشاره نمائیم :
آقای متکی مفتخر به داشتن چهار باجناق هستند که به محض به وزارت رسیدن آقای مجتبی مردانی باجناق بزرگتر را سر کنسول جمهوری اسلامی در حیدر آباد می نمایند و آقای علی صمد لکی زاده را که قبلا درجه دار سپاه پاسداران بودند با مدرک سیکل به عنوان معاون اداره مجمع شیمیایی و خلع سلاح وزارت خارجه منصوب کردند و آقای علی حلمی باجناق دیگر را مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در لندن نمودند و دیگری را آقای حمید میرزایی مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی در بمبئی هند نمودند . البته لطف ایشان فقط شامل حال باجناقها نشده ایشان دو برادر خانم گل و ناز هم البته دارند ! ، که از قضا آنها هم تا قبل از به وزارت رسیدن ایشان بیکار بودند که با آمدن آقای متکی به وزارت امورخارجه شکر خدا این معضل نیز برطرف گردیده آقای جواد نظری مهر رایزن امور کار سفارت ایران در بحرین گردیدند و آقا وحید هم مسئول امور دانشجویی در سفارت ایران در مالزی
. آقا منوچهر خان وزیر خود نیز از اعضای کانون فارغ التحصیلان شبه قاره هند می باشند که البته قبل از دوران وزارت دبیر کل این تشکل سیاسی بوده اند ایشان با وزارت رسیدن البته استعفاء دادند از این سمت اما از آنجا که خیلی دلشان برای دوستان هم تشکلی و هم حزبی شان تنگ می شده و طاقت دوری آنها را نداشته تصمیم میگیرد حالا که خودشان نمی توانند در آنجا باشند دوستانشان را به وزارتخانه بیاورند اینجا بود که این اقدامات احساسی و عاطفی را انجام می دهند :
آقای سید مهدی نبی زاده از دوستان دوران تحصیلشان را که در همان کانون هم بودند ومهندس فارغ التحصیل از شهر بنگلور می باشند را که در وزارت ارتباطات و در شرکت مخابرات به عنوان کارپرداز مشغول بودند را به وزارت امورخارجه منتقل و به عنوان معاون اداری و مالی انتصاب می نمایند اما بعد از گذشت 20 ماه مهدی خان دلشان را این معاونت می زند و فیلشان هوس هندوستان می کند اینجا بود که آقا منوچهر ایشان را به عنوان سفیرجمهوری اسلامی،در هندوستان منصوب می نمایند ، مهدی خان البته در آن 20 ماه معاونت اداری و مالی خود به نحو حریصانه ای به ماموریت های موقت پرداخت و از کلیه سفارت خانه ها و سر کنسول گری های جمهوری اسلامی، دیدن کرده و در همین گذر به بیش از 100 کشور سفر کردند .
آقای مجتبی کولیوند که ایشان نیز کارمند عادی شرکت مخابرات و دانشجوی دانشگاه پونه و نیز عضو همان کانون بودند به عنوان مدیر کل ابنیه و اموال وزارت امورخارجه انتخاب شده وی پس از 2 سال و سفرهای متعدد به خارج از کشور به آقا منوچهر می گوید من را هم سفیر کنید اما به علت نمی دانیم چه چون با سفارت او مخالفت شد ایشان هم قهر کرده و از وزارت خارجه رفت منتها دیگر به شرکت مخابرات برنگشت و هم اکنون مشغول برجسازی در تهران هست .
آقای ماشاالله شاکری هم که فارغ التحصیل دانشگاه دهلی می باشد و قبل از وزارت دوستشان منوچهر خان در سازمان کشتیرانی کارمند روابط عمومی بودند رابر اساس شایستگی های که حتما داشته به عنوان سفیر جمهوری اسلامی در پاکستان منصوب می نمایند .
آقای حیدر رضا ضابط که ایرانی الاصل و متولد هندوستان بوده اند و قبل از وزارت آقا منوچهر درآستان قدس خادم حرم امام رضا بودند را به عنوان کارشناس سیاسی وزارت خارجه در سفارت ایران دراسلام آباد انتصاب می نمایند .
البته آقای سید علی حسینی هم که معرف حضور همه می باشد دیگر سخنگوی وزارت امورخارجه ایشان هم از دانشجویان عضو کانون دانشجویان شبه قاره هند بوده اند
.قصه شایسته سالاری آقای متکی بسیار طولانی شد پس بگذارید مابقی را فهرست وار با هم از نظر بگذرانیم:
مهدی محتشمی ،رئیس اداره انبیه ساختمان وزارت خارجه .ایشان قبلا کارمند عادی سازمان بهزیستی بودند که بازنشسته شده بودند و البته توسط متکی خان خدمت او بمدت نامعلوم تمدید می شود .
آقای خسرو رضازاده کارشناس سفارت جمهوری اسلامی در نیجریه می باشند ایشان نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد.
آقای مسعود زمانی سر کنسول ایران در کراچی می باشند ، ایشان نیز از دانشجویان فارغ التحصیل هند می باشند .
آقای فرقانی از کارشناسان ابنیه و اموال سفیر ایران در ترکمنستان می باشند ، وی هم ولایتی آقای متکی و از اعضای کانون می باشند .
آقای محمود بابایی رییس اداره اقتصادی وزارت امور خارجه می باشند ایشان نیز فارغ التحصیل هند و تا قبل از این سمت در خیابان امیر آباد تهران آژانس املاک داشتند .
عباس کاشفی دیپلمه ای که در وزارت خارجه کارمند عادی بودند و دوست فرزند آقای متکی می باشند ایشان هم اکنون رییس اداره خدمات وزارت امورخارجه می باشند .
آقای یدالله صمدی رییس اداره امور مالی وزارت خارجه که با وجود گذشت 2 سال از بازنشستگی وی به عنوان رییس اداره امور مالی منصوب شد ایشان از بستگان آقای متکی می باشند .
آقای حمیدی زارع علیرغم اینکه ماموریت وی به عنوان سر کنسول در نخجوان تمام شده بود از همان جا به عنوان سفیر به باکو عازم شد وی نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است.
آقای محمد مهدی آخوند زاده که از نمایندگی ایران در آژانس انرژی اتمی به سفارت ایران در آلمان ارتقاء یافت نیز مهندس فارغ التحصیل از هند است همچنین آقای مصطفی آخوند زاده برادر مهدی آخوند زاده علیرغم اینکه باز نشسته شده بود نیز به عنوان سر کنسول در شهر اکتاو قزاقستان منصوب شده .
آقای مصطفی اعلایی سفیر ایران در کوبا می باشد ایشان نیز فارغ التحصیل هند و از دوستان آقای متکی است.آقای مهدی نژاد به سمت رییس تشریفات در سفارت ایران در دهلی نو منصوب شد وی نیز فارغ التحصیل هند و عضو کانون فارغ التحصیلان می باشد
کیان نظام اسلامی زیر چادر من پنهان نیست!
فاطمه صادقی
مقاله ای را که می خوانید، از سایت "میدان زنان" برگرفته ایم. نویسنده آن دختر آیت الله صادق خلخالی (صادقی گیوی) حاکم شرع سالهای اول جمهوری اسلامی و چند دوره نماینده مجلس است. این نوشته نه به اعتبار این که دختر فلان آیت الله علیه حجاب مطلبی نوشته، بلکه از آن جهت است که بحث و چالش های اندرونی بیوت روحانیت و مراجع مذهبی را آشکار می کند. نا ممکن است که بحثی در جامعه مطرح باشد و تصور کنیم بخشی از همین جامعه در برابر آن بحث مصونیت دارد. نه به شهادت این مقاله، بلکه به شهادت دهها پدیده دیگر دیده ایم و بازهم خواهیم دید که در درون بسته ترین بیوت نیز همان می گذرد که در خانواده ها می گذرد. مقاله خانم فاطمه صادقی را- که شاید، در اصل یک سخنرانی بوده- مجبور شدیم خلاصه کنیم. هم به دلیل آنکه وارد مقولاتی حاشیه ای شده و نوشته خود را چنان بلند قامت کرده که بیم آن می رفت و می رود طیف وسیعی کمتر حوصله کنند آن را تا پایان بخوانند و هم آنکه اساسی ترین موضوعات مطرح شده در آن می تواند در طول مقاله یا از یاد برود و یا تحت تاثیر حواشی قرار گیرد. با پوزش از نویسنده، ما مقاله را به سلیقه خود و با هدف کوتاه کردن و آسان ساختن مطالعه آن خلاصه کردیم. خلاصه کرده ایم، تا خواننده این دو جمله دقیق مقاله را در لابلای حواشی بحث گم نکند
1- " تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد."
2- می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من، اما بازهم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند.
از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سالهای کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباًهمه محجبه اند و مادرم هنوزهم مرا به خاطر، به قول خودش « اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.
بگذارید برایتان بگویم تجربه تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنهاهم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : « درست بنشین، لباست را درست کن.همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...»هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.
چیزکی شورش وار در تمام آن سالها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطه پیچیده ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، بر قرار کنم.هر چه بیشتر کتابهای مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانی ای باسواد بود که خیلی چیزها می دانست و در مورد تجربههای شخصی و اجتماعی از حجابهرگزهیچ . نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم . برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آورهم بود، به نظرم نابخشودنی می آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگیهیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می مانست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر کههیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدهاهم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسأله حجاب از آنها یاد می کرد و منهرگز تا به امروز به آنها پی نبرده ام، حقیقت داشته باشند.
تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب درهیچیک از کتابهای جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارهاهم تجدید چاپ شده اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفه خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیز ترین جمله ای که در مورد حجاب شنیده ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهر!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که :« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جمله فوق راهرگز. در جمله نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شماهم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جمله بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می کنم. از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند.هرجا هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. بویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانه ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانمها ازهمیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیه مردها بودند؟ به نظرم آری.هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.
چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادرهزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری،همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و ... صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.
صرف پوشیدن روسری و مانتوهم کافی نبود؛همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو وروسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو وروسری باهمه ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادرهمراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو و روسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.
مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آنها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربه شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است. تو گویی می شود یک شبه همه مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته های زنانی در ایران بوده است . کتابهای تاریخی پر اند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هایی بایستند که از آنهاهیچ دل خوشی نداشته اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالانهای تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند. امثال محترم اسکندری و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترین های این تاریخ اند.
برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده وهست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از اینهم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالیسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل های قدیمی محافظه کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانه خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می دادند، مو بر اندامشان راست می شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: « برای دختر این کارها عیب است.» امروز اماهمان آدمها عقبه رویه سرکوبگرانه دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران باصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خطر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیآورند.
نسل من با تعجب تمام به همه این تغییرات می نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چراهست و این دعوا بر سر چیست؟ هیچ جوابی نمی جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.
وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: « در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که بازهم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویه خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنهاهرگز عقیده خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده اند.
برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده ایم، کتابهای آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانه بودجه های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگرهم چاپ شود، پاسخگوی پرسش ساده بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. ازهمین رو کتاب خود را « مسأله حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسأله خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند.
در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و بازهم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگرهستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی های قم و تهران سرک کشیده ام، و در متن هایی که دستکم من خوانده ام، مطهری هنوزهم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه هایی بر افکار او تولید کرده اند که خود بعضاً حاشیه هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده اند. آری ، موضوعی به این مهمی که گفته می شود باهویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.
بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده وهست و دلیل آنهم روشن است. تلاشهای نظری از پیش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست اندرکاران نیز تحت این عنوان که« باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است.همان هایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده اند، می دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالهاهمان حرفهای قدیمی است .هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. ازهمه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان وهذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.
....
نه در نظام اسلامی و نه درهیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود. از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.
اینها راهم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم. بی شمار مطالب در این باب نوشته شده اند و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویه زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می شود، کمتر نتیجه می دهد و کمتر قانع کننده می شود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.
از اینهم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهر پرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: « آیاهمه مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»
جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همه اینها را توجیه می کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروزهر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و باهر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی خواهندهیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح ، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست.همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لاقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخشهای مهمی از آن تهاجمی تر ازهمیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه ای که از ابتدای انقلاب تاکنون درهیچ حکومتی چنین رویه تهاجمی را نمی توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟
حجاب و مأموریت دولت مقدس
نظام اسلامی ما ازهر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد،همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. ازهمان ابتدای انقلاب تصور می شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و ... دیگر کمتر قانع کننده است.
می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما بازهم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده اند از خود رفع پوشش کنند،همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.
درهر دوی این گفتارها من با حجابم،هم فاعل بوده ام وهم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همه آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی بهم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار« نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. درهیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثر گذاری قائل نشده اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. درعین حال که درهیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطه زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است وهم نهایت مفعول بودن او.
من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان ازهمان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیونها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی راهم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد.
مقاله ای را که می خوانید، از سایت "میدان زنان" برگرفته ایم. نویسنده آن دختر آیت الله صادق خلخالی (صادقی گیوی) حاکم شرع سالهای اول جمهوری اسلامی و چند دوره نماینده مجلس است. این نوشته نه به اعتبار این که دختر فلان آیت الله علیه حجاب مطلبی نوشته، بلکه از آن جهت است که بحث و چالش های اندرونی بیوت روحانیت و مراجع مذهبی را آشکار می کند. نا ممکن است که بحثی در جامعه مطرح باشد و تصور کنیم بخشی از همین جامعه در برابر آن بحث مصونیت دارد. نه به شهادت این مقاله، بلکه به شهادت دهها پدیده دیگر دیده ایم و بازهم خواهیم دید که در درون بسته ترین بیوت نیز همان می گذرد که در خانواده ها می گذرد. مقاله خانم فاطمه صادقی را- که شاید، در اصل یک سخنرانی بوده- مجبور شدیم خلاصه کنیم. هم به دلیل آنکه وارد مقولاتی حاشیه ای شده و نوشته خود را چنان بلند قامت کرده که بیم آن می رفت و می رود طیف وسیعی کمتر حوصله کنند آن را تا پایان بخوانند و هم آنکه اساسی ترین موضوعات مطرح شده در آن می تواند در طول مقاله یا از یاد برود و یا تحت تاثیر حواشی قرار گیرد. با پوزش از نویسنده، ما مقاله را به سلیقه خود و با هدف کوتاه کردن و آسان ساختن مطالعه آن خلاصه کردیم. خلاصه کرده ایم، تا خواننده این دو جمله دقیق مقاله را در لابلای حواشی بحث گم نکند
1- " تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد."
2- می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من، اما بازهم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند.
از حرف زدن در مورد حجاب خسته نمی شوم. در تمام سالهای کودکی و جوانی ام، «حجاب» بخشی از زندگی من بوده و سرنوشت مرا تعیین کرده است. با آن بزرگ شده ام. دو رو برم در خانواده تقریباًهمه محجبه اند و مادرم هنوزهم مرا به خاطر، به قول خودش « اهمال و کوتاهی در حجاب» نبخشیده است. حجاب بزرگترین چالش فردی و سیاسی زندگی من بوده است. بعدها وقتی از کودکی در آمدم، به دانشگاه رفتم و خواندم و دیدم که بزرگترین چالش زندگی زنانی بوده است که من حتی با آنها در بسیاری جهات دیگر متفاوتم.
بگذارید برایتان بگویم تجربه تلخ من با حجاب چگونه آغاز شد؟ به خاطر دارم روزی را که برای نخستین بار می بایست جلوی پسرهای فامیل که با آنهاهم بازی بودم و در بسیاری موارد با آنها رقابت می کردم، روسری بپوشم. حس تحقیر می کردم. احساس می کردم فلج شده ام و در نگاه آنها خُرد. بخصوص در نگاه یکی شان می خواندم که : «دیدی بالأخره چطور مغلوب شدی؟» قضیه اما فقط مربوط به پوشش نبود. بس فراتر از این بود. موارد متعددی اتفاق می افتاد که وقتی سخت سرگرم بازی یا به خود مشغول بودم، صداهایی عتاب آلود از گوشه و کنار می آمد که : « درست بنشین، لباست را درست کن.همه جایت پیداست. روسریت را بکش جلو، چادرت عقب رفته، گردنت پیداست، موهایت پیداست و ...»هرگز نمی دانستم معنای پس پشت این عتاب و خطابها چیست و اصلاً چرا باید به این شیوه مورد خطاب قرار گیرم.
چیزکی شورش وار در تمام آن سالها در من رشد می کرد و من در تلاش بودم تا با انواع ترفندهایی که می شناختم میان انتظارم از خودم و انتظار دیگران از من که رابطه پیچیده ای توأم با عشق و نفرت را با آنها تجربه می کردم، بر قرار کنم.هر چه بیشتر کتابهای مطهری را می خواندم، کمتر قانع می شدم و دست آخر دیگر اصلاً خود را طرف خطاب او نمی دانستم. از نظر من او روحانی ای باسواد بود که خیلی چیزها می دانست و در مورد تجربههای شخصی و اجتماعی از حجابهرگزهیچ . نمی توانستم برایش احترام زیادی قائل باشم . برج عاج نشینی این روحانی و عالم دینی که مرگش نیز در جو آن سالها تأسف آورهم بود، به نظرم نابخشودنی می آمد. او چه می دانست پوشیدن روسری که در آن عالم بچگیهیچ نیازی به آن نیست، چه حسی دارد؟ کمتر از آن می دانست که برای من پوشیدن حجاب برای نخستین بار به مردن می مانست و نمی توانستم خودم را قانع کنم که چرا یک کودک دختر کههیچ علامتی از زنانگی در او مشاهده نمی شود، به صرف اینکه به سن خاصی رسیده باید روسری و بعدهاهم چادر سر کند. حال گیرم که مزایایی که او در کتاب مسأله حجاب از آنها یاد می کرد و منهرگز تا به امروز به آنها پی نبرده ام، حقیقت داشته باشند.
تجارب و تحقیرهای شخصی من و دیگران از حجاب درهیچیک از کتابهای جلد اعلای روحانیون حوزه که بارها و بارهاهم تجدید چاپ شده اند، یافت نمی شود. کمتر از آن در شعارهای رنگارنگی که برای پاسداشت این وظیفه خطیر به خورد ما می دهند. بگذارید بگویم که بعد از آن تجارب کودکی تحقیر آمیز ترین جمله ای که در مورد حجاب شنیده ام این جمله بوده است که: « حجاب برای زن مثل صدف است برای گوهر!» می توانستم جملاتی با شأن بیشتر از این قبیل که :« خواهرم، حجاب تو کوبنده تر از خون من است!» را تحمل کنم، اما جمله فوق راهرگز. در جمله نخست توهینی نهفته است که برای هر انسانی قابل درک است. بی آنکه سازنده یا سازندگان آن را دیده باشم، می توانم حدس بزنم که در روانشناسی تخریب شخصیت باید زبر دست بوده باشند. شماهم می توانید حس کنید چرا. در این جمله ستایش با تحقیر توأم می شود. با تعریف از زن، اما، فقط به عنوان موجودی که باید زیبا باشد. بگذریم. اینها را شما بس بهتر از من می دانید. در جمله بعدی اما نوعی شأنیت را احساس می کنم. از مبارزه جویی اش همراه با احترامی که برای زنانگی من قائل می شود، خوشم می آید، ولو آنکه مرا نفهمد و از منِ زن سرسری بگذرد.
بزرگتر که شدم، اما قضیه ابعادی پیچیده تر به خود گرفت. تقریباً به زودی متوجه شدم که باید میان روسری و چادر فرق بزرگی قائل شوم. اگر روسری برای کنترل جنسی من بود؛ البته به شیوه ای بس ناموفق، یا برای آن بود که کم کم مرا از عالم بچگی بِکنند و به زور زنم کنند و زن بودن را به خوردم بدهند، بحث چادر چیز دیگری بود. می دیدم که مادرم و بسیاری دیگر از زنان دور و برم از چادر به شیوه های مختلف استفاده می کنند.هرجا هر چادری را نمی پوشند و تازه هر جایی هم خیلی تنگ رو نمی گیرند. بویژه وقتی قرار بود روحانی معظمی قدم به خانه ما بگذارد یا آنکه ما قرار بود نزد روحانی معظمی برویم، می دیدم که خانمها ازهمیشه تنگ تر روی می گیرند و طبیعتاً در این میان دائماً با این خطاب روبرو می شدم که : «مواظب حجابت باش!»، یعنی آنکه تنگ رو بگیر. آیا این آقایان نامحرم تر از بقیه مردها بودند؟ به نظرم آری.هرچه درجه و مقام بالاتر می رفت، صورت باید بیشتر پوشیده تر می ماند. حجاب با قدرت همواره پیوندی ناگسستنی داشته است.
چادر فقط یک پوشش نبود و نیست. با چادرهزار نوع فاصله گذاری، کدگذاری،همرنگ شدن، متمایز شدن، و امتیاز دهی و امتیازگیری و ... صورت می گرفت و می گیرد. من نیز باید می آموختم که در سلسله مراتب قدرت اریستوکراتیک روحانیت چگونه از چادر باید استفاده کرد. چطور باید آن را به ابزار قدرتی بدل کرد و بر دیگران اعمالش کرد. باید می آموختم چگونه علائم و نشانه ها را به کار بگیرم و با آن برای خودم سری میان سرها بشوم، به رسمیت شناخته بشوم، دیده شوم، مزایا به من تعلق گیرد. ثابت کردم که استعدادش را ندارم.
صرف پوشیدن روسری و مانتوهم کافی نبود؛همچنانکه وقتی برای نخستین بار یواشکی مانتو وروسری را آزمایش کردم، احساس برهنگی می کردم. امروز می دانم که بیش از احساس عریانی جسمی، عاری شدن از آنهمه عقبه، از آنهمه علامت گذاری، از آنهمه مزیت و تشخص و اعتبار، از آن اریستوکراسی بود که آشفته و پریشانم می کرد. پوشیدن مانتو وروسری باهمه ترسها و خطرهایش، اما مزیتی ماجراجویانه و بس چشمگیر داشت. مرا در کنار بسیاری چیزهای دیگر وادار ساخت تا به دنبال بی بهره شدن از مزایای اجتماعی و سیاسی ای که با حجاب و چادرهمراه بود، قدم در راهی دیگر بگذارم. با پوشیدن مانتو و روسری، بی هویت و خالی شدم و حال نیاز بود که هویت جدیدم را خودم بسازم.
مطمئنم که کسان بسیاری این تجارب را از سر گذرانده اند و من در این میان تنها نیستم. مجاز نیستم در اینجا از آنها یاد کنم، اما برایشان سخت احترام قائلم. تنها می کوشم از خلال گشودن این تجربه شخصی به این پرسش پاسخ دهم که چرا حجاب چالشی اساسی برای ما زنان است و نمی توان از آن به سکوت گذاشت. خاصه در این روزها که مسأله ابعادی تلخ به خود گرفته است. تو گویی می شود یک شبه همه مبارزات و چالشهایی را که زنان بسیار در این راه متحمل شده اند، نادیده گرفت. به گمان من این امر غیر ممکن است. نمی خواهم در اینجا پر دور بروم و از این حرف بزنم که بحث پوشش آزادانه در کنار بحث آموزش از نخستین خواسته های زنانی در ایران بوده است . کتابهای تاریخی پر اند از ماجرای زنانی که همچون من از این پوشش همراه با مزایای نخواستنی آن حس تحقیر داشته اند و حتی بعضاً به همین خاطر مجبور شده اند در کنار دولت هایی بایستند که از آنهاهیچ دل خوشی نداشته اند، بلکه تنها مزیتشان این بود که بعد از گذر از دالانهای تنگ تاریخ پر از وحشت زنانه، دستکم به این امر رضایت دادند که زنان تا حدودی از پستوی خانه در بیایند. امثال محترم اسکندری و صدیقه دولت آبادی و تاج السلطنه و مهر انگیز منوچهریان و نویسندگان شجاع عالم نسوان که در نهایت قربانی بی پروایی خود شدند، تنها مشهورترین های این تاریخ اند.
برای من چالش حجاب اما تنها به پوشیدن یا نپوشیدن مانتو و روسری یا چادر خلاصه نشد. بحث دیگر بر سر خود پوشش اجباری بوده وهست. در تمام این سالها چالش ابعادی دیگر و وسیعتر به خود گرفت و از بحث فردی به بحثی اجتماعی و سیاسی بدل شد. کیست که نداند در تمامی این سالها «بی حجاب» بودن از مؤثرترین حربه ها برای خاموش کردن صدای زنان معترض بوده است. بی حجابی با ضد انقلاب بودن یکی شد و این واقعیت به سادگی نادیده گرفته شد که اگر نگوییم اکثریت زنان، اما تعداد کثیری از آنها که در انقلاب شرکت جستند و شعار «مرگ بر شاه» سر دادند، بی حجاب بودند. از اینهم نمی گویم که پس از انقلاب، حکومت تازه تأسیس پس از یک مدارای موقتی با تغییر ناگهانی لحن و گفتارخود زنان بی حجاب را ضد انقلاب و مزدور امپریالیسم خواند و تظاهرات گوناگون زنانی را که حجاب اجباری را زیر سؤال بردند، سرکوب کرد. اینها قضایایی هستند که بعدها به کرات روایت شده اند. حتی برای خود من نیز در آن عالم کودکی کم کم این موضوع بس بدیهی به نظر می آمد که کسی که حجاب ندارد، ضد انقلاب است. تنها بعدترها بود که به یاد آوردم و فهمیدم که زنان خانه نشین مذهبی از قضا کمتر از بسیاری دیگر در تظاهرات ضد رژیم شاه شرکت جستند و بسیاری از نسل های قدیمی محافظه کار آنها که دیگر خود را صاحب بی چون و چرای انقلاب می دانستند و از مزایای حکومت اسلامی چه بهره ها که نبردند، اصلاً قبول نداشتند که زن بتواند به تظاهرات برود و فریاد بزند. در خانه خودمان و در میان خویشان دور و نزدیک این جدال را از نزدیک تجربه کردم و در موارد دیگر نیز شاهد آن بودم. بسیاری از این بانوان محترم از شنیدن اینکه زنان در خیابان جیغ می کشیدند و بر ضد شاه فریاد سر می دادند، مو بر اندامشان راست می شد. بسیاری دیگر برای خود و دخترانشان ننگ می دانستند که زن از پلیس باتوم بخورد و یا دستگیر شود و شب را مجبور باشد در پاسگاه و میان یک مشت مرد شب را صبح کند. بارها شاهد مرافعه هایی از این قبیل در میان اطرافیانم بودم که: « برای دختر این کارها عیب است.» امروز اماهمان آدمها عقبه رویه سرکوبگرانه دولت اسلامی را تشکیل می دهند و تشویقش می کنند که بر دختران باصطلاح بدحجاب سخت بگیرد، چون وضع شهرمان «غیر قابل تحمل» شده و وقتی دختران با این «سر و وضع» به خیابان می آیند، «کیان خانواده ها به خطر می افتد». حق دارند. در گفتاری که زن در بهترین حالت مروارید صدف است و زینت المجالس، دیدن دختران و زنانی که از زینت بودن به ستوه آمده اند، عجیب است و بهترین کار آن است که با مشت و لگد بار دیگر وادارشان کنیم زنانگی را به یاد بیآورند.
نسل من با تعجب تمام به همه این تغییرات می نگریست و برای این پرسش ساده که اصلاً حجاب اجباری چراهست و این دعوا بر سر چیست؟ هیچ جوابی نمی جست و نجسته است. در سرزمینی که آموزه های دینی در بسیاری موارد دیگر به راحتی نادیده گرفته می شوند، چرا بر سر حجاب زنان که تازه بر سر تفسیر آن در شرع اینهمه اختلاف وجود دارد و معلوم نیست که از محکمات باشد، اینچنین پافشاری می شود؟ آرزو می کردم یک بار کسی یافت شود و پاسخی قانع کننده داشته باشد.
وقتی از یکی از روحانیون بسیار مشهور در مورد حجاب شرعی پرسیدم، با مضمونی شبیه به این پاسخ داد: « در شرع چنین حجابی نداریم. مسأله عرفی است.» و دیگری که بازهم از روحانیون مشهور زمان خود و مدرس حوزه و دانشگاه بود برایم فاش گفت که اصلاً حجاب در شریعت به معنای پوشش سر نیست و در کمال تعجب حتی مرا نیز دعوت کرد که در رویه خودم در مورد پوشش تجدید نظر کنم. با اینحال هیچیک از آنهاهرگز عقیده خود را به صراحت برای عموم بیان نکردند؛همچنانکه بسیاری دیگر نیز امروز چنین نمی کنند. می دانیم که آن معدودی هم که شهامت داشته اند، چگونه خلع لباس و متحمل مجازات های دیگر شده اند.
برای بسیاری از مایی که این دوران را گذرانده ایم، کتابهای آقای مطهری و امثال او حتی اگر به شکرانه بودجه های هنگفت وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات اسلامی هزاران بار دیگرهم چاپ شود، پاسخگوی پرسش ساده بالا نیست. حتی خود او نیز به خوبی به این امر واقف بود که دیدگاه روحانیت ارتجاعی دیگر نمی تواند پاسخگوی نسل جدید باشد. ازهمین رو کتاب خود را « مسأله حجاب» نامید و در آن تلاش کرد تا رویکردی به اصطلاح علمی را نسبت به این مسأله خطیر در پیش گیرد. اما گمان نمی کنم که خود او نیز می توانست رویه ای اینچنین را که در نهایت منجر به تخریب کل ماجرا و حذف مسأله شده است، تخیل کند.
در تلاش برای به کرسی نشاندن دعوی حجاب، کتاب او بارها و بارها مورد تبلیغ، خوانش، بازخوانی و بازهم بازخوانی هر چه بیشتر قرار گرفته است. جالب آنکه نظام اسلامی با این کار نشان داده است که هنوز از مطهری و افکار او گامی فراتر نگذاشته و قادر نبوده متنی بهتر از آن را تولید کند، آنهم برای موضوعی که نه تنها کیان خانواده ها بلکه دیگرهستی و نیستی دولت اسلامی به آن وابسته شده است. در فرصت هایی که برای این موضوع گاه و بیگاه به کتابفروشی های قم و تهران سرک کشیده ام، و در متن هایی که دستکم من خوانده ام، مطهری هنوزهم دست بالا را دارد. دیگران در بهترین حالت حاشیه هایی بر افکار او تولید کرده اند که خود بعضاً حاشیه هایی بر افکار راسل و روسو و دیگران بوده اند. آری ، موضوعی به این مهمی که گفته می شود باهویت زن مسلمان ارتباط تنگاتنگ دارد، تنها با مراجعه به آرای معدودی از فیلسوفان غربی امکان توجیه داشت.
بحث حجاب که سرنوشت بسیاری از دختران و زنان ما را تعیین می کند، به لحاظ نظری از فقیرترین موضوعات بوده وهست و دلیل آنهم روشن است. تلاشهای نظری از پیش از انقلاب تاکنون قادر نبوده اند پا را فراتر از آن چیزی بگذارند که مطهری زمانی گذاشته است. این بحران و آشفتگی بارها از سوی دست اندرکاران نیز تحت این عنوان که« باید کار فرهنگی کرد» مورد تأکید واقع شده است. اما واقعیت آن است که اتفاقاً کار فرهنگی زیاد شده، اما کفگیر به ته دیگ رسیده است.همان هایی که در تمام این سالها کار فرهنگی کرده و موی خود را در این آسیاب به نظر من بی جهت سپید کرده اند، می دانند که در این مورد حرف جدیدی وجود ندارد. حرفها و استدلالهاهمان حرفهای قدیمی است .هر آنچه باید گفته می شد، گفته شده و چیزی نگفته باقی نمانده است. ازهمه چیز برای توجیه حجاب بهره گرفته شده است. بیایید اعتراف کنیم که متأسفانه این حنا دیگر رنگی ندارد و تنها باید به زور متوسل شد. آنچه در این باب نوشته شده، نه تنها امثال مرا که با آن فرهنگ بار آمده ایم نتوانسته قانع کند، بلکه پاسخگوی بی شمار پرسش های نسل امروز نیست که دیگر از تکرار بی پایان وهذیان وار این مکررات سخت به ستوه آمده است.
....
نه در نظام اسلامی و نه درهیچ نظام دیگری حجاب نمی تواند بر اساس دلایل شرعی اجباری باشد و مسلماً اینکه حکومت نمی تواند در این مسأله به زور متوسل شود. از اینرو قانون مجازات اسلامی نیز در این میان سندی مغایر با شرع است؛همچنانکه متخصصین امر اذعان می کنند.
اینها راهم سالیان سال است که می شنویم و می دانیم. بی شمار مطالب در این باب نوشته شده اند و چه دلیلی از این محکمتر که چنانچه اختلافی در این باب نبود، چرا پس از گذشت سالیان بسیار اینهمه وقت و بودجه مصروف این موضوع می شود تا پوشش اجباری را توجیه کرده و رویه زورگویانه در مورد آن را نیز جا بیندازند. گو اینکه هر چقدر بیشتر نوشته می شود، کمتر نتیجه می دهد و کمتر قانع کننده می شود، از آنرو که میان دستگاههای ذیربط و خود مراجع و متخصصان نیز در این باب اختلافات جدی وجود دارد.
از اینهم نمی گوییم که رئیس جمهور محترمی که خود را مهر پرور می نامد، وقتی در مورد حجاب از او پرسیدند، چگونه با عوامفریبی پاسخ داد: « آیاهمه مشکلات ما خلاصه شده در دو تا موی خانمها؟ آیادر مملکت هیچ کار دیگری وجود ندارد که انجام بشود؟»
جدال دائمی خیابانی در مورد حجاب این روزها رنگ دیگری به خود گرفته است. قرار است همه چیز از نو زیر چکمه له شود و کسی هم دم بر نیاورد. حتی کسانی که خود روزی به نام شرع همه اینها را توجیه می کردند، اکنون گرفتار صدای شوم چکمه شده و زبان در کام کشیده اند. بنابراین مسأله دیگر به هیچ رو بر سر انتخاب میان کار فرهنگی و کار نظامی در مورد حجاب نیست. مسأله بر سر خود حجاب اجباری است. از بسیاری نسلهای پیش از من تا به امروزهر روز این صدا رساتر به گوش می رسد که به هر دلیل و باهر توجیهی بسیاری از زنان دیگر نمی خواهندهیچ نوع پوشش سری را اعم از چادر، روسری یا به هر شکل دیگری تحمل کنند. این صدا آنقدر واضح ، آنقدر بلند و آنقدر دیرینه و تاریخ دار است که برای شنیدن آن به لوازم کمکی هیچ نیازی نیست.همه خوب می دانند که برای موضوع حجاب تنها یک راه حل وجود دارد و آنهم واگذاری امر پوشش به انتخاب فردی خود زنان است. اگر کیان خانواده، اجتماع، و حکومت اسلامی به حجاب وابسته شده است، پس لاجرم اشکال را باید در آن کیان، در بنیاد آن خانواده، در آن اجتماع و در آن حکومت جست که خود تجدید نظری جسورانه اما ضروری را می طلبد. اما در واقع چنین نخواهد شد، یا لاقل نه به این زودی. اکنون نظام اسلامی یا دستکم بخشهای مهمی از آن تهاجمی تر ازهمیشه با زنان برخورد می کنند؛ به گونه ای که از ابتدای انقلاب تاکنون درهیچ حکومتی چنین رویه تهاجمی را نمی توان سراغ کرد. باید پرسید چه چیز این خشونت و تهاجم را که رویکردهای مربوط به حجاب تنها یکی از بی شمار ابعاد آن را تشکیل می دهد، موجب شده است؟
حجاب و مأموریت دولت مقدس
نظام اسلامی ما ازهر دولت و نظام دیگری ولو آنهم اسلامی بوده باشد،همواره برتر و بالاتر در نظر گرفته شده است. ازهمان ابتدای انقلاب تصور می شد که نظام اسلامی در ایران موهبتی الهی است. مأموریت مقدس مبارزه با امپریالیسم، برقراری عدالت جهانی، آزاد سازی دنیا از چنگال قدرتهای جهانی و خلاصه تغییر جهان به آن سپرده شده است و بالتبع در این مسیر بسیار چیزها می بایست تغییر کنند. این ادبیات افت و خیزهای بسیاری داشته است. اما اخیراً در بیانات بسیاری از رجال سیاسی، در مکاتبات و نامه نگاری های آنها با سران جهان، با پیشنهادهای عجیب و غریب برای اصلاح دنیا و مردم آن و جز اینها از نو ظاهر شده است؛هر چند با در نظر گرفتن وضع اسفناک اقتصادی و اجتماعی و ... دیگر کمتر قانع کننده است.
می توانم باهمه آن کسانی هم که درست عکس تجربه مرا داشته اند نیز احساس همدلی کنم. کسانی که بر خلاف من اما بازهم به خاطر آن تعادل مردانه، آن رابطه قدرت و آن مأموریت مقدس مجبور بوده اند پوشش خود را کنار بگذارند. در مورد این دومی نیز باید سخن گفت. زیرا به خاطر حساسیت موضوع حجاب و پوشش اجباری وضعیت زنانی که مجبور بوده اند از خود رفع پوشش کنند،همواره به حاشیه رانده شده و مسکوت گذارده شده است.
درهر دوی این گفتارها من با حجابم،هم فاعل بوده ام وهم مفعول. آنجا که پای تعادل در میان است، اگر روسری ام، چادرم عقب برود و اندامم نمایان شود، فاعلم و تعادل جامعه را، عفت آن را، و خلاصه همه آن چیزهایی را که به دست آمده در طرفه العینی بهم می زنم. نیز با حجابم به امپریالیسم جهانخوار« نه» می گویم و به او ثابت می کنم که نظام مقدس از حقانیت بی چون و چرا برخوردار است. در اینجا تعادل و نظم را برهم می زنم. این هر دو اوج نقش فاعلی من است. درهیچ مذهب و آیینی تاکنون برای زن هرگز اینقدر نقش فاعلی و اثر گذاری قائل نشده اند که با حجاب و پوشش به او داده شده است. درعین حال که درهیچ آیینی نیز زن تا این حد به واسطه زن بودن تخریب نشده است که ما او را با حجاب اجباری تخریب می کنیم. زیرا حجاب هم منتهای نقش فاعلی زن است وهم نهایت مفعول بودن او.
من به حجاب اجباری نه می گویم از آنرو که نه فاعلیت مطلقی را که در آن به من نسبت می دهند انسانی می دانم و نه آن مفعولیت مطلق را. من نه می خواهم و نه می توانم با حجابم مسئول عفت و تعادل جامعه و نظم مستقر یا بی نظمی و آشفتگی آن باشم و نه آنکه با پذیرفتن آن، خود را انکار کنم. نگاه من به جهان ازهمان اعتباری برخوردار است که نگاه هر موجود انسانی دیگر. من و میلیونها مثل من در حجاب نه امنیت جسته ایم، نه زیبایی، نه اخلاق ، نه عفت و نه پاکی، و بر عکس بی حجابی راهم ملازم بی عفتی و بی اخلاقی و ناپاکی نمی دانیم. اصلاً به نظر ما پوشش ملازم با پاکی و ناپاکی، عفت و بی عفتی، تعادل و عدم تعادل نیست. پوشش و حجاب بحثی یکسره مربوط به قدرت است. کاری به اخلاق و دین ندارد.
امام چگونه امام شد؟
محمد قوچانی
چهار «چرا» و چهار «اگر» در تاريخ معاصر ايران
«من فرياد ميزدم و ميلرزيدم، آقا سعي ميكرد دستم را بگيرد. دستم را در دست خود نگاه ميدارد و ميگويد: برو... مردم منتظرت هستند. من ترا ميشناسم. الان ميروي و ميگويي، من اين حرفها را به آقا زدهام... آقا ميگويد: تو فرزند من هستي. من گفتم شما كه يك دفعه گفتيد من با كسي نزديكي و قوم و خويشي ندارم. اگر شما اين حرفها را بزنيد يا نزنيد من شما را مثل پدر خود ميدانم. شما مانند پدر مرحوم من... هستيد. هر وقت از او طلب پول براي خريد لباس ميكردم ميگفت اگر لباس نو بخري ميروي پز ميدهي. آقا گفت: اِ، خوب كاري ميكرد. اين كارها را كرد كه تو اين قدر خوب درآمدي. من گفتم: خوب درآمدم كه اين رفتار را با من ميكنيد؟! تا حالا يك كلمه تشويق، شما گفتهايد؟» (ا - 357)
باور نميكنيد؛ اما اين گفتوگوي ميان اولين رهبر و اولين رئيسجمهوري اسلامي ايران است. گفتوگوي ميان امام خميني و ابوالحسن بنيصدر كه عزل شد و به تدريج به يكي از مخالفان جمهوري اسلامي تبديل شد. روايت اين گفتوگو نيز نه از آن دفتر امام خميني يا نزديكان ايشان كه از آن ابوالحسن بنيصدر است كه گزارش آخرين ديدار خويش با امام را به گفتوگوي پرخاشگرايانه خود و گپ و گفت دلجويانه امام تبديل ميكند. چندي بعد از اين گفتوشنود ابوالحسن بنيصدر، همان كه خود را در خاطراتش رئيسجمهور امام ميخواند و از امام ميخواست كه به عنوان يك الگو از او پشتيباني كند (همان). اولين رئيسجمهوري اسلامي عزل شد و گريزان و مخالفخوان. چه شد كه چنين شد؟ آيا امامي كه با اين لحن با بنيصدر سخن ميگفت را ميتوان بدين اتهام نواخت كه از آغاز چون دلش با بنيصدر نبود، در كار و فكر عزل او بود؟ چنان كه بنيصدر ميگويد؟ اين پرسش البته مختص به بنيصدر نيست. حيات سياسي طولاني امام و تنوع چهرههايي كه در اين دوره رو در روي ايشان قرار گرفتهاند و در نهايت مغلوب او شدهاند سبب ميشود كه درباره افرادي چون محمدرضا پهلوي، مهدي بازرگان، ابوالحسن بنيصدر و آيتالله منتظري به طرح و تكرار اين پرسش بپردازيم تا دريابيم آنچه در فاصلهاي بيش از ربع قرن (از سال 1342 تا سال 1368) در ايران گذشت و بيشك زيرنگين مواضع امام خميني بود، چه اندازه ناشي از اراده امام بود و چه اندازه عليرغم ميل و اراده و حتي تلاش آن مرحوم صورت گرفت. تاريخ علم گذشتگان است و درباره گذشتهها اگر نميتوان داوري كرد كه من مات، مات: گذشتهها، گذشته است اما ملتي كه آيندهاي ندارد يا حداقل به آينده خود بدبين است را نميتوان از افسوس خوردن برگذشته خويش و پناه بردن بر آن و غرقه شدن در اگرها و اماها و ايكاشهاي آن محروم كرد و عصر امام خميني(68-1342) در ايران عصر اگرهاست:
اول - اگر روشنفكران و سران نهضت و نظام مشروطه در ايران كشفالاسرار امام خميني را ميخواندند آيا نظام مشروطه ساقط ميشد؟
اولين رساله مشهور امام خميني كشفالاسرار است. رسالهاي سياسي - ديني كه گرچه در پاسخ به شبهات مذهبي موجود در جامعه وقت نوشته شده است اما خطابي روشن به دولت دارد و نشان ميدهد كه امام از آغاز فلسفه سياسي روشني داشتهاند. نظريه ولايت فقيه براي اولين بار در اين كتاب تحت عنوان ولايت مجتهد طرح شده است و امام گرچه مينويسد كه «ولايت مجتهد... از روز اول ميان خود مجتهدين مورد بحث بوده هم در اصل داشتن ولايت و نداشتن و هم در حدود ولايت و دامنه حكومت او» و گرچه سعي ميكنند تفصيل اين بحث را به رسالهاي ديگر ارجاع دهند اما به روشني به حكومت وقت پيام ميدهند كه «ما كه ميگوييم حكومت و ولايت در اين زمان با فقهاست نميخواهيم بگوييم فقيه هم شاه و هم وزير و هم نظامي و هم سپور است بلكه ميگوييم همانطور كه يك مجلس موسسان تشكيل ميشود از افراد يك مملكت و همان مجلس تشكيل يك حكومت و تغيير يك سلطنت ميدهد و يكي را به سلطنت انتخاب ميكند و همانطور كه يك مجلس شورا تشكيل ميشود از يك عده اشخاص معلومالحال و قوانين اروپايي يا خود دراري را بر يك مملكت كه هيچ چيز آنها مناسب با وضع اروپا نيست تحميل ميكند و همه شما كوركورانه آن را مقدس ميشمريد و سلطان را با قرارداد مجلس موسسان سلطان ميدانيد و به هيچ جاي عالم و نظام مملكت بر نميخورد اگر يك همچو مجلسي از مجتهدين ديندار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاي نفسانيه عاري باشند و آلوده به دنيا و رياست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراي حكم خدا غرضي نداشته باشند تشكيل شود و انتخاب يك نفر سلطان عادل كنند كه از قانونهاي خدايي تخلف نكند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نكند به كجاي نظام مملكت برخورد ميكند و همين طور اگر مجلس شوراي اين مملكت از فقهاي ديندار تشكيل شود يا به نظارت آنها باشد چنانچه قانون هم همين را ميگويد به كجاي عالم برخورد ميكند.» (2-185)
ديدگاه امام خميني روشن و آشكار است و به يك معنا در طول بيش از 45 سال از زمان نگارش كشفالاسرار (1323) تغيير نكرده است. چراكه حتي در زمان استقرار نظام ولايت فقيه نيز ايشان نهاد پارلمان را مناسبترين نهاد براي استقرار روحانيان ميدانستند و تا زماني كه مجبور نشدند (و دلايل اين جبر را در ادامه توضيح خواهيم داد) به ورود روحانيت به دولت رضايت ندادند. چهره سياسي آرماني امام خميني مرحوم مدرس بود كه رجلي پارلماني بود و مطالبه ايشان از نظام سياسي وقت هم روشن بود: ايجاد يك پارلمان شرعي و فقهي در كنار پارلمان عرفي و قانوني. در واقع امام، نظريه شوراي فقهاي شيخفضلالله نوري را بسط ميداد و خواستار استقرار يك نهاد دموكراتيك اما فقهي در كنار نهادهاي ديگر نظام مشروطه بود و اين پيش از تاسيس مجلس سنا و منطبق با نص قانون اساسي مشروطه بود كه در كنار مجلس شورا يك مجلس سنا هم پيشبيني كرده بود و مشروطهخواهان از ايجاد آن خودداري كرده بودند و سيدحسن تقيزاده عدم تاسيس آن را از جمله اشتباهات مشروطهخواهان دانسته بود. مجلس سنا در دموكراسيهاي جهان نهادي براي تعديل و جذب گروههاي اجتماعي و طبقاتي است كه اصولا سودي از دموكراسي نميبرند اما با ايجاد مجلس بزرگان (يا به قول عربها مجلس شيوخ) احساس ميكنند در دموكراسي سهمي دارند. مشروطهخواهان اين نهاد طبيعي را چه در شكل اشراف و چه در شكل روحانيت در ايران پس از انقلاب مشروطه ناديده گرفتند و حتي پيام صريح امام خميني كه در كشفالاسرار تاكيد ميكند: «هيچ فقيهي تاكنون نگفته و در كتابي هم ننوشته كه ما شاه هستيم يا سلطنت حق ماست.» (همان - 186) ناديده گرفتند و سبب شدند يكي از دموكراتيكترين اشكال اعمال ولايت فقيه يا مجتهد يعني ايجاد مجلس متعهدان تنها با ساقط شدن حكومت محقق شود. جملات امام خميني در كشفالاسرار يكي از استوارترين تاملات فقه سياسي شيعه و سازگارترين راهكارها براي انضمام اين سنت با تجدد سياسي (دموكراسي) است. امام مينويسند: «مجتهدين هيچوقت با نظام مملكت و با استقلال ممالك اسلامي مخالفت نكردند فرضا كه اين قوانين را برخلاف دستورات خدايي بدانند و حكومت را جائرانه تشخيص دهند باز مخالفت با آن نكرده و نميكنند زيرا كه اين نظام پوسيده را باز بهتر ميدانند از نبودنش و لهذا حدود ولايت و حكومت را كه تعيين ميكنند بيشتر از چند امر نيست از اين جهت فتوي و قضاوت و دخالت در حفظ مال صغير و قاصر و در بين آنها هيچ اسمي از حكومت نيست... اگر گاهي هم با شخص سلطاني مخالفت كردند مخالفت با همان شخص بوده از باب آن كه بودن او را مخالف صلاح كشور تشخيص دادند وگرنه با اصل اساس سلطنت تاكنون از اين طبقه مخالفتي ابراز نشده.» (همان)
اما چه شد كه 26 سال بعد در سال 1349 امام خميني در رساله ولايتفقيه اعلام ميكنند كه ولايت فقيه تنها شكل حكومت اسلامي است و با نظام سلطنتي قابل جمع نيست؟ پاسخ را بايد در اگر دوم جست:
دوم - اگر محمدرضا پهلوي به نصيحتهاي امام خميني گوش ميكرد آيا انقلاب اسلامي ايران پيروز ميشد؟
سخنان امام خميني در دهه 40 نشان ميدهد امام پيش از آن كه اهل انقلاب باشند اهل اصلاح بودند. در اوج مبارزه سياسي امام با محمدرضا پهلوي امام خميني در مسجد اعظم قم (11 آذر 1341) چنين دلسوزانه با محمدرضا سخن ميگويد:
«من به شاه مملكت نصيحت ميكنم اين قوه را از دست ندهند. دو قضيه را همه ديديم يك قضيه فوت آيتالله بروجردي كه ديدند از آنها هم فوت واقع ميشود از ما هم فوت شد. ميگويد آخوند چيزي نيست چطور آخوند چيزي نيست؟ ميگويد من با آخوند كار ندارم آخوند با تو كار دارد. نصيحت از واجبات است. تركش شايد از كباير باشد از شاه گرفته تا اين آقايان تا آخر مملكت همه را بايد علما نصيحت كنند.» (3- 121)
اين همان امامي است كه دو بار به عنوان سفير مرجعيت وقت (آيتالله بروجردي) و نماد روحانيت شيعه، شاه را ديده و با او مذاكره كرده است. درباره محتواي اين ديدارها دو روايت وجود دارد. برخي از ياران امام ميگويند ايشان پس از اين ديدارها گفتهاند اين شاه را ميتوان به دليل تزلزل و جبن برانداخت و برخي از بستگان امام گفتهاند تا چندي ايشان در قم به دليل موضع پايين و شايد تا حدودي همان جبن و تزلزل شاه كه راويان اول گفتند امام خميني اميدوار بود كه روحانيت بتواند شاه را تحت نفوذ خود بگيرد و به يك معنا او را اداره كند. هر دو روايت ميتواند نشان از واقعيت داشته باشد. بهخصوص آنكه ايشان در 12 ارديبهشت 1342 خطاب به شاه چنين ميگويد:
«ما نميخواستيم اينطور مفتضح بشوي ما نميخواستيم ملت از تو رويگردان بشوند. ما ميخواستيم شما آدمي باشي كه وقتي يك چيزي را بگويي [مثلا] اي ملت تمام ملت لبيك بگويند ما ميل داريم شاه ما اين جور باشد.» (همان - 215)
و اندكي بعد در 13 خرداد 1342 صريحتر ميافزايند:
«آقا من به شما نصيحت ميكنم. آي آقاي شاه اي جناب شاه من به تو نصيحت ميكنم دست بردار از اين كارها. آقا اغفال دارند ميكنند تو را. من ميل ندارم كه يك روز اگر بخواهند تو بروي همه شكر كنند... خدا ميداند كه مردم شاد بودند براي اينكه [رضاخان] پهلوي رفت. من نميخواهم تو اينطور باشي! نكن. من ميل ندارم تو اين طور بشوي، نكن... نصيحت مرا بشنو آقا! 45 سالت است شما. 43 سال داري، بس كن، نشنو حرف اين و آن را يك قدري تفكر كن يكقدري تامل كن. يكقدري عواقب امور را ملاحظه كن! يكقدري عبرت ببر از پدرت... والله اسرائيل به درد تو نميخورد. قرآن به درد تو ميخورد.» (همان - 245)
پاسخ شاه البته خيرهسرانه و مغرورانه بود. مطالبات امام روشن بود: پذيرش جايگاه روحانيت به عنوان نصيحتگر حكومت و اعمال ولايت فقيه به عنوان نظارت فقيه و پرهيز از تحقير روحانيت و تخفيف ارزشهاي ديني. بعيد است كسي اين حق را براي امام و هر روحاني ديگر قائل نباشد كه از حكومت بخواهد به يك طبقه اجتماعي مانند روحانيت توهين نكند اما شاه چنان موهن با روحانيت سخن ميگفت كه گويي جايگاه خود را به عنوان عامل اصلي وقوع انقلاب اسلامي ايران تثبيت ميكرد و به تعبير عاميانه گور خود را ميكند. در نطقهاي امام مكرر به عباراتي مانند اين بر ميخوريم كه خدا كند مقصود شاه از اين توهينها روحانيت نباشد. در 11 آذر 1341 ايشان در مسجد اعظم قم خداوند را شكر ميكنند: «من تصميم آخر را ضمن ابتهال به خداوند متعال گرفتم و به هيچ كس هم نگفتم ولكن خداوند بر دولت و شاه و ملت منت گذاشت اگر خداي نكرده جسارتي به علماي تهران شده بود من يك تصميم خطرناكي گرفته بودم اما دولت بعد از نيمه شب متوجه شد نميشود با قواي مردم مقاومت كرد.» (همان - 115) روشن است امام از اينكه دولت عقبنشيني كرده و كار به تقابل نكشيده خشنود است، امام محمدرضا پهلوي روز به روز مغرورتر شد و بيشتر در مقابل روحانيت ايستاد تا آنكه در 15 خرداد 1342 گرچه قيام روحانيت شكست خورد اما در واقع طومار سلطنت پيچيده شد و نطفه انقلاب اسلامي بسته شد. امام خميني در همين سالها از اينكه ميان ولايت فقيه و سلطنت مشروطه نوعي همزيستي ايجاد كند نااميد شد و با تدريس ولايت فقيه در نجف اشرف نظريه سياسي تغذيهكننده نظام سياسي جديد را تاليف كرد. در فاصله تدريس و سپس انتشار كتاب ولايت فقيه (1349) تا پيروزي انقلاب اسلامي (1357) يعني طي 16 سال اما امام خميني چندان از ولايت فقيه سخن نگفت و با ورود به پاريس اين جمهوري اسلامي بود كه نظام سياسي مطلوب امام خميني معرفي شد. چه شد كه پس از تاسيس جمهوري اسلامي، ولايت فقيه به تئوري اصلي حكومت اسلامي تبديل شد؟ در اينجاست كه بايد به سومين اگر پرداخت.
سوم - اگر روشنفكران مذهبي به رفراندوم اول قانون اساسي رضايت ميدادند شكل نظام سياسي ايران چگونه ميشد؟
امام خميني از پاريس كه ميآمد همراه خود در همان هواپيما هم قانون اساسي جديدي به ارمغان آورد. اين قانون اساسي در پاريس نوشته شده بود و همراه صادق طباطبايي يكي از بستگان و نزديكان امام بود و در آن ولايت فقيه نه به صورت يك نهاد سياسي كه به عنوان روح حاكم بر جمهوري اسلامي و رهبري عالي امام خميني به عنوان رهبر انقلاب اسلامي پيشبيني شده بود. مولفان اين قانون اساسي اصحاب امام خميني در پاريس بودند و امام محتواي اين قانون را بدون توجه به جايگاهي كه براي ايشان در نظر گرفته شده بود اجمالا مخالفت نكرده و موافق به رفراندوم گذاشتن آن بودند. بدينترتيب جمهوري اسلامي به عنوان يك دموكراسي ديني متولد ميشد كه زير نظر نهاد مرجعيت بخصوص رهبري امام خميني اداره ميشد. ظاهرا امام كه نتوانسته بود شاهان را به رعايت ديانت و عدالت هدايت كند به منتخب جمهور مردم دل بسته بود و اصولا مقام رئيسجمهور در اين قانون اساسي مشابه مقام پادشاه در مشروطه سلطنتي بود. رئيس واقعي دولت همچنان نخستوزير منتخب پارلمان بود اما رئيسجمهور مانند نماد نظام سياسي كليت آن را نمايندگي ميكرد و مجتهدان به عنوان نمايندگان فقه و فقيهان در شوراي نگهبان تضمينكنندگان مشروعيت قانون ميشدند گرچه در اين شورا اكثريت را در اختيار نداشتند. ولايت فقيه در اين قانون اساسي از دو ناحيه اعمال ميشد: نهاد مرجعيت و نهاد شوراي نگهبان. نهاد مرجعيت البته سازماني سياسي و اداري نبود اما نفوذ آن غيرقابل كتمان بود. با وجود اين مخالفان تبديل شدن اين پيشنويس به قانون اساسي نه روحانيان كه روشنفكران بودند!
مورخاني مانند حسن يوسفي اشكوري در زندگينامه مبسوط مرحوم بازرگان به اين مساله صريحا اشاره كردهاند كه مخالفان تبديل پيشنويس به قانون اساسي از طريق رفراندوم مستقيم و مدافعان ارجاع اين پيشنويس به مجلس موسسان دو تن بودند: مهدي بازرگان و ابوالحسن بنيصدر. آنان خواستار عمل امام به وعدهاش به مردم در حكم نخستوزيري رئيس دولت موقت يعني تاسيس مجلس موسسان بودند اما به روايت ابوالحسن بنيصدر: «در جلسهاي در شوراي انقلاب آقاي رفسنجاني گفت هي ميگيد مجلس موسسان، موسسان، خيال ميكنيد چه كساني ميآيند؟ يك مشت متعصب خشك و متحجر. اينها ميآيند و يك كلمهاي را هم رفسنجاني به كار برد كه... (و افزود) بگذاريد آقا اين قانون اساسي كه به اين پاكيزگي تهيه شده تصويب شود.» (ا-199)
اصرار بازرگان و بنيصدر و انكار افرادي مانند هاشميرفسنجاني در نهايت به ميانجيگري مرحوم طالقاني انجاميد كه نه رفراندوم و نه مجلس موسسان بلكه مجلس خبرگان قانون اساسي را تصويب كنند. مجلس خبرگان با اكثريت روحانيت تشكيل شد و همان اتفاقي افتاد كه هاشمي رفسنجاني پيشبيني كرده بود. در واقع مقصود هاشمي از متعصبان و متحجران اعضاي خبرگان قانون اساسي نبود و او نگران راهيابي جناح سنتي و غيرسياسي روحانيت به اين مجلس بود. اما فرجامكار آن شد كه پيشنويس قانون اساسي كنار رفت و كارها از نو شروع شد. جناح مهندس بازرگان ابتدا سعي كرد با انحلال مجلس خبرگان آب رفته را به جوي بازگرداند اما اين كار صريحا خلاف ماموريتهايي بود كه مجلس خبرگان براي خود ترسيم كرده بود و آغازگر فاصله گرفتن ياران بازرگان از حكومت شد. اما حسرت واقعي از آن ابوالحسن بنيصدر بود كه سالها بعد در پاريس گفت: «كاش آن را قبول كرده بوديم. در سياست طمع زيادي نبايد كرد اگر همين رفراندوم را قبول كرده بوديم شايد وضع بهتر ميشد.» (1-199)
جالب اينجاست كه حسرتهاي بنيصدر بيپايان است. در خاطرات او آمده كه در سالهاي 1352 يا 1353 آيتالله مصطفي خميني از نجف نامهاي به ابوالحسن بنيصدر نوشته و در آن از او خواسته كه قانون اساسي كشورهاي اروپايي را براي امام بفرستد. پاسخ بنيصدر جالب است: «من به او جواب نوشتم كه اين دموكراسيها بر مبناي اصالت سرمايه است. اصالت قدرت است اگر همان مبنا را ميخواهيد قانون اساسي مشروطه ايران هست و احتياجي به قانون اساسي جديد نيست.» (1-165)
درخواست بيت امام از ابوالحسن بنيصدر معقول است و منطقي. كسي كه كتاب ولايت فقيه را نوشته و به قول خود بنيصدر «او ميگويد ولايت فقيه مساوي است با ولايت فقيه يعني قانون.»(همان - 137) از يك روشنفكر غربديده ميخواهد قانون اساسي اروپاييها (و نه قانون اساسي شوروي و چين و كوبا و حتي راهنماي حقايق فداييان اسلام) را براي يك مرجع تقليد انقلابي بفرستد اما پاسخ اين روشنفكر رد و طرد و نفي دموكراسي است. بديهي است وقتي يك روشنفكر پاريسنشين چنين بگويد آن مجتهد نجفنشين چه خواهد گفت و آيا آن مجتهد از اين روشنفكر دورانديشتر و روشنتر نبود؟
با وجود تصويب قانون اساسي و تركيب آن به ولايت فقيه اما نظر امام خميني درباره نوع مشاركت روحانيت در حكومت تغيير نكرده بود. ايشان همچنان مخالف حضور روحانيت در دولت و مدافع ورود روحانيت به پارلمان بودند. اما چه شد كه نظر امام تغيير كرد. پاسخ را در اگر چهارم بايد جست:
چهارم - اگر روشنفكران رابطهاي متناسب با روحانيون را حفظ ميكردند آيا از حاكميت حذف ميشدند؟
ترديدي نيست كه امام خميني با حضور روحانيت در دولت حداقل تا سال 1360 مخالف بودند. اين ادعاي ياران امام نيست، سخن بنيصدر است: «ايشان با روحانيوني كه ممكن بود مجبور شوند موافق نبود و اينها را هيچ نميخواست كه مقامهايي پيدا كنند.» (همان - 209) البته بنيصدر معتقد است امام با رياست جمهوري او هم مخالف بود و از جمله دلايل آن را اين نكته ميدانست كه بنيصدر مخالف مالكيت خصوصي بود. اما واقعيت حتي متفاوت است:
امام خميني حكم تشكيل اولين دولت انقلاب اسلامي را به مهدي بازرگان داد: پدر روشنفكران مذهبي ايران. در رياست جمهوري با نامزدي شهيد بهشتي مخالفت كرد گرچه ميدانستند كه او از جمله شايستهترين افراد براي رياست جمهوري است. با نامزدي جلالالدين فارسي چهره منتخب روحانيت و حزب جمهوري اسلامي مخالفت كردند و آن تمايلي كه خانواده امام (بهويژه آيتالله پسنديده) به ابوالحسن بنيصدر نشان داد نثار حسن حبيبي نكرد و اصولا بنيصدر با وجود مخالفتش با ولايت فقيه چنان وارد صحنه انتخابات رياست جمهوري شد كه گويي منتخب امام خميني است و حداقل تا واقعه 14 اسفند 1358 امام سعي كرد بنيصدر را حفظ و هدايت كند اما در نهايت كار به عزل رئيسجمهور اول ختم شد. چرا؟ موضوع اين مقاله نقش غيرقابل كتمان حزب جمهوري اسلامي بخصوص ردههايي مانند حسن آيت نيست. مهم نقش و موضع امام خميني در برابر اين مساله است. بيش از اين برخورد پدرانه امام خميني با ابوالحسن بنيصدر را خوانديم. از همان جلسه روايت شده است كه در موضوع اختلافات شهيد رجايي و ابوالحسن بنيصدر وقتي بنيصدر مغرورانه ميگويد مرحوم رجايي خشك سر است و با من نميتواند كار بكند: «آقا گفت خب كمكش بكنيد تا درست بشود. گفتم مغزش كار نميكند راجع به بهشتي آقا گفت اين حرفها را نزنيد با هم همكاري كنيد. اين آقا عالم است. مدبر است... درباره بهشتي، رفسنجاني و ديگران صحبت شد. آقا گفت آنها هيچ وقت درباره شما چنين بد نميگويند. تازه مگر من به همه حرفهاي آنها گوش ميدهم؟» (1-356-357)
امام راست ميگفت. مواضع ايشان در حمايت از رئيسجمهور چنان بود كه سران حزب جمهوري اسلامي نامهاي انتقادي به امام نوشتند و از ايشان خواستار قطع حمايت از بنيصدر شدند و تهديد به قهر از حكومت كردند. اما لحن توهينآميز بنيصدر با روحانيان (همان چيزي كه در رفتار محمدرضا پهلوي هم بود) و رفتار نخوتآميز او با غيرروحانيان مانند محمدعلي رجايي سبب شد كه تا حداقل دو دهه روشنفكري به يك اتهام سياسي تبديل شود. خاطره بنيصدر از خبرگان جالب است: «در آنجايي يك دعوايي هم شد... من گفتم كه شيخبهايي گفته مجتهد بايد 165 يا 124 ... بايد علم بلد باشد شما چند تا از اينها را بلدي؟ هيچكدام شما مجتهد نيستيد. آقاي مدني بلند شد تا جواب بدهد. او گفت پس اينطور كه شما ميگوييد لازم ميآيد جهل امام صادق. براي اينكه اگر منظور امام صادق از فقها ما بودهايم كه به قول شما مجتهد نيستيم. يعني امام صادق نميدانسته كه وقتي خواهد آمد كه فقيهي نخواهد بود چون شما كه اينطور ميگوييد حتي امام را هم ميگوييد علم نداره اجتهاد نداره گفتم... نه آقا شما را نميگفت امام صادق مرا ميگفت و شما نيستيد اما من كه هستم!» (1-168)
عملكرد ابوالحسن بنيصدر در خود بزرگبيني چنان ضربهاي كاري به روشنفكري ايران زد كه حتي مرحوم مصدق از دايره چهرههاي مقبول نزد امام خميني خارج شد. امام خميني به عنوان مجتهدي كه احتياط در قضاوت شرط عدالت اوست و به عنوان رجلي كه مصلحت در سياست شرط سياستمداري اوست طي سالهاي متوالي فعاليت سياسي و اجتماعي از اظهارنظر درباره شخصيتهاي اختلافي خودداري ميكردند. از ايشان تا مدتها درباره سيدجمالالدين اسدآبادي، علي شريعتي، نواب صفوي و محمد مصدق سخني صريح شنيده نشده بود. امام در اين موارد سعي ميكردند لهوعليه كسي سخن نگويند. اما عملكرد بنيصدر و سپس اقدامات جبهه ملي سبب شد امام سخناني صريح عليه دكتر مصدق بيان كنند. شايد بنيصدر اختلاف خود و امام را اختلاف دكتر مصدق و آيتالله كاشاني ميديد اما نه امام، كاشاني بود و نه بنيصدر، مصدق. اما در 14 اسفند 58، بنيصدر به گونهاي عمل كرد كه گويي قصد تقابل ميان امام و مصدق را دارد. اين در حالي است كه روايت شده پيش از انقلاب اسلامي در نجف، امام خميني در جمع ياران هنگامي كه به آنان ضرورت توجه به مسايل مذهبي در كنار مبارزه سياسي را يادآور ميشدند و با وجود علاقه شديد خود به آيتالله كاشاني به نوعي از خلاصه شدن مرحوم كاشاني در سياست انتقاد كرده بودند و از حركت مرحوم مصدق به سوي معنويت استقبال كرده بودند. همچنين گفته ميشود امام خميني پس از بيان صريح انتقادات خود از مصدق به مرحوم حاج احمدخميني تاكيد كردند حتما نظر برادر بزرگشان آيتالله پسنديده را در اين باره جويا شوند. آيتالله پسنديده برادر بزرگ امام خميني از علاقهمندان دكتر مصدق و دكتر شريعتي بود كه امام همواره به ايشان احترام ميگذاشت و دريافتنظر او براي امام مهم بود. گفته ميشود مرحوم پسنديده بدون آنكه كوچكترين تعريضي به امام داشته باشند در حضور حاج احمدآقا از مراتب ديانت دكتر مصدق تعريف كرد و شهادت داد كه وي خمس و زكات و سهم امام را پرداخت ميكرده است.
مجموعه دوره حاكميت نسبي روشنفكران (60-1358) امام خميني را كه به قم رفته بودند و حكومت را به دست ايشان سپرده بودند چنان رهبري انقلاب را در معرض نگراني قرار داد كه بيماري قلب امام مناسبترين موقعيت و ضرورت براي هجرت امام از قم به تهران را فراهم آورد. نزاع روشنفكران مذهبي و روحانيان مبارز در عمل امام را ناگزير از اعمال ولايتفقيه به صورت يك نهاد حكومتي و نه فقط نهاد نظارتي كرد. دور از ذهن نيست اگر امام خميني به تهران نميآمد و مستقيما اعمال حكومت نميكرد نزاعهاي گروهي به فروپاشي نظام سياسي و حتي جنگ داخلي منتهي شود. اينگونه شد كه همان عواملي كه نظام مشروطه را به انتهاي عمر خود رساند، وقوع انقلاب اسلامي ايران را ضروري ساخت، ولايت فقيه را به دكترين اصلي حكومت اسلامي تبديل كرد و روحانيان را بر روشنفكران در جمهوري اسلامي برتري داد، امام خميني را ناگزير از قرار گرفتن در موقعيتي كرد كه خود چندان بدان شائق نبود. امام خميني طي ربع قرن از 1342 تا 1368 به پرسشهايي پاسخ ميداد كه ما طرح كرده بوديم. مشروطهخواهان قادر به خارج ساختن نظام مشروطه از بنبست نبودند، سلطنتطلبان در حفظ سلطنت چنان مغرور شده بودند كه حرمتي به هيچ كس نميگذاشتند، روشنفكران چنان شيفته روحانيت و متنفر از غرب و مقهور چپ بودند كه نظريهاي براي حكومت نداشتند و در حكومت كردن دچار همان غرور نظام سابق شدند.
در برابر اين همه آيا رفتاري جز رفتار امام خميني (حداقل در موارد مورد بحث در اين مقاله) ميشد پيشه كرد؟ آيا ميشد تاريخ را گونهاي ديگر نوشت؟
چهار «چرا» و چهار «اگر» در تاريخ معاصر ايران
«من فرياد ميزدم و ميلرزيدم، آقا سعي ميكرد دستم را بگيرد. دستم را در دست خود نگاه ميدارد و ميگويد: برو... مردم منتظرت هستند. من ترا ميشناسم. الان ميروي و ميگويي، من اين حرفها را به آقا زدهام... آقا ميگويد: تو فرزند من هستي. من گفتم شما كه يك دفعه گفتيد من با كسي نزديكي و قوم و خويشي ندارم. اگر شما اين حرفها را بزنيد يا نزنيد من شما را مثل پدر خود ميدانم. شما مانند پدر مرحوم من... هستيد. هر وقت از او طلب پول براي خريد لباس ميكردم ميگفت اگر لباس نو بخري ميروي پز ميدهي. آقا گفت: اِ، خوب كاري ميكرد. اين كارها را كرد كه تو اين قدر خوب درآمدي. من گفتم: خوب درآمدم كه اين رفتار را با من ميكنيد؟! تا حالا يك كلمه تشويق، شما گفتهايد؟» (ا - 357)
باور نميكنيد؛ اما اين گفتوگوي ميان اولين رهبر و اولين رئيسجمهوري اسلامي ايران است. گفتوگوي ميان امام خميني و ابوالحسن بنيصدر كه عزل شد و به تدريج به يكي از مخالفان جمهوري اسلامي تبديل شد. روايت اين گفتوگو نيز نه از آن دفتر امام خميني يا نزديكان ايشان كه از آن ابوالحسن بنيصدر است كه گزارش آخرين ديدار خويش با امام را به گفتوگوي پرخاشگرايانه خود و گپ و گفت دلجويانه امام تبديل ميكند. چندي بعد از اين گفتوشنود ابوالحسن بنيصدر، همان كه خود را در خاطراتش رئيسجمهور امام ميخواند و از امام ميخواست كه به عنوان يك الگو از او پشتيباني كند (همان). اولين رئيسجمهوري اسلامي عزل شد و گريزان و مخالفخوان. چه شد كه چنين شد؟ آيا امامي كه با اين لحن با بنيصدر سخن ميگفت را ميتوان بدين اتهام نواخت كه از آغاز چون دلش با بنيصدر نبود، در كار و فكر عزل او بود؟ چنان كه بنيصدر ميگويد؟ اين پرسش البته مختص به بنيصدر نيست. حيات سياسي طولاني امام و تنوع چهرههايي كه در اين دوره رو در روي ايشان قرار گرفتهاند و در نهايت مغلوب او شدهاند سبب ميشود كه درباره افرادي چون محمدرضا پهلوي، مهدي بازرگان، ابوالحسن بنيصدر و آيتالله منتظري به طرح و تكرار اين پرسش بپردازيم تا دريابيم آنچه در فاصلهاي بيش از ربع قرن (از سال 1342 تا سال 1368) در ايران گذشت و بيشك زيرنگين مواضع امام خميني بود، چه اندازه ناشي از اراده امام بود و چه اندازه عليرغم ميل و اراده و حتي تلاش آن مرحوم صورت گرفت. تاريخ علم گذشتگان است و درباره گذشتهها اگر نميتوان داوري كرد كه من مات، مات: گذشتهها، گذشته است اما ملتي كه آيندهاي ندارد يا حداقل به آينده خود بدبين است را نميتوان از افسوس خوردن برگذشته خويش و پناه بردن بر آن و غرقه شدن در اگرها و اماها و ايكاشهاي آن محروم كرد و عصر امام خميني(68-1342) در ايران عصر اگرهاست:
اول - اگر روشنفكران و سران نهضت و نظام مشروطه در ايران كشفالاسرار امام خميني را ميخواندند آيا نظام مشروطه ساقط ميشد؟
اولين رساله مشهور امام خميني كشفالاسرار است. رسالهاي سياسي - ديني كه گرچه در پاسخ به شبهات مذهبي موجود در جامعه وقت نوشته شده است اما خطابي روشن به دولت دارد و نشان ميدهد كه امام از آغاز فلسفه سياسي روشني داشتهاند. نظريه ولايت فقيه براي اولين بار در اين كتاب تحت عنوان ولايت مجتهد طرح شده است و امام گرچه مينويسد كه «ولايت مجتهد... از روز اول ميان خود مجتهدين مورد بحث بوده هم در اصل داشتن ولايت و نداشتن و هم در حدود ولايت و دامنه حكومت او» و گرچه سعي ميكنند تفصيل اين بحث را به رسالهاي ديگر ارجاع دهند اما به روشني به حكومت وقت پيام ميدهند كه «ما كه ميگوييم حكومت و ولايت در اين زمان با فقهاست نميخواهيم بگوييم فقيه هم شاه و هم وزير و هم نظامي و هم سپور است بلكه ميگوييم همانطور كه يك مجلس موسسان تشكيل ميشود از افراد يك مملكت و همان مجلس تشكيل يك حكومت و تغيير يك سلطنت ميدهد و يكي را به سلطنت انتخاب ميكند و همانطور كه يك مجلس شورا تشكيل ميشود از يك عده اشخاص معلومالحال و قوانين اروپايي يا خود دراري را بر يك مملكت كه هيچ چيز آنها مناسب با وضع اروپا نيست تحميل ميكند و همه شما كوركورانه آن را مقدس ميشمريد و سلطان را با قرارداد مجلس موسسان سلطان ميدانيد و به هيچ جاي عالم و نظام مملكت بر نميخورد اگر يك همچو مجلسي از مجتهدين ديندار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاي نفسانيه عاري باشند و آلوده به دنيا و رياست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراي حكم خدا غرضي نداشته باشند تشكيل شود و انتخاب يك نفر سلطان عادل كنند كه از قانونهاي خدايي تخلف نكند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نكند به كجاي نظام مملكت برخورد ميكند و همين طور اگر مجلس شوراي اين مملكت از فقهاي ديندار تشكيل شود يا به نظارت آنها باشد چنانچه قانون هم همين را ميگويد به كجاي عالم برخورد ميكند.» (2-185)
ديدگاه امام خميني روشن و آشكار است و به يك معنا در طول بيش از 45 سال از زمان نگارش كشفالاسرار (1323) تغيير نكرده است. چراكه حتي در زمان استقرار نظام ولايت فقيه نيز ايشان نهاد پارلمان را مناسبترين نهاد براي استقرار روحانيان ميدانستند و تا زماني كه مجبور نشدند (و دلايل اين جبر را در ادامه توضيح خواهيم داد) به ورود روحانيت به دولت رضايت ندادند. چهره سياسي آرماني امام خميني مرحوم مدرس بود كه رجلي پارلماني بود و مطالبه ايشان از نظام سياسي وقت هم روشن بود: ايجاد يك پارلمان شرعي و فقهي در كنار پارلمان عرفي و قانوني. در واقع امام، نظريه شوراي فقهاي شيخفضلالله نوري را بسط ميداد و خواستار استقرار يك نهاد دموكراتيك اما فقهي در كنار نهادهاي ديگر نظام مشروطه بود و اين پيش از تاسيس مجلس سنا و منطبق با نص قانون اساسي مشروطه بود كه در كنار مجلس شورا يك مجلس سنا هم پيشبيني كرده بود و مشروطهخواهان از ايجاد آن خودداري كرده بودند و سيدحسن تقيزاده عدم تاسيس آن را از جمله اشتباهات مشروطهخواهان دانسته بود. مجلس سنا در دموكراسيهاي جهان نهادي براي تعديل و جذب گروههاي اجتماعي و طبقاتي است كه اصولا سودي از دموكراسي نميبرند اما با ايجاد مجلس بزرگان (يا به قول عربها مجلس شيوخ) احساس ميكنند در دموكراسي سهمي دارند. مشروطهخواهان اين نهاد طبيعي را چه در شكل اشراف و چه در شكل روحانيت در ايران پس از انقلاب مشروطه ناديده گرفتند و حتي پيام صريح امام خميني كه در كشفالاسرار تاكيد ميكند: «هيچ فقيهي تاكنون نگفته و در كتابي هم ننوشته كه ما شاه هستيم يا سلطنت حق ماست.» (همان - 186) ناديده گرفتند و سبب شدند يكي از دموكراتيكترين اشكال اعمال ولايت فقيه يا مجتهد يعني ايجاد مجلس متعهدان تنها با ساقط شدن حكومت محقق شود. جملات امام خميني در كشفالاسرار يكي از استوارترين تاملات فقه سياسي شيعه و سازگارترين راهكارها براي انضمام اين سنت با تجدد سياسي (دموكراسي) است. امام مينويسند: «مجتهدين هيچوقت با نظام مملكت و با استقلال ممالك اسلامي مخالفت نكردند فرضا كه اين قوانين را برخلاف دستورات خدايي بدانند و حكومت را جائرانه تشخيص دهند باز مخالفت با آن نكرده و نميكنند زيرا كه اين نظام پوسيده را باز بهتر ميدانند از نبودنش و لهذا حدود ولايت و حكومت را كه تعيين ميكنند بيشتر از چند امر نيست از اين جهت فتوي و قضاوت و دخالت در حفظ مال صغير و قاصر و در بين آنها هيچ اسمي از حكومت نيست... اگر گاهي هم با شخص سلطاني مخالفت كردند مخالفت با همان شخص بوده از باب آن كه بودن او را مخالف صلاح كشور تشخيص دادند وگرنه با اصل اساس سلطنت تاكنون از اين طبقه مخالفتي ابراز نشده.» (همان)
اما چه شد كه 26 سال بعد در سال 1349 امام خميني در رساله ولايتفقيه اعلام ميكنند كه ولايت فقيه تنها شكل حكومت اسلامي است و با نظام سلطنتي قابل جمع نيست؟ پاسخ را بايد در اگر دوم جست:
دوم - اگر محمدرضا پهلوي به نصيحتهاي امام خميني گوش ميكرد آيا انقلاب اسلامي ايران پيروز ميشد؟
سخنان امام خميني در دهه 40 نشان ميدهد امام پيش از آن كه اهل انقلاب باشند اهل اصلاح بودند. در اوج مبارزه سياسي امام با محمدرضا پهلوي امام خميني در مسجد اعظم قم (11 آذر 1341) چنين دلسوزانه با محمدرضا سخن ميگويد:
«من به شاه مملكت نصيحت ميكنم اين قوه را از دست ندهند. دو قضيه را همه ديديم يك قضيه فوت آيتالله بروجردي كه ديدند از آنها هم فوت واقع ميشود از ما هم فوت شد. ميگويد آخوند چيزي نيست چطور آخوند چيزي نيست؟ ميگويد من با آخوند كار ندارم آخوند با تو كار دارد. نصيحت از واجبات است. تركش شايد از كباير باشد از شاه گرفته تا اين آقايان تا آخر مملكت همه را بايد علما نصيحت كنند.» (3- 121)
اين همان امامي است كه دو بار به عنوان سفير مرجعيت وقت (آيتالله بروجردي) و نماد روحانيت شيعه، شاه را ديده و با او مذاكره كرده است. درباره محتواي اين ديدارها دو روايت وجود دارد. برخي از ياران امام ميگويند ايشان پس از اين ديدارها گفتهاند اين شاه را ميتوان به دليل تزلزل و جبن برانداخت و برخي از بستگان امام گفتهاند تا چندي ايشان در قم به دليل موضع پايين و شايد تا حدودي همان جبن و تزلزل شاه كه راويان اول گفتند امام خميني اميدوار بود كه روحانيت بتواند شاه را تحت نفوذ خود بگيرد و به يك معنا او را اداره كند. هر دو روايت ميتواند نشان از واقعيت داشته باشد. بهخصوص آنكه ايشان در 12 ارديبهشت 1342 خطاب به شاه چنين ميگويد:
«ما نميخواستيم اينطور مفتضح بشوي ما نميخواستيم ملت از تو رويگردان بشوند. ما ميخواستيم شما آدمي باشي كه وقتي يك چيزي را بگويي [مثلا] اي ملت تمام ملت لبيك بگويند ما ميل داريم شاه ما اين جور باشد.» (همان - 215)
و اندكي بعد در 13 خرداد 1342 صريحتر ميافزايند:
«آقا من به شما نصيحت ميكنم. آي آقاي شاه اي جناب شاه من به تو نصيحت ميكنم دست بردار از اين كارها. آقا اغفال دارند ميكنند تو را. من ميل ندارم كه يك روز اگر بخواهند تو بروي همه شكر كنند... خدا ميداند كه مردم شاد بودند براي اينكه [رضاخان] پهلوي رفت. من نميخواهم تو اينطور باشي! نكن. من ميل ندارم تو اين طور بشوي، نكن... نصيحت مرا بشنو آقا! 45 سالت است شما. 43 سال داري، بس كن، نشنو حرف اين و آن را يك قدري تفكر كن يكقدري تامل كن. يكقدري عواقب امور را ملاحظه كن! يكقدري عبرت ببر از پدرت... والله اسرائيل به درد تو نميخورد. قرآن به درد تو ميخورد.» (همان - 245)
پاسخ شاه البته خيرهسرانه و مغرورانه بود. مطالبات امام روشن بود: پذيرش جايگاه روحانيت به عنوان نصيحتگر حكومت و اعمال ولايت فقيه به عنوان نظارت فقيه و پرهيز از تحقير روحانيت و تخفيف ارزشهاي ديني. بعيد است كسي اين حق را براي امام و هر روحاني ديگر قائل نباشد كه از حكومت بخواهد به يك طبقه اجتماعي مانند روحانيت توهين نكند اما شاه چنان موهن با روحانيت سخن ميگفت كه گويي جايگاه خود را به عنوان عامل اصلي وقوع انقلاب اسلامي ايران تثبيت ميكرد و به تعبير عاميانه گور خود را ميكند. در نطقهاي امام مكرر به عباراتي مانند اين بر ميخوريم كه خدا كند مقصود شاه از اين توهينها روحانيت نباشد. در 11 آذر 1341 ايشان در مسجد اعظم قم خداوند را شكر ميكنند: «من تصميم آخر را ضمن ابتهال به خداوند متعال گرفتم و به هيچ كس هم نگفتم ولكن خداوند بر دولت و شاه و ملت منت گذاشت اگر خداي نكرده جسارتي به علماي تهران شده بود من يك تصميم خطرناكي گرفته بودم اما دولت بعد از نيمه شب متوجه شد نميشود با قواي مردم مقاومت كرد.» (همان - 115) روشن است امام از اينكه دولت عقبنشيني كرده و كار به تقابل نكشيده خشنود است، امام محمدرضا پهلوي روز به روز مغرورتر شد و بيشتر در مقابل روحانيت ايستاد تا آنكه در 15 خرداد 1342 گرچه قيام روحانيت شكست خورد اما در واقع طومار سلطنت پيچيده شد و نطفه انقلاب اسلامي بسته شد. امام خميني در همين سالها از اينكه ميان ولايت فقيه و سلطنت مشروطه نوعي همزيستي ايجاد كند نااميد شد و با تدريس ولايت فقيه در نجف اشرف نظريه سياسي تغذيهكننده نظام سياسي جديد را تاليف كرد. در فاصله تدريس و سپس انتشار كتاب ولايت فقيه (1349) تا پيروزي انقلاب اسلامي (1357) يعني طي 16 سال اما امام خميني چندان از ولايت فقيه سخن نگفت و با ورود به پاريس اين جمهوري اسلامي بود كه نظام سياسي مطلوب امام خميني معرفي شد. چه شد كه پس از تاسيس جمهوري اسلامي، ولايت فقيه به تئوري اصلي حكومت اسلامي تبديل شد؟ در اينجاست كه بايد به سومين اگر پرداخت.
سوم - اگر روشنفكران مذهبي به رفراندوم اول قانون اساسي رضايت ميدادند شكل نظام سياسي ايران چگونه ميشد؟
امام خميني از پاريس كه ميآمد همراه خود در همان هواپيما هم قانون اساسي جديدي به ارمغان آورد. اين قانون اساسي در پاريس نوشته شده بود و همراه صادق طباطبايي يكي از بستگان و نزديكان امام بود و در آن ولايت فقيه نه به صورت يك نهاد سياسي كه به عنوان روح حاكم بر جمهوري اسلامي و رهبري عالي امام خميني به عنوان رهبر انقلاب اسلامي پيشبيني شده بود. مولفان اين قانون اساسي اصحاب امام خميني در پاريس بودند و امام محتواي اين قانون را بدون توجه به جايگاهي كه براي ايشان در نظر گرفته شده بود اجمالا مخالفت نكرده و موافق به رفراندوم گذاشتن آن بودند. بدينترتيب جمهوري اسلامي به عنوان يك دموكراسي ديني متولد ميشد كه زير نظر نهاد مرجعيت بخصوص رهبري امام خميني اداره ميشد. ظاهرا امام كه نتوانسته بود شاهان را به رعايت ديانت و عدالت هدايت كند به منتخب جمهور مردم دل بسته بود و اصولا مقام رئيسجمهور در اين قانون اساسي مشابه مقام پادشاه در مشروطه سلطنتي بود. رئيس واقعي دولت همچنان نخستوزير منتخب پارلمان بود اما رئيسجمهور مانند نماد نظام سياسي كليت آن را نمايندگي ميكرد و مجتهدان به عنوان نمايندگان فقه و فقيهان در شوراي نگهبان تضمينكنندگان مشروعيت قانون ميشدند گرچه در اين شورا اكثريت را در اختيار نداشتند. ولايت فقيه در اين قانون اساسي از دو ناحيه اعمال ميشد: نهاد مرجعيت و نهاد شوراي نگهبان. نهاد مرجعيت البته سازماني سياسي و اداري نبود اما نفوذ آن غيرقابل كتمان بود. با وجود اين مخالفان تبديل شدن اين پيشنويس به قانون اساسي نه روحانيان كه روشنفكران بودند!
مورخاني مانند حسن يوسفي اشكوري در زندگينامه مبسوط مرحوم بازرگان به اين مساله صريحا اشاره كردهاند كه مخالفان تبديل پيشنويس به قانون اساسي از طريق رفراندوم مستقيم و مدافعان ارجاع اين پيشنويس به مجلس موسسان دو تن بودند: مهدي بازرگان و ابوالحسن بنيصدر. آنان خواستار عمل امام به وعدهاش به مردم در حكم نخستوزيري رئيس دولت موقت يعني تاسيس مجلس موسسان بودند اما به روايت ابوالحسن بنيصدر: «در جلسهاي در شوراي انقلاب آقاي رفسنجاني گفت هي ميگيد مجلس موسسان، موسسان، خيال ميكنيد چه كساني ميآيند؟ يك مشت متعصب خشك و متحجر. اينها ميآيند و يك كلمهاي را هم رفسنجاني به كار برد كه... (و افزود) بگذاريد آقا اين قانون اساسي كه به اين پاكيزگي تهيه شده تصويب شود.» (ا-199)
اصرار بازرگان و بنيصدر و انكار افرادي مانند هاشميرفسنجاني در نهايت به ميانجيگري مرحوم طالقاني انجاميد كه نه رفراندوم و نه مجلس موسسان بلكه مجلس خبرگان قانون اساسي را تصويب كنند. مجلس خبرگان با اكثريت روحانيت تشكيل شد و همان اتفاقي افتاد كه هاشمي رفسنجاني پيشبيني كرده بود. در واقع مقصود هاشمي از متعصبان و متحجران اعضاي خبرگان قانون اساسي نبود و او نگران راهيابي جناح سنتي و غيرسياسي روحانيت به اين مجلس بود. اما فرجامكار آن شد كه پيشنويس قانون اساسي كنار رفت و كارها از نو شروع شد. جناح مهندس بازرگان ابتدا سعي كرد با انحلال مجلس خبرگان آب رفته را به جوي بازگرداند اما اين كار صريحا خلاف ماموريتهايي بود كه مجلس خبرگان براي خود ترسيم كرده بود و آغازگر فاصله گرفتن ياران بازرگان از حكومت شد. اما حسرت واقعي از آن ابوالحسن بنيصدر بود كه سالها بعد در پاريس گفت: «كاش آن را قبول كرده بوديم. در سياست طمع زيادي نبايد كرد اگر همين رفراندوم را قبول كرده بوديم شايد وضع بهتر ميشد.» (1-199)
جالب اينجاست كه حسرتهاي بنيصدر بيپايان است. در خاطرات او آمده كه در سالهاي 1352 يا 1353 آيتالله مصطفي خميني از نجف نامهاي به ابوالحسن بنيصدر نوشته و در آن از او خواسته كه قانون اساسي كشورهاي اروپايي را براي امام بفرستد. پاسخ بنيصدر جالب است: «من به او جواب نوشتم كه اين دموكراسيها بر مبناي اصالت سرمايه است. اصالت قدرت است اگر همان مبنا را ميخواهيد قانون اساسي مشروطه ايران هست و احتياجي به قانون اساسي جديد نيست.» (1-165)
درخواست بيت امام از ابوالحسن بنيصدر معقول است و منطقي. كسي كه كتاب ولايت فقيه را نوشته و به قول خود بنيصدر «او ميگويد ولايت فقيه مساوي است با ولايت فقيه يعني قانون.»(همان - 137) از يك روشنفكر غربديده ميخواهد قانون اساسي اروپاييها (و نه قانون اساسي شوروي و چين و كوبا و حتي راهنماي حقايق فداييان اسلام) را براي يك مرجع تقليد انقلابي بفرستد اما پاسخ اين روشنفكر رد و طرد و نفي دموكراسي است. بديهي است وقتي يك روشنفكر پاريسنشين چنين بگويد آن مجتهد نجفنشين چه خواهد گفت و آيا آن مجتهد از اين روشنفكر دورانديشتر و روشنتر نبود؟
با وجود تصويب قانون اساسي و تركيب آن به ولايت فقيه اما نظر امام خميني درباره نوع مشاركت روحانيت در حكومت تغيير نكرده بود. ايشان همچنان مخالف حضور روحانيت در دولت و مدافع ورود روحانيت به پارلمان بودند. اما چه شد كه نظر امام تغيير كرد. پاسخ را در اگر چهارم بايد جست:
چهارم - اگر روشنفكران رابطهاي متناسب با روحانيون را حفظ ميكردند آيا از حاكميت حذف ميشدند؟
ترديدي نيست كه امام خميني با حضور روحانيت در دولت حداقل تا سال 1360 مخالف بودند. اين ادعاي ياران امام نيست، سخن بنيصدر است: «ايشان با روحانيوني كه ممكن بود مجبور شوند موافق نبود و اينها را هيچ نميخواست كه مقامهايي پيدا كنند.» (همان - 209) البته بنيصدر معتقد است امام با رياست جمهوري او هم مخالف بود و از جمله دلايل آن را اين نكته ميدانست كه بنيصدر مخالف مالكيت خصوصي بود. اما واقعيت حتي متفاوت است:
امام خميني حكم تشكيل اولين دولت انقلاب اسلامي را به مهدي بازرگان داد: پدر روشنفكران مذهبي ايران. در رياست جمهوري با نامزدي شهيد بهشتي مخالفت كرد گرچه ميدانستند كه او از جمله شايستهترين افراد براي رياست جمهوري است. با نامزدي جلالالدين فارسي چهره منتخب روحانيت و حزب جمهوري اسلامي مخالفت كردند و آن تمايلي كه خانواده امام (بهويژه آيتالله پسنديده) به ابوالحسن بنيصدر نشان داد نثار حسن حبيبي نكرد و اصولا بنيصدر با وجود مخالفتش با ولايت فقيه چنان وارد صحنه انتخابات رياست جمهوري شد كه گويي منتخب امام خميني است و حداقل تا واقعه 14 اسفند 1358 امام سعي كرد بنيصدر را حفظ و هدايت كند اما در نهايت كار به عزل رئيسجمهور اول ختم شد. چرا؟ موضوع اين مقاله نقش غيرقابل كتمان حزب جمهوري اسلامي بخصوص ردههايي مانند حسن آيت نيست. مهم نقش و موضع امام خميني در برابر اين مساله است. بيش از اين برخورد پدرانه امام خميني با ابوالحسن بنيصدر را خوانديم. از همان جلسه روايت شده است كه در موضوع اختلافات شهيد رجايي و ابوالحسن بنيصدر وقتي بنيصدر مغرورانه ميگويد مرحوم رجايي خشك سر است و با من نميتواند كار بكند: «آقا گفت خب كمكش بكنيد تا درست بشود. گفتم مغزش كار نميكند راجع به بهشتي آقا گفت اين حرفها را نزنيد با هم همكاري كنيد. اين آقا عالم است. مدبر است... درباره بهشتي، رفسنجاني و ديگران صحبت شد. آقا گفت آنها هيچ وقت درباره شما چنين بد نميگويند. تازه مگر من به همه حرفهاي آنها گوش ميدهم؟» (1-356-357)
امام راست ميگفت. مواضع ايشان در حمايت از رئيسجمهور چنان بود كه سران حزب جمهوري اسلامي نامهاي انتقادي به امام نوشتند و از ايشان خواستار قطع حمايت از بنيصدر شدند و تهديد به قهر از حكومت كردند. اما لحن توهينآميز بنيصدر با روحانيان (همان چيزي كه در رفتار محمدرضا پهلوي هم بود) و رفتار نخوتآميز او با غيرروحانيان مانند محمدعلي رجايي سبب شد كه تا حداقل دو دهه روشنفكري به يك اتهام سياسي تبديل شود. خاطره بنيصدر از خبرگان جالب است: «در آنجايي يك دعوايي هم شد... من گفتم كه شيخبهايي گفته مجتهد بايد 165 يا 124 ... بايد علم بلد باشد شما چند تا از اينها را بلدي؟ هيچكدام شما مجتهد نيستيد. آقاي مدني بلند شد تا جواب بدهد. او گفت پس اينطور كه شما ميگوييد لازم ميآيد جهل امام صادق. براي اينكه اگر منظور امام صادق از فقها ما بودهايم كه به قول شما مجتهد نيستيم. يعني امام صادق نميدانسته كه وقتي خواهد آمد كه فقيهي نخواهد بود چون شما كه اينطور ميگوييد حتي امام را هم ميگوييد علم نداره اجتهاد نداره گفتم... نه آقا شما را نميگفت امام صادق مرا ميگفت و شما نيستيد اما من كه هستم!» (1-168)
عملكرد ابوالحسن بنيصدر در خود بزرگبيني چنان ضربهاي كاري به روشنفكري ايران زد كه حتي مرحوم مصدق از دايره چهرههاي مقبول نزد امام خميني خارج شد. امام خميني به عنوان مجتهدي كه احتياط در قضاوت شرط عدالت اوست و به عنوان رجلي كه مصلحت در سياست شرط سياستمداري اوست طي سالهاي متوالي فعاليت سياسي و اجتماعي از اظهارنظر درباره شخصيتهاي اختلافي خودداري ميكردند. از ايشان تا مدتها درباره سيدجمالالدين اسدآبادي، علي شريعتي، نواب صفوي و محمد مصدق سخني صريح شنيده نشده بود. امام در اين موارد سعي ميكردند لهوعليه كسي سخن نگويند. اما عملكرد بنيصدر و سپس اقدامات جبهه ملي سبب شد امام سخناني صريح عليه دكتر مصدق بيان كنند. شايد بنيصدر اختلاف خود و امام را اختلاف دكتر مصدق و آيتالله كاشاني ميديد اما نه امام، كاشاني بود و نه بنيصدر، مصدق. اما در 14 اسفند 58، بنيصدر به گونهاي عمل كرد كه گويي قصد تقابل ميان امام و مصدق را دارد. اين در حالي است كه روايت شده پيش از انقلاب اسلامي در نجف، امام خميني در جمع ياران هنگامي كه به آنان ضرورت توجه به مسايل مذهبي در كنار مبارزه سياسي را يادآور ميشدند و با وجود علاقه شديد خود به آيتالله كاشاني به نوعي از خلاصه شدن مرحوم كاشاني در سياست انتقاد كرده بودند و از حركت مرحوم مصدق به سوي معنويت استقبال كرده بودند. همچنين گفته ميشود امام خميني پس از بيان صريح انتقادات خود از مصدق به مرحوم حاج احمدخميني تاكيد كردند حتما نظر برادر بزرگشان آيتالله پسنديده را در اين باره جويا شوند. آيتالله پسنديده برادر بزرگ امام خميني از علاقهمندان دكتر مصدق و دكتر شريعتي بود كه امام همواره به ايشان احترام ميگذاشت و دريافتنظر او براي امام مهم بود. گفته ميشود مرحوم پسنديده بدون آنكه كوچكترين تعريضي به امام داشته باشند در حضور حاج احمدآقا از مراتب ديانت دكتر مصدق تعريف كرد و شهادت داد كه وي خمس و زكات و سهم امام را پرداخت ميكرده است.
مجموعه دوره حاكميت نسبي روشنفكران (60-1358) امام خميني را كه به قم رفته بودند و حكومت را به دست ايشان سپرده بودند چنان رهبري انقلاب را در معرض نگراني قرار داد كه بيماري قلب امام مناسبترين موقعيت و ضرورت براي هجرت امام از قم به تهران را فراهم آورد. نزاع روشنفكران مذهبي و روحانيان مبارز در عمل امام را ناگزير از اعمال ولايتفقيه به صورت يك نهاد حكومتي و نه فقط نهاد نظارتي كرد. دور از ذهن نيست اگر امام خميني به تهران نميآمد و مستقيما اعمال حكومت نميكرد نزاعهاي گروهي به فروپاشي نظام سياسي و حتي جنگ داخلي منتهي شود. اينگونه شد كه همان عواملي كه نظام مشروطه را به انتهاي عمر خود رساند، وقوع انقلاب اسلامي ايران را ضروري ساخت، ولايت فقيه را به دكترين اصلي حكومت اسلامي تبديل كرد و روحانيان را بر روشنفكران در جمهوري اسلامي برتري داد، امام خميني را ناگزير از قرار گرفتن در موقعيتي كرد كه خود چندان بدان شائق نبود. امام خميني طي ربع قرن از 1342 تا 1368 به پرسشهايي پاسخ ميداد كه ما طرح كرده بوديم. مشروطهخواهان قادر به خارج ساختن نظام مشروطه از بنبست نبودند، سلطنتطلبان در حفظ سلطنت چنان مغرور شده بودند كه حرمتي به هيچ كس نميگذاشتند، روشنفكران چنان شيفته روحانيت و متنفر از غرب و مقهور چپ بودند كه نظريهاي براي حكومت نداشتند و در حكومت كردن دچار همان غرور نظام سابق شدند.
در برابر اين همه آيا رفتاري جز رفتار امام خميني (حداقل در موارد مورد بحث در اين مقاله) ميشد پيشه كرد؟ آيا ميشد تاريخ را گونهاي ديگر نوشت؟
منابع:
۱- ابوالحسن بني صدر: درس تجربه پاريس ۱۳۸۰
۲- امام خميني : كشف الاسرار
۳- امام خميني : صحيفه امام ، جلد يك ۱۳۷۸
اشتراک در:
پستها (Atom)













