۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

مردی که با دوچرخه آمد

خیلی اوقات خیلی چیزها شبیه خیلی چیزهای دیگر است.
‏مثلا آقای هاشمی رفسنجانی شبیه قطار است، همیشه تا بیاید راه بیفتد باید هزار نفر آدم ‏سوارش بشوند، هیچ کس حق ندارد از جلویش رد شود، اگر کسی زیرش برود حسابش با کرام ‏الکاتبین است، هنوز نیامده صدای بوقش از دور میرسد و اصولا به درد راههای دور می ‏خورد
.‏یا مثلا آقای خاتمی مثل لیموزین است، همیشه برق می زند، اما راه رفتنش یک عالمه هزینه ‏دارد. معمولا در گوشه ای پارک شده است، کسانی که آن توبودند همیشه تعریف می کنند و ‏می گویند خیلی لحظات خوبی را گذراندند.برای راههای پر از چاله و چوله و ناهموار زیاد ‏مناسب نیست.‏
در عوض احمدی نژاد شباهت های زیادی به دوچرخه دارد:
‏اول: خیلی ساده است، یک زین دارد سوارش می شوی، یک بوق دارد صدا می دهد.
‏دوم: آینه ندارد، نمی تونی بفهمی پشت سرت چه خبر بوده یا چه خبر است.
‏سوم: هر کسی می تواند سوارش بشود، لزومی ندارد کار خاصی بکند.
‏چهارم: باید پابزنی تا برود جلو، اگر بیفتد توی چاله دهانت آسفالت است.
‏پنجم: آدم باهاش سریع تر می رود توی جاده خاکی.
‏ششم: به همون سرعتی که سوارش می شوی، به همون سرعت هم پیاده می شوی.‏
هفتم: بیشتر به درد شهرستان و مناطق دورافتاده می خورد.‏
هشتم: مردم باید انرژی زیادی مصرف کنند، تا مقدار کمی جلو برود.
‏نهم: هم دوچرخه و هم احمدی نژاد هر دو ساده ترین شکل یک موضوع پیچیده را دارند.‏
دهم: وقتی که کنارش بگذاری و سوار ماشین بشوی، می گویی:
آخیش! راحت شدم.........................
ابراهیم نبوی 2009.04.06]

هیچ نظری موجود نیست: