۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

13 فرمان !

اینکه می‌گویند ما ایرانی‌ها حافظه تاریخی نداریم حقیقتی ست ها !!!
? این روزها فقط کاپشن رییس جمهور توی ذهنمان برق می زند ! و معطلیم که ببینیم آیا خاتمی می آید یا نه !
? از هشت سال پیش هم فقط هجده تیر یادمان است و نهایتا قتلهای زنجیره ای و ترور حجاریان و اینکه حرفهای اکبر گنجی چقدر می چسبید !
? کسی یادش هست که اولین موج سانسور اینترنت در ایران با دستور شورایی راه افتاد که رییس اش خاتمی بود ؟
? کسی یادش هست که وحشتناک ترین جهش قیمت مسکن بعد از جنگ در دوره‌ی زمامداری خاتمی رخ داد ؟
? كسی یادش هست كه آغاز تبلیغات قوم‌گرایانه و نیرو گرفتن پان تركها و پان عربها در زمان ریاست جمهوری ایشان بود ؟
? كسی یادش هست سكوت خاتمی را در قبال فاجعه‌ی 18 تیر و تخلفات انتخاباتی ؟
? كسی این جمله‌ی خاتمی را یادش هست : "در ایران زندانی سیاسی نداریم" ؟!
? ……..
? خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و ... چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم ؟

? یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبه‌ی نخست جستجوی سكس ... چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد ؟

? من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی كه می‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

? اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست كم یك روز در میان) حمام بروند.

? دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.

? سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !

? چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

? پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.


? ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این كسی كه می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

? هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند، خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.

? هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.

? نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

? دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.

? یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

? دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

? سیزدهم : برای حسین فقط در (داخل) مسجد عزاداری کنند.
? به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
? به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
? و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.

? این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!

کار ما این نیست که یک پسر و دختر را بخاطر آرایش مو و لباسش بگیریم.

ساعت 6 عصر از سر کار بر میگردم .زمستان است و هوا زود تاریک می شود. همسرم نیز همزمان با من میرسد. من 4 صبح سر کار میروم و همسرم 30/7 صبح. طبیعی ست که هردو خسته ایم و بی رمق ... از نگاهش می فهمم که می خواهد چیزی بگوید. صبر می کنم تا خودش سر حرف را باز کند. بعد از نوشیدن چای بالاخره به حرف می آید:
- من باید برم بیرون ..زود برمیگردم ...
و من می فهمم که اتفاق بدی رخ داده است. نیازی نیست عنوان کند. از فرکانس هایش می
فهمم .
- چیزی شده ؟
و نگاهش می کنم
- فرحناز رو چهار راه ولی عصر گرفتن.
- کی ؟ برای چی ؟
- گشت ارشاد گرفتدش.
برایم قابل درک نیست. فرحناز از دوستان صمیمی ماست. 39 ساله است . متاهل و دارای پسر بچه 9 ساله باهوشی به نام امیر حسین. شوهرش نیز 3 روز است برای ماموریت اداری به شهرستان رفته است. شمالی ست و در تهران جز ما کسی را ندارد.
فرحنازتیپی نیست که گشت ارشاد او را جلب کند. این را بخوبی میدانم . زنگ موبایل بصدا می آید. فرحناز است.. اطلاع می دهد که آنها را به پایگاه خیابان وزرا می برند. همسرم برای فرحناز، دمپایی، مانتو، چادر و مقنعه برمیدارد. زنگ میزنم به تاکسی تلفنی . سریع می آید و حرکت می کنیم. غروب تهران با ترافیک اش وقتی که کار داری ملال آور است. به مرکز امنیت اجتماعی و اخلاقی واقع در خیابان وزرا میرسیم. و داخل می شویم. سالن بزرگی ست که مملو از جمعیت است و بر در و دیوار کتیبه های محرم را نصب کرده اند. و جمله ای برای تاکید بر امر به معروف و نهی از منکر که این روزها دستاویز این جماعت شده است. در بزرگی در روبرو قرار دارد و پیشخوان چوبی بزرگی که دو سرباز و یک لباس شخصی پشت آن نشسته اند. وسط پیشخوان با میله ای فلزی به دو قسمت تقسیم شده است که سمت راست اطلاعات خواهرانی ست که جلب شده اند و سمت چپ به برادران تعلق دارد. سمت چپ پیشخوان نیز دری کوچکتر قرار دارد که سربازی جلوی آن نشسته است. برخوردهای مسئولین به شدت توهین آمیز و مشمئز کننده است.
به سمت اطلاعات خواهران میرویم و اسم و نام خانوادگی فرحناز را می گوئیم. سرباز به لیست بلند بالایی که در دست دارد نگاهی می اندازد و عنوان می کند که هنوز آنها را نیاورده اند. روی صندلی انتظار در کنار جمعیت کثیری که اکثر آنها خانم هستند می نشینیم.
برخی عصبانی اند و در حال اعتراض ، برخی به آرامی می گریند وبرخی با تلفن های همراهشان مشغولند. با کسانی که دور و برمان نشسته اند صحبت می کنم تا علت مراجعه شان را جویا شوم . خانم "م" دبیر است و دختر 17 ساله اش را گرفته اند . خودش هم نمی داند چرا. چون دخترش مانتوی کوتاه هم نپوشیده است و از کلاس کنکور که خارج شده او را گرفته اند.
آقای "ف" جوانی ست 28 ساله که دو هفته است از کلن به ایران آمده و همسرش را گرفته اند. و با لحنی عصبانی می گوید : دوهفته ست اومدم ایران .. دیگه نمیام ..
باز خوردها ی افرادی که منتظرند متفاوت است. برخی بطور علنی طراح سیستم امنیت اجتماعی و اخلاقی را لعن و نفرین می کنند و برخی سکوت را ترجیح می دهند. اما آنچه که برایم بسیار جالب است مردی ست 36 ساله که برای آزادی مادرش که 67 ساله است به این مرکز آمده.
با هم بیرون از سالن می رویم ودر پیاده رو سیگاری می گیرانیم. مرد عنوان می کند که پدرش در قید حیات نیست و او از مادرش نگهداری می کند. از او سوال می کنم که پوشش مادر 67 ساله اش چه بوده است؟ و او می گوید: پالتو پوشیده بود با چکمه. چون برف می اومد. تازه مادرم حاجیه خانم هم هست و دو بار مشرف شده . من نمیدونم این کارها یعنی چه؟ مادرم که دختر 14 ساله نیست....
سعی می کنم آرامش کنم و می گذارم تمام حرف هایش را بزند تا سبک شود.
در حالی که ساعت 10 شب است به داخل سالن انتظار برمی گردیم. همه نگرانند از این همه تاخیر. مگر از چهار راه ولی عصر تا خیابان وزرا چقدر راه است؟
همسرم با تمام خانم هایی که در انتظارند دوست شده است و آنها را دلداری می دهد. بالاخره ماشین گشت ارشاد از راه می رسد.
یک مامور زن لیست جدید را بعد از دقایقی می آورد. اسم فرحناز هم جزو لیست است. دمپایی ،چادر، مقنعه و روپوش را تحویل پذیرش می دهیم . بعد از دقایقی با فاصله همه آزاد می شوند. فرحناز هم در حالی که ارشاد شده با چادری که روی سرش لخ لخ می زند و برایش کوتاه است بیرون می آید. بشدت عصبانی ست و معلوم است بدجور ارشاد شده است. ... کارت شناسایی مان را تحویل می دهیم و مشخصاتمان بعنوان ضامن ثبت می شود. اینک فرحناز آزاد است. چادر بر سر و دمپایی به پا ارشاد شده است.
خانم 67 ساله هم می آید. مادربزرگی فلفل نمکی ست مثل همه مادر بزرگ ها که در قصه ها خوانده ایم . با لبخندی بر لب از روی شرم و حیایی زنانه.
باتفاق فرحناز و همسرم بیرون می آئیم. دم در مکان مناسبی ست برای کسانی که با ماشین مسافرکشی می کنند. دربست ماشین می گیریم و می گذاریم فرحناز حرف بزند.
- داشتم از چهار راه ولی عصر رد میشدم برم خونه ، دختره جلوی گشت ارشاد صدام کرد. گفت برو بشین تو ماشین. هرچی گفتم مگه من چیکار کردم ؟ جوابمو نداد. یکی شون داخل ماشین بود. ازش پرسیدم راست میگن شما رو از بین دختر فراری ها انتخاب میکنن؟ گفت :
نه ... کی گفته؟ گفتم : راست میگن بخاطر هر یه نفری که تحویل میدین 5000 تومن میگیرین؟ گفت : اینا شایعه ست. گفتم : حالا با ما چیکار میکنن؟ گفت : به خونواده تون زنگ بزنین، براتون دمپایی و روپوش و چادر و مقنعه بیارن. بار اول تعهد میدین. بار دوم میرین دادگاه و جریمه نقدی داره و بار سوم حبس داره. گفتم: اگه کسی ،تو تهران آشنا نداشته باشه چی ؟
گفت: اینقدر باید بمونی که یه نفر بیاد و ضمانتت رو بکنه.
فرحناز شرح داد که چکمه اش را که برای زمستان به قیمت 75000 تومان خریده بود را از او گرفته اند. همچنین پالتوهای گران قیمتی که بر تن ارشاد شوندگان بوده را نیز ضبط کرده اند. اکثر خانم ها را نیز بخاطر پالتوی کوتاه و چکمه جلب کرده اند و علت تاخیر هم این بوده که دستور داشتند ماشین پر شود و بعد حرکت کنند. یک عکس تمام قد با شماره نیز از آنها گرفته اند و به همراه تعهد نامه ضمیمه پرونده کرده اند.
از فرحناز درباره دیگران جویا می شوم. می گوید: دختر 17 ساله ای را در حین جدا شدن از دوستانش بخاطر دست دادن با پسری جلب کردند. و بقیه را بخاطر پوشش نامناسب.راننده ماشین نیز به حرف می آید و از قول خودش می گوید:
- من کارگر یه کارخونه بودم . تعدیل نیرو شد و مارو اخراج کردن. با همین پیکان کار می کنم و آ‍ژانس ها هم بخاطر این که ماشینم پیکانه و مدلش پائینه قبولم نمی کنن. هر شب اینجام و خودم هم دارم افسرده میشم. نمی دونین چه آدم های باشخصیت و خونواده داری رو می گیرن میارن اینجا. از خودم بدم اومده.
به خانه فرحناز می رسیم واو پیاده می شود. دغدغه امیر حسین را دارد که تنهاست. و من و همسرم به سمت خانه حرکت می کنیم.
تهران ، درشبی سرد و زمستانی ، آرام خوابیده است. و شاید نمی داند زیر پوستش چه اتفاقاتی رخ می دهد.
به خیابان های خلوت نگاه می کنم و یاد حرف محمود احمدی نژاد در روزهای اولیه کاندیداتوری اش می افتم که گفته بود کار ما این نیست که یک پسر و دختر را بخاطر آرایش مو و لباسش بگیریم. ....و فکر می کنم مردمی که این همه مشکل مالی و اقتصادی دارند، حد اقل کاری که می شود برایشان کرد ، این است که سر به سرشان نگذاشت.
می اندیشم که با دیدن پلیس که حافظ امنیت و ناموس مردم باید باشد ، چقدر چندشم می شود. به اشک های مادری می اندیشم که نگران دختر 17 ساله اش بود که مبادا بلایی سرش بیاورند.
به ایران، تهران، وضعیت زن ایرانی و حقوق بشر می اندیشم.
به خانه میرسیم. ساعت 30/11 شب است. و من میروم تا بخوابم. چون ساعت 4 صبح باید بیدار شوم. و با خود فکر می کنم :
زنان تهرانی در زمستان باید چه لباسی بپوشند؟

فره وشی" یا " فروهر"-سمبل زرتشت

هر کشور و ملتی نشانه و سمبولی ویژه از خود دارند
- ایرانیان یکی از کهن ترین مردمانی هستند که سمبولی بسیارشگفت انگیز و سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جای گذاشته اند که با اندوه فراوان بسیاری از ما ایرانیان از آن نا آگاه هستیم . این نشان " فره وشی" یا " فروهر" نام دارد که قدمت آن بیش از 4000 سال تخمین زده شده است . تاریخچه فره وشی ی افروهر به پیش از زایش زرتشت بزرگوار این پیر و فیلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز میگردد . سنگ نگاره هایشاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد . نکته بسیار شگفت انگیز این نشان ملی ما ایرانیان آن است که تک تک این نشان دارای مفهوم دانشی نهفته است . اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :
1 -
قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکاری و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند .
2 -
دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود .
3 -
چنبره ای ( حلقه ای ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند .. مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره ( حلقه ) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند .
4 -
بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است .
5 -
سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد . که بی شک میتوان گفت تا میلیون سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ایرانیان است .
6 -
در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد .
7 -
دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .
8 -
انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک دارد . پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است . که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .
این تنها گوشه ای از آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم
. به امید روزی که ایرانی به هویت ملی خویش بازگردد . اینجا تنها این آرزوی داریوش بزرگ که در سنگ نبشته های خود به جای گذاشته است به حقیقت می پیوندد :
خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی به دور نگهدارد

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

موضوع انشاء: توافت‌هاي ايران و خارج

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده کهتوي خارج راهشان داده‌اند"
البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلمرا بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيليچيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را اداره مي‌کنند"مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را ميگذارند مدير بشود.خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم.تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند و بوس مي‌کنند.. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرارمغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان مي‌دهد که از يک خانواده‌ي کارگري بوده اما تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌کند.پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبوربوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي مي‌شد چقدرخوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌کرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد.ولي سد افصوث و دريق که نمي‌شود.
از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم.شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم که در خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم.
اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي هم مهمتر است.ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني داريم.مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر گفته‌اي زکي".ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدندانگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند.
واقعن جايتعسف دارد.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عینحال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند.
وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها ودیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بودو ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرارنبود انقلاب مخملی کنیم؟
وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینان یست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنانرا بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه میتواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودندداد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست.
و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرومی کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند وخودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم میچسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.
نگهبانان حکومت درسراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبربه مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات میبردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهایبویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتندو می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی میدادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.
و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر میدادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان راگوزو کرده اند

23


جناب اسرائیل!


جناب اسرائیل! سلام عرض میکنم.
راستش ما از دست شما خیلی دلخوریم. چرا به نوار غزه حمله کردی؟ و زدی آنها را لت و پار کردی؟ ساختمانها را خراب کردی و پل‌ها و بنادر را داغون کردی. آخه هیچ فکر نمیکنی که پول این خسارت‌ها رو کی باید بده؟هروقت که تو به حزب الله در لبنان یا حماس در نوار غزه حمله میکنی٬ ما عزا میگیریم. البته نه بخاطر فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها بلکه بخاطر خودمان. آخه پول این خسارتها نهایتا از جیب ملت شریف ایران باید هزینه شود.تو با خیال راحت چند تا هواپیما میفرستی بالای غزه و زرتی آنجا را بمباران میکنی و همه چیز رو آش و لاش میکنی ولی هیچوقت بفکر ما نیستی که چطوری توی این اوضاع و احوال کسادی بازار باید به برادران و خواهران فلسطینی کمک کنیم.آخه لامصب اینقدر آنجا را خراب نکن. هرچی پول نفت داشتیم رفت نوار غزه. یک کمی بفکر ما مردم بدبخت ایران هم باش.ما خودمان پول نداریم نان بخوریم آنوقت تو هی زرت و زرت میزنی ساختمانهای فلسطینیها را داغون میکنی و برای ما خرج می‌تراشی.
بابا انصاف هم خوب چیزیه.اگر باور نداری٬ بگذار چند نمونه از عواقب اینگونه حملات شما که دود آن مستقیما به چشم مردم ما میرود را بطور خلاصه عرض کنم:
- از فردا مجروحان این حادثه را با هواپیمای اختصاصی از سوریه و لبنان به ایران منتقل میکنند و در بیمارستان‌های درجه یک تهران بستری میکنند. فکر میکنی هزینه اینها را کی میدهد؟ درست است که این یک کار انساندوستانه است ولی نه برای کشوری که امکانات درمانی و پزشکی‌اش کفاف جمعیت خود را نمیدهد و هرروزه هزاران بیمار از شهرهای دور و نزدیک جلوی بیمارستانهای تهران صف میکشند تا تحت مداوا قرار گیرند.
- بعد از هر حمله هوایی شما به فلسطینی‌ها کار وزارتخانه‌های ما دوبرایر میشود. یکی میرود آنجا پروژه راه‌سازی آغاز میکند. دیگری مسکن‌سازی میکند.
آن یکی خیابان‌های آنجا را آسفالت میکند و پارکها را جارو میکند و آب حوض مردم را خالی میکند و دیگری کفش آنها را واکس میزند و همینطور بگیر و برو.
- توی این چند ساله هرچی پتو و چراغ علاءالدین داشتیم ٬حکومت ما همه را فرستاد به لبنان و فلسطین. الان توی بازار یک قلم از این جنس‌ها پیدا نمیشه و اگر هم پیدا شود نرخ خون بابا جانشان را میدهند.-از همه بدتر صدا و سیماست. آقا شما نمیدانی اینها چه عذابی بما میدهند. هرکانالی را که میزنی درمورد جنایات رژیم اشغالگر صهیونیستیه. اینقدر سرودهای این فلسطینی‌ها را برای ما گذاشته اند که عربی‌ام خوب شده. الان دیگه تمام سوراخ سلمبه‌های نوار غزه را بلدم. اسم تمام کشته شدگان روستاهای اطراف غزه و رفح و اریحا را به همراه شماره شناسنامه‌‌هایشان از حفظ ‌ام.
خلاصه هربار که تو به نوار غزه حمله میکنی٬ این صدا و سیما بیشتر مخ ما را تیلیت میکند و روی اعصابمان راه میرود.
- از فردا برادران حزب اللهی‌مان میریزند جلو سفارت‌های خارجی و آبرویمان را پیش غریبه و آشنا و در و همسایه می‌برند. خیابانها را می‌بندند. ترافیک درست میکنند. اعصاب مردم را خراب میکنند. مردم دیرتر به محل کار و زندگی خود میرسند و با همکار و یا زن و بچه خود بداخلاقی میکنند و کار به جاهای باریک میکشد.
- از فردا توی تاکسی سر اینکه حق با اسرائیل است یا با حماس بحث و جدل میشود و راننده هم نرخ کرایه‌ها را بالاتر میبرد.
-از فردا توی بازار نرخ طلا و دلار بالا میره. دلار که بالا بره خودبخود نرخ همه چیز هم بالا میره حتی سیب زمینی و سبزی خوردن...
وقتی هم به سبزی فروش اعتراض میکنیم میگه اوضاع خرابه.
جنس نیست.
همه را فرستادند نوار غزه!
خلاصه اینکه تاوان حملات تو را ما میدهیم نه عربها